
هایی، پارت دوم بعد مدت ها تقدیم نگاهای قشنگتون🌚🤍
به سرعت شب شد ، موهایش را بالای سر جمع کرد و نفس عمیقی کشید استرس مثل آبی روان در وجودش پخش شده بود ....از اتاق خارج شد و همراه کاترین ، خدمتکارش به سمت طبقه پایین رفتند سالن غذاخوری ،سالنی تاریک که با شمع هایی روی لوستر کمی نور به خود گرفته بود؛ فضایی دارک داشت و برای او کمی ترسناک وسط سالن میز غذاخوری وجود داشت، در راس آن لوسیوس مالفوی و در سمت چپ پیز همسرش نارسیسا و روبه روی نارسیسا ،دریکو نشسته بود خواست در انتهای میز بنشیند اما فقط کنار دریکو بشقاب گذاشته شده بود پس ناچار کنار او نشست کاترین آرام لب زد:این هم از بانوی جوان اقای مالفوی .... لوسیوس با دقت به امیلی نگاه میکرد، ابرو بالا انداخت...موها و چشمهای دختر به او شباهت زیادی داشت
لوسیوس با صدای سرد و بی روحی لب زد:که اینطور! امیدوارم همونطور که اِلا تو نامه نوشته بود باهوش و مطیع باشی ...! امیلی پاسخ داد:تا پا روی خط قرمز هام گذاشته نشه من اروم و مطیعم! لوسیوس سرتکان داد:که اینطور....و تو کاترین، میتونی بری کالسکه بیرون عمارت امادس امیلی به پنجره اشاره کرد و گفت:اما هوا بارونیه...فکر نمیکنید خطرناکه؟ لوسیوس اخم کرد و کاترین دستش را روی شانه امیلی گذاشت:چیزی نمیشه بانوی جوان امیلی بلند شد و کاترین را درآغوش گرفت ، هردو از کودکی باهم بزرگ شده بودن و این خداحافظی برای هردو سخت بود
بعد از خداحافظی ،کاترین از آنجا رفت و شام سر میز ظاهر شد ...اواسط شام صدای نارسیسا شنیده شد:دوروز دیگه به هاگوارتز میرید ...دامبلدور از اومدن تو آگاهه و زودتر از سال اولی ها گروهبندی میشی امیلی آرام سرتکان داد:متوجه شدم دریکو کلافه بلند شد و لب زد:من سیر شدم نارسیسا به ظرف دریکو اشاره کرد:ولی چیزی نخوردی که دریکو همانطور که از میز فاصله میگرفت لب زد:اشتهام کور شده !
_دو روز بعد_ بی حوصله چمدانش که روی تخت بود را بلند کرد ، تنها یک شومیز سفید با دامن مشکی بلندی پوشیده بود و ترجیح داد موقع رسیدن لباس هایش را عوض کند سمت پله ها رفت و با بی حوصلگی به پله ها نگاه میکرد...زیر لب با خود زمزمه کرد:حالا چطور این لعنتی رو ببرم پایین؟ عالی شد! همان موقع صدای دریکو توجهشو جلب کرد:چقدر ضعیفی!
امیلی اخم کرد:بهتره با من درست صحبت کنی وگرنه.... اما دریکو حرفش را قطع کرد:وگرنه چی؟ دختر اهی از روی کلافگی کشید و به چمدونش اشاره کرد:ببین نمیتونم اینو ببرم پایین اما فکر کنم تو میتونی! دریکو ابرو بالا انداخت:درسته میتونم!اما بهتره درخواست کنی و بعد با پوزخند به چشمان دختر خیره شد، امیلی اخم هایش بیشتر در هم گره خورد و به ناچار لب زد:خیل خب....میشه اینو برام ببری پایین؟ دریکو پوزخندش پررنگ تر شد:کلمه درست رو بگو دختر کوچولو امیلی صدایش را کمی بالا برد:دختر کوچولو رو با کی بودی!!! دریکو کمی نزدیک امیلی شد ...تفاوت قد هردو کاملا واضح بود ...امیلی تا زیر شانه دریکو بود ، دریکو دستش را روی موهای امیلی گذاشت:حالا فهمیدی چرا میگم دختر کوچولو؟ امیلی نفسش را با حرص بیرون فرستاد:اصن نمیخوام کمکم کنی فقط برو دریکو شانه بالا انداخت:حتما و از پله ها پایین رفت....
عاممم ناظر لطفا ردش نکن این فقط یه داستانه🌚🤍 دستت درد نکنه 💖🌚
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعددددذذ
امروز ک کلی درس دارم ولی اگر شد میزارم نشد فردا حتما🌚🤍💖🫂