رمان
"نویسنده ویو" چهره پسر دیده شد و دختر با دیدن چهره پسر قلبش شروع به تپش کرد! -چ...چطور...ممکنه!؟ ت...تو... -اره جیهوپ! پادشاه خوناشاما!حالا تو بهم اثبات کن! -باشه دختر کم کم یقه هودیش رو پایین داد و خالی به شکل تاج نمایان شد! "جیهوپ ویو" ا...امکان ندارد ا...اون واقعا...دختریه...که قرار بود به...قلمروی من حمله کنه!؟؟ اون که خیلی مظلومه!
-ا...اسمت چیه؟ -ل...لیسا باید گروگان بگیرمش البته تو این مدت که گروگان منه فکر میکنه خونه خودشه! هم او هم من به خواستمون میرسیم! -اوکی هانا...قبول تو پرنسسی ولی تورو به عنوان گروگان میبرمت به قصر خودم! -چ..چی؟ "لیسا ویو" ن...نه من نمیخوام وقتی پلک زدم یه جای دیگه بودیم!
تو یه چند وقت اینجا میمونی من تورو به عنوان گروگان دارم تو هم فکر کن یکی کمکت کرده!اوکی!؟ -ب...باشه - قراره مهمون بیاد لباستو عوض کن موهاتو اریشتم درست کن شبیه هیولاها شدی! اینو گفت و رفت بیرون! -شیبیه هیولیها شیدی... عنتر -شنیدم چی گفتی! یا خدا کمد لباسارو باز کردم و یه لباس ساده سفید برداشتم و موهامو باز گذاشتم روش یه پاپیون بزرگ بستم
خودمو تو آینه دیدم -خلقت خدارو برم نگاه چی ساخته! خدایا دختر به این زیبایی هست مگه!؟ "جیهوپ ویو" کت شلوارم رو پوشیدم و از اتاقم اومدم بیرون و منتظر لیسا موندم صدای کفش پاشنه بلندی اومد و سرم برگردوندم با یه فرشته مواجه شدم! چقدر زیبا شده بود
آرمی هستی؟ اگه هستی یه لایک کامنت و فالو کن😘
تا پارت بعدی خدافظظظظظظظظ
نظرات بازدیدکنندگان (0)