
سلام بچه ها این داستان جدیدمه که مال هری پاتره💃🏻 این داستان اصلا شیپ نداره 🙅🏻♀️ شخصیت اصلی یه دختر به اسم وایپره🚶🏻♀️ "تابع کل قوانین تستچی عزیز"

وایپر مطمئن بود اگه قرار بود زندگیش یه فیلم باشه تبدیل به یه درام کسل کننده میشد که هیچکس برای دیدنش بلیط نمیخرید چون ارزش وقت گذاشتن براش رو نداره. یک روز عادی دیگه بود، در واقع یه یکشنبه عادی دیگه. تنها فرق امروز با بقیه روز های هفته این بود که یتیمخونه یکشنبه ها اونا رو به کلیسا میبرد. وایپر ناراضی از این موضوع آهی کشید. اخم همیشگیش روی صورتش بود. اگه همیشه قیافه خسته یا اون اخم روی صورتش رو نداشت میشد بگی دختر بامزهایه. قد متوسطی داشت که میشد گفت برای یه دختر ۱۱ ساله خوبه. مو های کوتاهی داشت که مثل غیر سیاه بودن. چشمای سبز تیرهی محزونی داشت انگار داشتم میگفتن من اینجا چه غلطی میکنم؟ صورتش گرد بود و چونهی تیزی داشت. دماغش کوچیک بود و صورتش پر از کک مک بود. روی گردنش درست کنار سرش یه زخم بود. از شکلش میشد گفت که قدیمی و مسئول یتیمخونه میگفت مال دوره نوزادیشه اما کسی نمیگفت چطور به وجود اومده. البته یادم نره اینو بگم چون احتمالا این یکی از اولین چیزاییه که وقتی وایپر رو ببینید بهش فکر میکنید، دندونای نیش وایپر به طرز غیرعادیی از بقیه تیزتر بودن. حقیقتا بار ها آرزو کرده بود که این شکلی نباشه.

خب البته حق داشت. اون توی یه یتیمخونه زندگی میکرد. درسته خیلیا به خاطر این اینجا بودن که خانواده هاشونو از دست داده بودن اما خیلی از اونا هم ناخواسته بودن. حتی بعضیاشون موقع اینجا اومدن اونقدر بزرگ بودن که والدینی که اینجا ولشون کردن رو یادشون بود. این موضوع تاثیر بدی روی روحیه یه بچه میزاره. سه تا اتفاق تو این مرحله میتونه برای اونا بیوفته تلاش برای فراموش کردنش و تلاش برای بهتر کردن آیندهشون از گذشتهشون افسردگی گرفتن و حس بیارزشی به خاطر رها شدن البته بی ارزش های واقعی کسایی بودن که اونا رو رها کردن خشم و کینه و خالی کردنش روی بقیه تا کاری کنن اونا هم حس بی ارزشی پیدا کنن. شاید بپرسین اینا چه ربطی به داستان داره. خب این متن برای دادن دو تا توضیح نوشته شده.

یک، این که وایپر جزو هیچکدوم از این دسته ها نیست. چون اون نمیدونه مرگ والدینش اونو به این جا رسونده یا اونا رهاش کردن. البته نه که این یه راز باشه چون قطعا مسئولین یتیمخونه میدونستن چه اتفاقی براش افتاده اما هیچکس به اون چیزی نمیگفت، حتی دروغ هم بهش نمیگفتن. هر وقت وایپر در این مورد سوال میکرد همه جوری رفتار میکردن انگار وایپر اونجا نیست و یا میپیچوندنش. وانمود میکرد براش مهم نیست اما خب این که ندونه چهجوری به اینجا رسیده یا مادر پدرش کی بودن و بزرگ ترین سوالش... اونا دوسش داشتن؟ دلش میخواست که رها شده نباشه اما این فکر خیلی خودخواهانه بود چون این جوری یعنی اون یه خانواده داشته که همشون مردن. نمیدونست کدوم بدتره، اینکه خانوادهش اونو نخواسته باشن و اینجا ولش کرده باشن یا این که اون یه خانواده داشته که الان همهشون مردن و وایپر تو این دنیا تنها مونده. وایپر احساس بیارزش بودن میکرد. اینجا کسی اونو دوست نداشت و هیچوقت نمیخواستش. و اگه خانوادهش هم اونو رها کرده بودن به این معنی بود که اون ارزش دوست داشته شدن رو نداشته. واقعا اینطور نبود اما هیچ چیز نمیتونست وایپر رو قانع کنه که فکرش اشتباهه.

حالا نوبت توضیح دومه. خب توی یتیمخونهای که وایپر توش بود پر از بچه هایی بود که تو بخش خشم کینه بودن و علاقهمندیشون این شده بود که به همه حس بیارزش و عجیب بودن بدن و وایپر پروژه ویژهشون بود. به خاطر دندوناش اونو مسخره میکردن و بهش میگفتن خونآشام یا لولوخورخوره به خاطر این که معلوم نبود چهجوری کارش به اینجا کشید مسخرش میکردن. به خاطر اسمش که به معنی خائن بود مسخرش میکردن. لایلا زیرلبی فحشی به هر کسی که این اسم رو روش گذاشته بود (بهم برخورد) و احتمالا اینجا ولش کرده بود داد. تنها کسی که اینجا داشت گاس بود، در واقع آگوستوس بیل کرون. اما همه گاس صداش میکردن. گاس پسری که چند ماه پیش ۱۷ ساله شده بود. اون توی یه خانواده مهربون بزرگ شده بود اما فقط تا پنج سالگی و بعد توی تصادف مادر، پدر و خواهر بزرگش رو از دست داده بود. موقع تصادف اون توی خونه پیش پرستارش بود. بعد حادثه اون به یتیمخونه اومد اما بعد از ۱۸ سالگیش اون از یتیمخونه میرفت و به خونه و دارایی هایی که بهش ارث رسیده بود دسترسی داشت. میتونست یه دانشگاه خوب بره و یه زندگی شاد داشته باشه.وایپر دلش میخواست گاس مهربون پیشش بمونه اما اینم یه فکر خودخواهانه دیگه بود چون وایپر میدونست که رفتن گاس بهترین چیز براشه.

وایپر از این همه فکر خسته شده بود. اون یاد گرفته بود به ناراحتیاش فکر نکنه. اون یه نقاب داشت که نباید میزاشت بیوفته. اون باید یه بچه محکم و بیخیال میموند و گرنه آسیبپذیر میشد یقه پیرهن سفیدشو کشید تا بلکم یکم گشاد تر بشه. یتیم خونه رو یه کلیسا اداره میکرد و مسئولینش همه راهبه بودن و چون اونا معتقد بودن که با لباس خوب به محضر خدا رفتن خیلی مهم تر از وضع خورد و خوراک بچه هاس اونقدر پول خرج کرده بودن که اون الان یه لباس رسمی بپوشه. میخواست قبل رفتن دوباره بره پیش گاس اما یهو خانم مدیر در اتاق مشترک رو زد و کلهش رو از در آورد تو. نگاهی به دور و بر کرد و بعد چشاش روی وایپر ثابت موند. با اینکه فاصله زیادی از هم نداشتن و کس دیگه ای هم اونجا نبود داد زد: وایپر وست. یکی اومده ببینتت. بهترین واژه برای توصیف حالت صورت وایپر وقتی اینو شنید گرخیدن بود. کم مونده بود از تعجب شاخ در بیاره که مدیر ادامه داد: بدو بیا دفترم. و رفت. وایپر متعجب بود اما دنبال مدیر رفت. آخه کی برای دیدن یه بچه یتیم میاد. قبل از این که بیشتر به این موضوع فکر کنه به دفتر مدیر رسیدن. یه مرد بزرگ اونجا بود. منظورم باابهت یا تنومند نبود البته شاید آخری درست بود. اون به معنای واقعی کلمه بزرگ بود. وایپر مطمئن بود قد این متر ۳ متر رو رد کرده. باید کامل گردنشو خم میکرد تا کلهی مرد رو ببینه.

خانم مدیر رفت پشت میزش نشست تا همچنان حس کنه اون رئیسه که البته با حضور مرد بزرگ سخت بود. وایپر روی یکی از صندلی های رو به روی میز مدیر نشست و مرد بزرگ روی اون یکی. مرد بزرگ رو به مدیر کرد و گفت: برای این کار ازتون عذر میخوام. چتری از توی کتش در آورد که وایپر مطمئن بود نباید اون تو جا بشه. چترو رو به مدیر گرفت و چیزی گفت. نوری از نوک چنرش بیرون زد و مدیر بیهوش شد. وایپر داد زد: تو کشتیش؟!!؟ مرد بزرگ گفت: نه وایپر جوون. فقط بیهوشش کردم. مرد که دید قیافه وایپر هنوز ترسیدهست گفت: اوه ببخشید اول باید خودمو معرفی کنم. من روبیوس هاگرید هستم. نگهبان و کلیددار مدرسه هاگوارتز. من اومدم اینجا تا بهت اطلاع بدم تو برای مدرسه هاگوارتز بورسیه شدی.
خب بچه ها اینم از داستان جدیدممممممم🎉 تو دوران امتحانات نوشتمش پس بهش رحم کنید🙃 مرسی از ناظر جونم که نه رد کرد و نه شخصی🌊🙏🏻
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییی
مثل خودت✨
وایییییییی عالیییییییییی بودددددددد
مثل خووووووودت ترنمییییییییی✨🌻💃🏻
من یکی می شناسم اسمش دیناست اون خیلی عالی ترههعه😍
نه خیر ما یه ترنم نامی داریم که خیلی بهتره🌻💃🏻
نه دینایی که من می شناسم خیلی خیلی بهتره💖
نه خیرم خودت بهتری🔥✨
نه تو بهتریییییی💖🌿
نه خودتییییییی🌻🎂
نه تویییییی
خووووودتیییی دییییگهههه
نه خودتییییییب
خودتییییی جون دل
تویی قشنگم
خودتی کیوتم
تویی کاوایی
خودتی گوگولی
خودتی خوشمل
خودتی خوجل موجل
خوردی گشنگ
خودتی کیوتی
خودتی خفن
خودتی باهوش
خودتی باحال
خودتی گنگ
خودتی جzاب
خودتی فوقالعالی
خودتی فوق فوق فوق عالی
خودتی چرخآور
خودتی خفن مند ( کلمه ابدائی جدید)
خودتی خفگنگ (سم جدید)
خودتی گنگال(شiپ گنگ + باحال )
خودتی خفگل (سمی حاصل از همکاری خفن و خوشگل)
خودتی جیذال( ترکیب اسیدی جzاب و باحال)
خودتی جذافن (جzاب و خفن)
خودتی خوشگنگ( خوشگل و گنگ)
قلم واقعا قشنگی داری ، مشتاق ادامشم :)
مرسی عزیز جان✨
ایشالا به زودی
من که میخونم چون عالی به نظر میاد
مثل خودت✨