این کتاب ساخته خودمه در واقع یه روز از روزا سعی کردم بنویسم اما نصفه موند خیلی تعداد کمی ازش نوشتم حدودا ۴۰ صفحه اگر خوشتون اومد چند صفحه دیگه هم منتشر میکنم
فصل اول — بیداری جوزف ویلن چشمانش را باز کرد. مه سنگین و سفیدرنگ همهجا را پوشانده بود؛ چنان غلیظ که انگار دنیا در میان ابرهای سرد و بیپایان دفن شده باشد. او نمیدانست کجاست و حتی نمیتوانست به یاد بیاورد چگونه به اینجا رسیده است. سردی زمین زیر بدنش باعث شد آرام از جای خود بلند شود. لباسهایی قدیمی و ناآشنا بر تن داشت و ذهنش در میان تکههای پراکندهی خاطرات گم شده بود. این سه خط اول داستان بود
چند قدم آنطرفتر، پسری حدوداً همسن خودش در میان مه ظاهر شد و به سمت او حرکت کرد. نگاهش جدی بود، اما نوعی اضطراب خاموش در چهرهاش دیده میشد. جوزف لحظهای مکث کرد. ذهنش به او گفت شاید خواب است، اما درد تیز و واقعی در سرش این فکر را نابود کرد. پسری از دور آمد به سمت او قدم بر میداشت چند ثانیه ای جوزف به او خیره بود و سعی میکرد او را بشناسد پسر لباس های عجیبی تن داشت
پسر به او رسید و گفت «تو ، تو نگهبان مه هستی ؟» جوزف اخم کرد. «چی گفتی؟» پسر کمی نزدیکتر آمد. «تو نگهبان مه هستی.» جوزف سریع پاسخ داد: «نه… من جوزف هستم. جوزف ویلن.» پسر بدون تردید گفت: «روی مچت رو نگاه کن.» جوزف نگاهش را پایین آورد. روی مچ دستش نشانهای عجیب دیده میشد؛ طرحی ناشناخته که از درون آن نور آبی ضعیفی میتابید، انگار زنده باشد.
روی مچ دستش نشانهای عجیب دیده میشد؛ طرحی ناشناخته که از درون آن نور آبی ضعیفی میتابید، انگار زنده باشد. بدنش برای لحظهای مورمور شد. با ناباوری گفت: «من… چند لحظه پیش توی مهمونی پدربزرگم بودم… این غیرممکنه.» پسر آرام گفت: «بقیه نگهبانها هم همین رو گفتن. بهش عادت میکنی.» جوزف سرش را بالا آورد.
«اینجا کجاست؟» پسر گفت: «کوهستان ویرن.» سکوتی سنگین بین آنها افتاد. ناگهان جوزف چیزی را پشت سر پسر دید. نگاهش تیز شد. چند موجود در میان مه در حال حرکت بودند؛ شکلهایی شبیه سایه، اما نه کاملاً یکسان با آن. بدنشان گاهی کشیده میشد، گاهی محو میگشت، و لبههایشان در مه حل میشد. هیچ صورت مشخصی نداشتند، اما حضورشان سنگین و نگرانکننده بود، انگار خود تاریکی در حال راه رفتن باشد. جوزف با ترس گفت: «پشت سرت… اونا چی هستن؟»
پسر سریع برگشت و نگاهش را در مه دوخت. بعد با صدایی جدی گفت: «سایهخوارها…» بدون معطلی ادامه داد: «بلند شو. اینجا جای امنی نیست. باید بریم روستا.» جوزف هنوز گیج بود، اما بدنش قبل از فکرش حرکت کرد. همراه پسر شروع به دویدن کرد.
باید غار رو پیدا کنیم. تنها مسیر امنه.» جوزف با نگاه به تاریکی میان کوهها گفت: این تیکه طولانی بود یکم و نگفتم نسخه کاملشو اگر درخواست داشتید میزارم
جوزف و پسر به سرعت وارد غار شدند. صدای قدمهایشان در دیوارههای سنگی میپیچید و در تاریکی گم میشد. پسر ناگهان ایستاد و نگاهی به پشت سر انداخت. «وایسا… دیگه امنه.» جوزف نفسنفسزنان ایستاد. «چرا نمیتونن بیان داخل؟»
پسر لحظهای سکوت کرد و بعد گفت: «به خاطر قدرت مه… نمیتونن وارد محدودهی سنگها بشن.» جوزف نگاهش درون غار چرخید. در گوشهای از دیوارهها، سنگهایی با نور آبی کمرنگ دیده میشدند؛ گویی در دل سنگها، نوری زنده جریان داشت. مه آبی غلیظی در اطراف آن منطقه در حرکت بود، آرام و سنگین. جوزف جلو رفت و با تعجب گفت: «اینها چی هستن؟» پسر پاسخ داد: «سنگهای مه…» مکثی کرد و ادامه داد:
دو صفحه دیگه هم بود اینکه کجا میگفتن و حرف میزدم که یک معرفی ریز بود که از خودشون کردن ولی حذف کردم فعلا .فصل دوم — آغاز ماجرا یچی در تمام مسیر، نگاهش را از جوزف برنمیداشت. گاهی جلوتر میرفت، گاهی کمی عقب میماند، اما همیشه مراقب او بود. جوزف اما بیشتر در خودش فرو رفته بود؛ مدام به مچ دستش نگاه میکرد و با سردردی که هنوز کامل از بین نرفته بود، قدم برمیداشت. پس از مدتی، مسیر باریک کوهستان کمکم بازتر شد و در نهایت، روستا در دل کوه نمایان شد. روستایی آرام، دلباز و محصور میان صخرهها؛ جایی که مه در ارتفاعات جمع میشد اما پاییندست، هوا روشنتر و قابلتنفستر بود.
جوزف با دیدن روستا، برای لحظهای حس کرد فشار از روی ذهنش کمتر شده است. یچی گفت: «بیا، باید ببرمت درمانگاه.» جوزف با سرش تأیید کرد. در میان کوچههای سنگفرششدهی روستا حرکت کردند تا اینکه در یکی از پیچها، با زنی روبهرو شدند. زن از روبهرو میآمد و وقتی نگاهش به یچی افتاد، لبخند گرمی زد.
ببخشید آنقدر حذف میکنم ولی چون دیگه داریم زیاد اسلاید میزنیم بگم که در ادامه شخصیتی به نام الویون به جمع یچی و جوزف میاد که در اصل داشت : جوزف!» یچی خودش را کنار او رساند. جوزف بیهوش شده بود. صورتش رنگ نداشت. یچی چند بار صدایش زد اما پاسخی نگرفت. در همان لحظه صدای دویدن کسی از انتهای غار شنیده شد. یچی سریع برگشت. «تو؟» الویون نفسنفسزنان از تاریکی بیرون آمد.
سن این ها حدودا ۱۳ تا ۱۵ هست یعنی هر کدوم یک سال فرق دارن جوزف پانزده هست یچی هم همینطور ولی الیویون ۵ ماه کوچکتر هست در ادامه شخصیت دیگری هم داریم که هنوز ننوشتم بستگی داره چطور بخواهید الان رسماً کم کم اینبار هم دوست میشوند البته کمرنگ و کم کم فعلا این ها هنوز همدیگه رو نمیشناسم و باز هم با هم نمیمونن بعدا دوباره به هم نزدیک میشوند یعنی یهویی به همین دوست نمیشوند که داستان مسخره شود
اگر دیدین داستان مسخره هست چون الکی خیلی هاشو حذف کردم نسخه اصلی خیلی زیاد خفن هست و الهام گرفته از کتاب هری پاتر هست تنها فرقش داستان هست که از زمین تا آسمان فرق داره و شخصیت ها که شما باید بگید که آیا یکی دیگه اضافه بشه یا نشه چون مقدمه اش هست من از قبل تو این داستان ریختم در ادامه میتونم اضافه کنم نسخه اصلی فعلا ۵۰ صفحه هست حدودا اگر خواستید منتشر میکنم ممنون
نظرات بازدیدکنندگان (0)