
هایی، پارت سوم تقدیم نگاه های قشنگتون🌚💖
به هر سختی ای که بود چمدان را پایین برد و لعنتی به دریکو فرستاد ، کمی بعد که همه آماده بودند به ایستگاه آپارات کردند ایستگاه طبق هرسال شلوغ و پرجمعیت بود ، امیلی به اطرافش را نگاه کرد قطار به ایستگاه آمده بود و تا دقایقی دیگر حرکت میکرد، لوسیوس شروع به حرف ها و نصیحت ها و هشدار های بی پایانش کرد کمی بعد میان حرف هایش گفت:و ارباب برگشته کلمه _ارباب_ را به قدری آرام گفت که امیلی و دریکو کمی شک کرده بودند دریکو بعد چندثانیه لب زد:و ...این برای خانواده مون چه معنی ای داره؟ لوسیوس پاسخ داد:ما به جایگاه خودمون خواهیم رسید دریکو ترس از چشمانش مشخص بود ، اما وقت حرف دیگه ای نبود چرا که قطار داشت حرکت میکرد
تنها فقط توانستند خداحافظی کوتاهی کنند و لوسیوس در آخر اضافه کرد:بزودی مرگخوار میشید...آماده باشید دریکو و امیلی حرفی نزدند و تصمیم گرفتن خودشون رو به نشنیدن بزنن هردو باهم سوار قطار شدند و قطار از ایستگاه دور شد و مسیر خودش را شروع کرد امیلی سر برگرداند و دید دریکو نیست، اهی کشید و به دنبال کوپه گشت در آخر دَر یکی از کوپه ها را باز کرد که دختری با موهای فر پسری با موهای قرمز و پسری که یه زخم عجیب رعد روی پیشانی اش داشت نشسته بودند دختر لب زد:چیزی شده؟ امیلی کمی تردید داشت اما در آخر گفت:عام...میتونیم اینجا بشینم؟ پسر که زخم رعد داشت سرتکان داد:حتما...بیا امیلی تشکر کرد و کنار اون دختر نشست که دختر خودش را معرفی کرد:من هرماینی گرنجرم، اینم رون ویزلی و هری پاتر امیلی به پسری که هری خطاب شده بود نگاه کرد و سرتکان داد:میشناسمت اسمتو چندین بار شنیدم مکثی کرد و ادامه داد:منم امیلی مالفوی ام سکوت سنگینی در کوپه حاکم شد ، هرسه با تعجب به امیلی نگاه میکردند و نگاه هایشان را بین هم میچرخاندند
کمی بعد هرماینی سکوت را شکست:عام خب..نمیدونستیم مالفوی یه خواهر داره امیلی شانه بالا انداخت و آرام زمزمه کرد:خودمم نمیدونستم یه برادر ناتنی دارم چه برسه به اون از خود راضی سپس با صدای بلندتری لب زد:خب دلیلی نداشته که بگه رون سرتکون داد:خب...منطقی هست...سال چندمی هستی؟ امیلی با دست علامت پنج را نشان داد ک هری لب زد:خب همسن جینی هستی امیلی سر کج کرد:جینی؟ رون لب زد:عا جینی خواهر منه امیلی اهانی گفت و دیگر حرفی بین آنها رد و بدل نشد از روی ردای هرسه که گوشه ای آویزان بود مشخص بود گریفندوری هستن، لحظه ای اخم کم رنگی کرد ...دلش میخواست توی گریفندور باشد اما خوب میدانست کلاه قاضی حتی اگر در وجود او گریفندور یا عر گروهی را ببینید قطعا اورا اسلیترین میندازد درست مثل تمام اجدادش
کمی بعد به هاگوارتز رسیدند ؛ امیلی با طلسمی ساده لباسش با لباس فرم عوض کرد همانطور که همراه هری رون و هرماینی داشت از کوپه خارج شد میان راه زمین خورد وقتی به عقب نگاه کرد متوجه ی یه کتاب شد ،کتابی قطور و بزرگ با جلد مشکی رنگ امیلی کتاب را برداشت و با کنجکاوی نگاهش کرد و هرماینی لب زد:اوه...خوبی؟ امیلی سرتکان داد:اوهوم چیزی نیست هرماینی جلو امد و دست امیلی را گرفت که لحظه ای تعجب کرد امیلی با گیجی نگاهش کرد:چیه؟ چیزی رو صورتمه؟ هرماینی آرام لب زد:چشم...چشمات امیلی کنجکاوانه به هرماینی نگاه میکرد که رون و هری نزدیک تر آمدند و مانند هرماینی تعجب کردند رون به چشم های امیلی اشاره کرد لب زد:اونا کاملا سفید شدن ... امیلی اینه کوچکی که در جیب داشت را بیرون آورد و با وقتی به اینه نکاه کرد شوکه شد.... چشمانش کاملا سفید شده بودند و دیگر خبری از ان چشمان طوسی نبود.... امیلی آرام زمزمه کرد:اینجا چخبره؟
ناظر لطفا ردش نکن یه دور رد شده🥲🤌🏻💖 سوال:شیپ داستان چی باشه؟🌚
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
معرکه بود👏🏻❤
تنکیو🌚🤍
چون بردار ناتنیشه پس مشکلی در شیپ کردنشون نیس
من شیپ امیلی و درلکو رو دوس دارم.
اینم هست اما از یه پدر هستن قاعدتا نمیشه🥲
خب پس به نظرم با هری خیلیییی شیپ خوبی میشن
ولی خب با جینی چه کنیم؟😂
شیپ هری و امیلیییی
خودمم رو این شیپ موافقم 🥲
پارت بعددددد
فردا میزارمش🌚