ناظر لطفا رد نکن و حمایت کنید
با صدای پرنده ها از خواب بیدار شدم ، تعطیلات تموم شده بود و شروع سال پنجم هاگوارتز بود رفتم جلوی آینه و موهامو شونه کردم و آبی به دست و صورت زدم ، هیجان خاصی برای برگشتن به هاگوارتز نداشتم ولی مجبور بودم که برم، یه هودی بنفش و شلوار مشکی پوشیدم و موهامو بافتم و از پله ها پایین رفتم تا صبحونه بخورم عمارت مالفوی ساکت تر از همیشه بود،وقتی جلوی یخچال رسیدم یه نامه دیدم که با آهن ربا به یخچال چسبیده بود
نامه رو برداشتم و خوندم، از طرف نارسیسا خانم مادر دراکو بود، توش نوشته بود امبر عزیزم دامبلدور با ما کار مهمی داشت مجبور شدیم زودتر از تو به هاگوارتز بریم امیدوارم اونجا ببینمت خیلی خوشحال شدم که چند ساعتی دراکو رو قرار نیست ببینم و تحملش کنم ، ساعت ۱۰ خیلی زود رسیدو وقت رفتن به هاگوارتز شد، ردامو پوشیدم و حرکت کردم به سمت قطار
وقتی وارد قطار شدم ، دیدم که از همیشه شلوغ تره اصلا حواسم به جلوم نبود و داشتم یکی یکی داخل کوپه ها رو نگاه میکردم تا کوپه خالی پیدا کنم و بشینم که با یکی برخورد کردم، امبر : آیییی مگه کورییی پام شکست آیی سرمم درد میکنه جلوتو نگاه کن احمق! هری : سلام امبر ،معذرت میخوام امبر: کمی خجالت زده شده بودم و دستپاچه ، سریع گفتم اِ سلام هری واقعا ببخشید من حواسم به جلو نبود، تو هم داری دنبال کوپه می گردی؟ هری: نه😐 اومدم تو رو ببرم کوپه ته قطار که خالیه
امبر: عه ممنون از لطفت خب بیا بریم ،با هری به سمت کوپه حرکت کردیم و واردش شدیم، تا رسیدن به هاگوارتز هیچ کدوم حرفی نزدیم و من تو فکر این بودم که چه کاری باعث شده خانواده مالفوی زودتر از من به هاگوارتز برن؟!
لطفا حمایت و لایک و کامنت کنید ، اگه حمایت نشه ادامه نمیدم و لطفا نظرتون رو بگید که چطوره تا اینجا؟
عالیه😍
عالی 👍❤
ممنونم 💞
خیلی ممنونم از لایک ها و کامنتاتون❤
عالی بود