سلام فالور های گلم😁😂 اومدم با یه پارت دیگه. برید حالشو ببرید🙃😉
بعد از تمرین از زبان مرینت:رفتم رو مبل افتادم....+من گشنمههه😩...مر:باشه یه چیزی کوفت کن...+من مریضما یچیزی بیارید کوفت کنم😐....مت:تو که تا یکساعت پیش سالم بودی چیشد یهو....+مریضیه میره و میاد😁...مارتین یه بسته کاکائو سمتم پرت کرد...ما:جیغ جیغ نکن...+ممنون...ادرین از دستشویی اومد بیرون..._ارومتر چخبرتونه؟....مر:جیع جیغک شما داره جیغ جیغ میکنه😂....+بی مزه...اریک:بچه ها میاین بریم بیرون...مر:ارههه...اریک:منظورم پسرونه بود😐....مر:خیلی لوسید...با ارنج زدم تو پهلوی مریلا و یه لبخند ضایع زدم...+خب چرا نمیرید😁...مت:مرینت چه فکری تو سرته...+من؟؟هیچییی....ما:خدا به خیر کنه..._بیاین بریم...پسرا رفتن بیرون...+اخیش رفتن...مر:مهمونی شبونههه😍...+رو پشت بوم😍بزن بریم...زنگ زدیم به همه دوستای منو و مریلا و دعوتشون کردیم...مامان و بابامون هم که امشب نمیومدند چون برای طراحی مامانم رفتن بوردو(یکی از شهر های فرانسه) و تا پس فردا نمیان😅...رفتیم پشت بوم و زیر انداز و خوراکی هارو اماده کردیم...وای اسپیکر نداریم که🙁...متیو داره🤩..رفتم دم اتاق مارتین...اروم درو باز کردم و پاورچین پاورچین رفتم تو اتاقش😁معلومه برادر خودمه اخه اتاق این همه به هم ریخته😐😂...بعد از کلی دنگ و فنگ اسپیکرشو پیدا کردم😍...رفتم رو پشت بوم پیش مریلا...+اینم از اسپیکر...مر:از اتاق متیو کش رفتی؟😈...+نه بابا قرضش گرفتم🙄😂...همزمان زدیم زیر خنده...که یهو صدای در اومد...از بالای پشت بوم برای بچه ها دست تکون دادم😄...+بیاین این بالا...الیا:باشهه...الیس(خدمتکارشون)در رو باز کرد و بچه ها اومدن روی پشت بودم...بچه ها رو به مریلا معرفی کردم البته کلویی و الیا رو نه چون اونارو میشناخت.
بعد از اینکه باهم صمیمی شدن سوفی دوست مریلا اومد...مریلا فقط سوفی رو دعوت کرده بود(عکس پارت سوفی)سوفی و بچه ها باهم اشنا شدن...اهنگ رو گذاشتم و تا ساعت ۹ شب خوش گذروندیم البته اینجا مهمونی تموم نشدا فقط پسرا اومدن😑...قبل از اینکه بیان تو رفتم دم در....+نمیشه برید خونه ادرین اینا...ما:مهمونی گرفتی؟...+اره😅یه مهمونی دخملونه😍....مت:این صدای اسپیکر منه😳...+قرضش گرفتم😁....مت:مرینتتت😡...+خب حالا...ادرینا از اونور بدو بدو اومد...ادر:وای..مرینت...ببخشید دیر شد(نفس نفس میزد)...+وای ادرینا اومدی بچه ها بالان...ادر:سلام پسرا مگه نگفتی مهمونی دخترونس؟...+خب هست الان دارم اینا رو بیرون میکنم😅...ادر:خب شما هم برید برای خودتون مهمونی بگیرید توی خونه ما مامان بابا هم نیستن الان رفتن بیرون باهم و یه سری به کارگاه دوخت بزنن..._پس حله بیاین بریم دیگه...+ادرین نینو و لوکا بقیه هم دعوت کن گناه دارن..._باشه...پسرا رفتن و با ادرینا رفتم بالا...بعد از معرفی بچه ها تا ساعت ۲ خوش گذروندیم و تصمیم گرفتیم بچه ها اینجا بخوابن😍....البته فقط الیا و کلویی😑بقیه رفتن خونه و زنگ زدیم به پسرا اونا هم اومدن...لوکا و نینو هم به خانوادهاشون گفتن شب اینجا میخوابن...ادرینا:عیلم نگاه کنیم...+وای اره من خوابم ن...(خمیازه)نمیاد😅...ما:قشنگ تابلو هه😐...مر:خب چه ژانری بزارم؟...نینو:طنز...الیا:اکشن...لوکا و کلویی همزمان:عاشقانه...بعدم خندیدم و زدن قدش باهم😂...مت:ترسناک...ما:موافقم...مر:یا ابلفضل خب یچی بگید من بزارم...+همون عاشقانه بزار...مر:خب کجاست...اهان ایناهاش...فیلم و گذاشت و همه نشستیم جلو تلویزیون..همه چراقا خاموش بود و منم ظرفای پففیل رو اوردم و نشیتم رو مبل پیش ادرین...وسطای فیلم بود که همونطور که توی بغل ادرین بودن خوابم برد😴
از زبان ادرین:مرینت کم کم خوابش برد...طرشو گذاشتم رو پاهام و خوابوندمش...مت:خوابید؟.._اره...مر:خوب شد خوابش نمیومد...الیا:همیشه همینجور بوده🙊...فیلمو تا ته نگاه کردیم بعدم همه رفتیم تا بخوابیم...البته الیا و نینو با کلویی و لوکا اومدن توی اتاق مرینت خوابیدن ادرینا هم رفت پیش متیو اریکم پیش مریلا...جاهای بچه ها رو پهن کردم و کنار هم خوابیدن منم مرینت رو بردم رو تختش و پیشش خوابیدم. ▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎ از زبان مرینت:بیدار شدم و یه خمیازه کشیدم🥱....دیدم تو اتاقم پیش ادرین و بچه ها هم پایین خوابیدن...وای دیشب وسط فیلم خوابم برد😐😅..ساعت کنار تختم رو نگاه کردم....ساعتتتت ۱و نیم بووددد😱....ادرین رو تکون دادم...+ادرین پاشووو ساعت یکو نیمههه....ادرین یکم تکون خورد و بقیه خوابش رو کرد....+ااادددررریییننن پاشووووو..._چیه؟(خمیازه)بزار بخوابم😩...+ساعت ۱ و نیمهههههه پاشووو....ادرین سریع پاشد..._چییییی؟...بلند شدم و رفتم پیش الیا اینا....تکونشون دادم...+بچه هاا پاشیییدددد ساعت ۱ و نیمه...عمشون پاشدن و چشماشون رو مالیدن...رفتم تو اتاق مریلا...مریلا و اریک کنار هم خوابیده بودن...اخی چه نازن😍...+پاشییییددددد ساعت یک و نیمم ظهرههه...اونا هم مثل زامبیا بلند شدن...رقتم تو اتاق متیو...کنار ادرینا خوابیده بود و دستشو گرفته بود...چه کیوت😍...+ادرینااا متیوووو پاشیییددد ساعت یک و نیمههه...اونا هم بلند شدن...همه از اتاقاشون اومده بودن بیرون...رفتم تو اتاق مارتین...+مارتین پاشووو....چرخید..ما:بزار بخوابم😴...+ساعت یک و نیمه پاشو...خیلی ریلکلس نشست و گوشیشو روشن کرد...ما:هنوز که ساعت ۸ و نیمه😐...+چ..چی؟...یادم افتاد ساعتم باتریش دیروز خوابیده بود😐😅...+وای😰...ما:مرینت خدایی چی میزنی...یه بالشت سمتش پرت کردم...+بچه فقط یادم رفته بود که باتری ساعتم خوابیده🤓...ما:امیدوارم بقیه جنازتو سالم بزارن😄
....یهو صدوی مریلا بلند شد...مر:مرینت میکشمتتت...الیا:چی شده🥱...مر:ساعت ۸ و نیمههههه....کلو:چییییی؟...مت:مریننتتت...همه حجوم اوردن سمت اتاق مارتین...دویدم پشت مارتین....+بچه ها به خدا باتری ساعتم خوابیده بود😅....ادر:ماراین برو کنار😤...ما:مگه من اومدم حلوش وایسادم الانم برید بیرون خوابم میاد🥱...بچه ها حجوم اوردن سمت مارتین...از بالای سرش پریدم و دویدم تو حال😅...همشون داشتم دنبالم میکردن...یهو ادرین از دستشویی اومد بیرون...دویدم پشتش و قایم شدم...ادر:داداش گلم برو کنار....کلویی:ادرین برو کناررر😤...._مرینت از چیکار کردی...+هیچی بابا فقط باتری این ساعتم خوابیده بود...به جای ح و نیم یک و نیمو نشون داد😅...._۸ و نیممممم...مر:ادرین برو کنار فقط....+نه تورو خدا نرو...خلاصه بعد از یک جنگ جهانی ولم کردن و رفتیم صبحانه بخوریم....بعد از صبحانه ادرین و ادرینا رفتن خونه..الیا و بقیه بچه ها هم رفتن خونشون چون ماماناشون زنگ زده بودن البته قرار شد نهار بریم بیرون باهم...رفتم تو حال پیش بقیه...همه سرشون توی گوشی بود😐...حوصلم داشت سر میرفت میخواستم برم بیرون قدم بزنم...به ادرین زنگ زدم ببینم میاد یا نه...+الو سلام ادرین..._سلام مرینت...+میگم میای بریم بیرون قدم بزنیم..._شرمنده مرینت من باید برم دوش بگیرم بعدم باید برم که اندازه هامو برای شو لباس بگیرن...+اوه باشه فقط برای نهار که خودتو میرسونی؟ ..._اره حتما میام...+باشه حله بای ..._بای ...قطع کردم...؟+مریلا میای بریم بیرون...مر:نه انقدر توابم میاد دارم میرم بخوابم....+متیو تو میای؟...مت:نه حسش نیس....+هوففف مارتین بیا بریم😁...ما:خب من...من....+بهونه جور نکن زود باش...ما:مرینت نههه😩...+پاشو تنبل خان...ما:از دست تو😤....مارتینو بلند کردم و رفت اماده شد منم اماده شدم(عکس بالا)و رفتیم بیرون😃...رفتیم نزدیک رود سن..اندره اونجا بود...+بریم بستنی بگیریم...ما:باشه بریم...رفتیم سمت اندره...+سلام اندره دوتا بستنی میخواستیم...اندره:سلام به مرینت پر شر و شور یه بستنی مثل همیشه با طعم هلو و نعنا و برای شما اقای جوان...اوم عشقی پیدا نمیشه انگار تا به حال عاشق نشدید پس یه بستنی بلوبری به رنگ موهاتون و یه بستنی یخی با رنگ چشماتون....+ممنون اندره...بستنی هارو گرفتیم و رفتیم لب رود سن نشستیم..یه قاشق خوردیم...+اوممم خیلی خوشمزس😋(میخوام😩😭)...بستنی هارو خوردیم که الیا زنگ زد...+سلام...الیا:سلام دختر کجایی؟...+من و مارتین اومدیم یه سر بیرون...الیا:چرا با ادرین نرفتی؟...+اون کار داشت نتونست بیاد...الیا:اوکی میگم ما الان خونه شما ایم نمیای؟میخوایم نهار درست کنیما...+مگه قرار نشد بریم بیرون...الیا:با مشورت بزرگان فرار شد روی حیاط غذا درست کنیم و اونجا بخوریم...+اوه اوه بزرگان..خب الیس نهارو درست میکنه دیگه....الیا:اون مثل اینکه حال مامانش بد شده مرخصی گرفته...+اوکی حله ماهم الان میایم...الیا:باشه...قطع کردم...+خب بریم...بلند شدم...ما:یعنی میخوام جرت بدم😐...+وا چرا؟😅...ما:منو کشوندی بیرون بستنی گرفتی الان دوباره برگردیم....+انقدر نق نزن دیگه حالا ما یبار با برادرمون اومدیم بیرون...مارتین بلند شد..ما:هووفف باشه بیا بریم...همراه مارتین رفتیم خونه...تا در زدیم بچه هادرو باز کردن...کلویی:بدو بیا حیاط پشتی...الیا دست منو کشوند و رفتیم حیاط پشتی...اریک داشت مغل رو روشن میکرد متیو هم داشت ذغال میورد...+ادرین نیومده؟...ادرینا با یه سینی شربت اومد و گفت:نه هنوز ولی میاد
رفتم اونور حیاط که کسی نبود و به ادرین زنگ زدم...همینجور داشت بوق میخورد که همون زنه😨همونی که بهم تیر پرتاب کرده بود بالای دیوار نشسته بود😨...+ت..تو😨...یه نگاه بهم انداخت و سریع رفت...یهو متوجه صدای ادرین شدم...+ا..الو..._مرینت حالت خوبه...+اره من..خوبم..._پس چرا جواب نمیدی صد دفعه صدات کردم...+شرمنده چرا نمیای حالا..._توراهم ولی یه چیزی شده...+بیا برات توضیح میدم..._باشه دارم میام...+خداحافظ..._خداحافظ....توی فکر بودم که دیدم مریلا دستشو از پشت گذاشته رو شونم...یه لبخند زدم و برگشتم سمتش...مر:چی شده مرینت...+هیچی بابا...مر:پس بیا بریم نهار درست کنیم...+باشه...همراه مریلا رفتم و با الیا و کلویی و ادرینا تا نهار درست کنیم که صدای در اومد...+من باز میکنم...رفتم دم در و در رو باز کردم...ادرین بود..+سلام😃..._سلام...+بیا تو بچه ها منتظرن...ادرین اومد تو...اومدم برم سمت اشپز خونه که ادرین دستمو گرفت..+چیزی شده..._گفتی برام توضیح میدی...+اوه اره بیا بریم اونجا بشینیم...همراه ادرین داشتیم میرفتیم سمت حیاط پشتی تا باهم حرف بزنیم...+اوخ وایسا تا یادم نرفته به متیو بگم مارشمالو هارو اماده کنه بزاریم رو اتیش...به متیو گفتم و برگشتم...رفتیم روی تاب دونفره نشستیم..._خب میشنوم...+راستش وقتی بهت زنگ زدم همون زنه رو دیدم...همونی که سمتم تیر پرتاب کرده بود...یه لحظه رنگ ادرین پرید..._باید بعد کنسرتت بریم و قضیه اینو روشن کنیم...+باشه...یهو ادرینا اومد...ادر:عشق و عاشقیاتون رو بزارید برای بعد بیاین کمک...+باشه توهم😐...رفتبم و نهار رو درست کردیم...مر:مرینت برو پسرا رو صدا کن بیان وسایل نهار رو ببرن...+باشه...رفتم رو حیاط...+تنبلا بیاین وسایل نهار رو بچینید....مت:الان میایم...متیو و لوکا و نینو اومدن و لیوان و اینا رو بردن ماهم نهار رو کشیدیم و رفتیم رو حیاط و نهار خوردیم...بعد هم ظرفارو جمع کردیم و رفتیم رو حیاط و روی زیر انداز دراز کشیدیم🥱
خب بچه ها اینجا یه پرش کوچولو به جلو داریم میریم به دوهفته بعد زمان کنسرت از زبان مرینت->خب یک ساعت کنسرت داریم ومنم مثل همیشه سرشار از استرسم😭😐...الانم توی سالن کنسرت داریم تمرین میکنیم...ما:بچه ها بیاین پشت صحنه الان مردم میان...رفتیم پشت صحنه...ادرین اومد و از پشت بغلم کرد..._استرس نداشته باش مثل همیشه فوق العاده ای...+ممنونم ادرین...نیم ساعت گذشت و همه اومدن...مت:تا سه دقیقه دیگه میریم...یه نفس عمیق کشیدم و بعد سه دقیقه همراه بقیه رفتیم رو صحنه و کنسرتو شروع کردیم....بعد کنسرت->رفتیم پشت صحنه...یه نفس عمیق کشیدم..._افرین عالی بود😍...پریدم بغلش و اونم محکم بغلم کرد...+ممنون😘...از بغل هم جدا شدیم...از در پشتی رفتیم بیرون...انگار پیدا کرده بودند در پشتیو😩...کلی مردم و خبرنگار و عکاس اونجا بودن...تا در باز شد از شدت فلش دوربین همه با دست جلو چشمامونو گرفتیم....داشتن سوال بارونمون میکردن...به چندتایی از سوالاشون پاسخ شدیم و به زور رفتیم سوار ماشین شدیم....مر:اخیییشش...+راحت شدیم...یه راست رفتیم خونه ادرینم رفت خونه خودشون...+سلام مامان...مامان:سلام عزیزم کنسرت چطور بود...+عالی بابا کجاست؟...مامان:برای بستن قرار داد رفته بیرون الانست که بیاد...+اوکی من میرم تو اتاقم...بقیه هم اومدن تو و منم رفتم تو اتاقم و لباسام رو عوض کردم...ساعت ۸ بود...به ادرین زنگ زدم تا بیاد خونمون...بعد از چند دقیقه اومد..._سلام..+سلام..._خب چیکارم داشتی؟...+میخواستم درمورد همون زنه باهات صحبت کنم..._اهان اون...+به نظر من فردا بریم معبد تا با کاهن اعظم مشورت کنیم..._فکر خوبیه شاید اگه مشخصاتشو بدی میشناستش...+پس فردا صبح با معجزه گر اسب بریم اونجا..._اره فقط به بچه ها بگیم یا نه...+نمیدونم نمیخوام اونارو درگیر کنم در صورتیم نمیخوام که چیزیو ازشون مخفی کنم...تق تق...+بیا تو...مارتین در رو باز کرد و اومد داخل...ما:فقط بگم من میاما...+پاگوش وایسادی..ما:ماشالا صداتون تا وسط حال رفته نیاز به پاگوش وایسادن نیست😐..._انگاری مسکن مهره😂🤣...ما:باصدای شما دست کمی نداره😐😂...+از محدوده موضوع خارج نشوید با تشکر...ادرین گلوشو صاف کرد.._درست است لطفا برای اظهار نظر خود عدد ۱ و برای استعلام از موقیت و زمان رفتن عدد ۲ رو شماره گیری کنید...+ادرررییننن..._تسلیم...ما:به هرحال من باهاتون میام خود دانید...+اما اخه...ما:اما بی اما تنها ولتون نمیکنم..._خب به نظرت به بقیه هم بگیم...ما:ادرین ما توی همه شرایط باهم بودیم و الانم باهمیم...ادرین یه لبخند زد...+پس بیاین بریم به بقیه بگیم..._اوهوم...بلند شدیم و رفتیم پایین پیش بقیه...متیو هم از اتاقش کشیدیم بیرون...مت:خب قضیه چیه؟...مر:مرینت چیشده...+خب بچهها راستش ما..میخوایم بریم معبد...اریک:معبد؟؟...+اره...مت:معبد برای چی؟..._اوه زنه که به مرینت حمله کرده بود رو که یادتونه؟مرینت چند باری دیدتش و ما میخوایم بریم معبد تا پیگیر این موضوع بشیم...مر:پس ماهم میایم...مت:اوهوم...+اما..نمیخوام به خاطر من توی خطر بیفتید😔...مارتین دستشو گذاشت روی شونم...ما:مرینت بهت گفتم که توی همه شرایط ما پیش همیم...+ممنونم بچه ها...اریک:فردا صبح میریم؟..._اره بعد صبحانه با پرتال میریم
اخ خسته شدممم🥵😩 حداقل لایک کن برو اسلاید بعد😄💜
مت:خوبه..._پس من دیگه میرم تا به ادرینا هم بگم...+الان میخوای بری؟..._اره دیگه پس فردا بعد از صبحانه میایم اینجا...+باشه.._خداحافظ...+خداحافظ..ادرین رفت و منم رفتم تو اتاقم....+تیکی به نظرت فکر خوبیه که بریم معبد و پیگیر این ماجرا بشیم...#اره مرینت بلاخره باید بفهمید قصدش چی بوده...+اما میترسم به بقیه صدمه بزنه...#نه مرینت فکر بد نکن...+باشه😊...مت:مرینت بیا شام...+اومدم...رفتم پایین و سرمیز شام نشستم...شام که تموم شد ماجرا رو برای مامان و بابا هم تعریف کردم اوناهم قبول کردن...ازشون تشکر کردم و رفتم تو اتاقم...+خب خداروشکر پیدر و مادرمم قبول کردن...یهو صدای افتادن چیزی اومد😨...سریع از اتاقم اومدم بیرون...مارتین مریلا هم پایین پله ها وایساده بودن...مر:صدای چی بود...+از اتاق متیو اومد...سریع رفتم تو اتاق متیو...+ممتیییووو😨😱...متیو روی زمین بیهوش افتاده بود...مریلا و مارتینم سریع اومدن...مارتین رفت کنارش و نبضشو گرفت...ما:نبضش نا منظمه زنگ بزنید اورژانس...مامان:چی ش..متیوو😨...مر:الان زنگ میزنم به اورژانس...رفتم کنار مارتین...+چش شد یهو چرا اینطوری شد؟....ما:فکر کنم دوباره بیماریش برگشته...+بیماریش؟...مر:اورژانس اومد...یهو چندتا پزشک اومدن و متیو رو با تخت بردن پایین...من زودتر از اونا رفتم دم در..کلی مردم اونجا بودن ادرین و ادرینا هم دم در وایساده بودن...._چی شده مرینت چه اتفاقی افتاده...+حالت متیو بد شده😭...ادر:چ..چی؟😨اما اونکه..اونکه خوب بود😭...+ادرینا اروم باش حالش خوب میشه...یهو متیو رو با تخت بردن توی امبولانس...ادر:منم همراهشون میرم...+اما دیروقته تو برو خونه...بدون توجه به حرفم رفت سوار امبولانس شد...مامانم رفت سوار شد...کلی عکاس داشتم عکس میگرفتن😐....یهو مارتین با ماشین از پارکینگ اومد بیرون..اریک و مریلا هم سوارش بودن...ما:شماها میاین..._اره من و مرینت با ماشین ما میایم...ما:باشه...مارتین رفت...+زود باش بیا بریم...رفتیم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم سمت بیمارستان...وقتی رسیدیم سریع رفتیم داخل...اریک دم در بود...+کجاست؟...اریک:دنبالم بیاین...رفتیم پیش بقیه که دم در یه اتاق وایساده بودن...+چیشد؟...مامان:فعلا دکتر داره معاینش میکنه...ادرینا خیلی بی قرار بود هی راه میرفت و انگشتاشو فشار میداد...اروم به ادرین گفتم برو ادرینا و اروم کن اونم تایید کرد...رفتم پیش مارتین...+اونوقتی منظورت چی بود که گفتی بیماریش برگشته؟...ما:خب راستش متیو بیماری قلبی داشته ولی از ۱۴ سالگی دیگه خوب شده بود ولی دکتر گفت احتمال برگشتش هست و الانم برگشته...+چرا الان میگی؟😐....ما:خب نپرسیده بودی....یهو دکتر از توی اتاق اومد بیرون...همه حمله کردن بهش...دکتر:حالشون بد نیست ولی بیماریشون برگشت کرده باید چند روزی اینجا باشن تا حالشون خوب بشه....پدر:نیازی که به عمل نیست؟...دکتر:فعلا نه...مامان:خیلی ممنونم...+میتونیم ببینیمشون...دکتر:البته ولی زیاد سر و صدا نکنید...+چشم ممنون...دکتر رفت...+ادرینا اول تو برو....ادر:اما..اخه...+برو...ادر:ممنونم مرینت...ادرینا رفت داخل...بعد از یک ربع اومد بیرون و گفت همگی بریم داخل...همه رفتیم داخل...مر:چی کار کردی با خودت...مت:انقدر که تو حرصم میدی به این روزم انداختی....مر:وا😐😂...+راست میگه دیگه😂....مر:مرررینتتت😐...._الان خوبی؟...مت:اره خوبم...خلاصه بعد یکم حرف زدن همه اومدن بیرون فقط ادرینا موند داخل
مامان:خب شما برید خونه من شب پیشش میمونم....+نه من میمونم...یهووادرینا اومد بیرون...ادر:شما برید خونه من هستم....مامان:نه عزیزم من میمونم دیگه....ادر:خواهش میکنم...من پیشش هستم...پدر:باشه...خلاصه ادرینا موند و ما اومدیم از بیمارستان بیرون...بقیه با ماشینشون رفتن منو ادرینم سوار ماشینمون شدیم و رفتیم یکم دور بزنیم...+حالا چیکار کنیم؟..._میتونیم بندازیم عقب میتونیمم بدون متیو بریم...+نمیدونم اگه متیو نیاد ادرینا هم نمیاد..._درسته...+میخوای بندازیم عقب؟.._باشه متیو کی مرخص میشه؟...+فکر کنم یک هفته دیگه..._میگم دانشگاهو چیکار کنیم یکماه پیش باید برمیگشتیم...+نمیدونم حتما خیلی عقبیم..._میتونیم بعد از برگشت به نیویورک یک معلم خصوصی بگیریم که فشرده بهمون درس بده...+فکر خیلی خوبیه..._معلومه که هست همه فکرای من خوبه😌...+اوه اوه اعتماد به سقفتو😂..._حسود😐...+خودتی😐..._الان کجا بریم؟...+بریم خونه من خوابم میاد..._باشه...رسیدیم خونه از ادرین خداحافظی کردمو رفتم داخل تو اتاقم و لباسام رو عوض کردم و خوابیدم.
خب اینم از این پارت🙃 و اما چالش امروز👈عکس بالا ادیت خودمه بگید خوب شده یا نه😁💜 لایک و کامنتم فراموش نشه😘
بدک نیست و داستان عالیه
ج چ:عالی بود❤❤❤
سلام به دوستانی که داستان منو نخوندن داستان من جتقریبا شبیه داستان کوروش هست من در تستچی و وبلاگم ثبت کردم امیدوارم بخونیدش و نظر بدید من از کسی کپی نکردم و پارت بعدی اینجا در حال برسیه ولی در وبلاگ تا دو ساعت دیگه میزارم
اسم سایت به اینگیلیسی ادرینت بلاگ و نام کاربری من به این اینگلیسی میراکلس لیدی باگ ۲۰۲۱بزنید بخونید و به دیگران هم بگید ممنون باهاتون مشارکت که تست هم بزارید میکنم
عالی بود عزیزم پارت بعدو زود بزار
به تست های منم سربزنید😉🙏
مرسی حتما سر میزنم
عزیزم خوبی ؟؟ نوشته ها ی بالا رو بخون و برو انجام بده تست هام مثل برا کوروش هست بخون
سلام مرینت جونم داستانت خیلی قشنگه ادیت هم عالی بعدی زود تر بزار
مرسی مهساجان پارت بعدم گذاشتم😊♥️
نویسنده عزیز این داستان وبلاگ میراکلسی درست کن و رمانت رو در انجا بگزار
اگر بلد نیستی به گوگل بزن بهت میگه
اگه میشه من در وبلاگم دایتان تو و خودم را بزارم یا باهم در یک وبلاگ میراکلسی نویسندگی کنیم نه تنها رمان بلکه فیلم و عکس و ادیت ... اینا هم بذاریم .
نظرت چیه؟؟؟😊😊
حیلی پیشنهاد خوبیه اما شرمنده نمیتونم😊
منظورنم اینه که نمیتونم وبلاگ بزنم😊
سیلاااااام
چیطوری؟
وااای اینقد نیومده بودم تو تستچی داستانتو یادم رفته بود نشستم از اول خوندم شرمنده واقعا سرم شلوغ بود
و اینکه اگ نظر نمیدم بدون امت هام حضوریه باید عین خر بخونم
عااالی بود خیلی خوب ادامش دادی و اینکه ب نظرم ی بار دیگه هم مرینت بره ب گذشته میدونی اون داستان هم ادامه بده اینجوری باحال میشه
وقتی هم میرن پیش کاهن بهشون بگه این زندگیه مرینت توی گذشتس ک الان ادامه دار شده چ میدونم ت نظرات بهتر منه اینم فقط پیشنهاد بود
ب هر حال عالی بود
ادیت هم خوبههه فقط گونهش یکم ضایعس بقیش عالی
حیلی ممنون که نظر دادی♥️
و اینکه میگی اتحانات حضوریه کلاس نهمی؟
و اینکه نگران نباش این اتفاق میفته 😁
اری نهمیم
ت چی؟
من هشتمم🙂
چرا تستچی انقد کنده لطفا این پیام رو بخونه
من تو رامین اهم رو خیلی دوست دارم و داستان خیلی قشنگیه اما من یک روز هست منتظرم ولی نمیاد جان هر کی دوست داری تستچی یذره سریع باش هوووووف (دلم چقد پر بود)
دقیقا
الان نزدیک ۲ هفته تو بررسیه
دو را می خواهم کی میاد 😭
به زودی فکر کنم منتشر بشه😄
مرینت جون میشه بگی که عکسو با چه برنامهای ادیت کردی؟
پیکس ارت