
......
"یعنی چ؟ +ینی اینکه میخوایم دوتایی ت ی اتاق باشیم! "نمیشه،ریدل برو بیرون!ببین ربکا از این پسره فاصله بگیر!تو مگه نمیدونی این پسره پسر ولدمورت و بلاتریکس؟ پوزخندی زدم:اربابت ناراحت نشه درباره پسرش اینجوری حرف زدی!سورس میدونم از متیو دل پری داری ول اون واقعا شبیه باباش نی!ادم خوبیه! دادی زد ک باعث شد دو متر از میزش فاصله بگیرم:ربکا بفهم اون ادم اصلا خوب نیست و تورو ناراحت میکنه چرا نمیگیری؟میخوای پسفردا با چشمای کبود بیای بگی تو راست گفتی(یاد فیلم ایرانیا افتادم🥲) در صورتی ک داشتم گریه میکردم چون اولین بار بود ک سرم داد میزد گفتم:ولقعا نمیدونم بابام تو تو چ دید ک منو سپرد به... حرفم ب سیلی ک بم،زد نصف مند!متیو همچیو دید و اومد اروم دستمو گرفتو برد سمت خوابگاه خودش! -شششششش... بیب،کام دئون!چیزی نشده ک منو نگا کن! سرمو بردم بالاعو نگاش کردم:هیچکس،هیچوقت منو از تو نمیگیره!فهمستی ی بفهمونت بچه پرو؟ +نه نه دستت درد نکنه! -خواهش میکنم! +خا من برم دیه! -کجا؟
+اتاقم دیه! در صدم ثانیه گردنمو گرف دستش و خوابید و سفت سفت سفت بغلم کرد و با صدایی بشدت کایوت گفت:محاله ممکنهههههههههههه! +اوکی گودرت در دستان توست متیو ولی واقعا داری لهم میکنی میمونم ولی یزره شل تر بگیر! -عع نخیر شل تر بگیرم ک دربری؟ +بوخوادا نمیخوام دل بلم! -اینشولی کایوت باشی دل نیال من تولو بل نمیچونم! ناخداگاه ترسی اومد تو وجودم و احساس میکردم ک قراره ی اتفاق بدی بیوفته تو چند ماه اینده و سفت متیو رو بغل کردم! -بیب یکزره اروم تر لهم کردی! +نمیخوام!میترسم! -وا چرا؟ +بیخیال! -باش!خا چه کنیم! +بخوابیم فردا بریم دنبال لباس! -عععع راس میگیا! رفتیم تو تختو و تخت یک نفررو تقسیم کردیم! +اه انقد پتورو از رو من برندار سردم میشه ععع! -اه خب برو پتوتو بیار ب من چ +اه باشه حالا ک اینجوری شد کلا کوچ میکنم سمت اتاق خودم! -بیخود!از زیر تخت پتو بردار! زیر لب غر غری کردمو خم شدم از زیر تخت پتو بردارم! ماشالاه یک عالمه زیر تختش پر بود دستم خورد ب یک چیز کاغذی!یکی از عکسای من بود ک سمت یک از جنگلا بکد تاپ مشکی پوشیده بودم موهام باز بود و دستم بهش بود لابلای موهام باد میپیچید و نور افتاب میخورد بهش رنگ موهام و هم توش کامل معلوم بود ماشالله چقد من نازم خدا نکشتم😬
ناخداگاه لبخندی اومد رو لبام! از زیر تخت پتورو دراوردمو رفتم تو تخت،داشت تو اینستا چرخ میزد رفتم خوابیدم پتورو کشیدم روم و برگشتم سمتش همونجوری ک سرش تو گوشی بود یکی از دستاشو از هم باز کرد و اشاره کرد بیا تو بغلم،سرم گزاشتم رو شونش دستشو بست -حوصلت سر رفته؟ +اوهوم! پاشد تلویزیونو روشن کرد با پی اسو یکی از دسته هارو داد به من نشستیم کال اف بازی کنیم ۱۰ ب ۱ بردم ازش! +لیلیلیللیلیلی بردمممممممم! -هعی زندگی،ساعت چنده؟ +۶:۳۰!!! -مارو باش ۱۰ بازی کردیم تا الان هشت ساعتو نیم بازی کردیم!! +پاشیم بریم حاضر شیم! من گفتم پاشو حاضر شیم ولی ساعت ۱۱ از قلعه اومدیم بیرون رفتیم اونجا +بیا بریم بخدا دیگه اینو میخرم!!پلیز!! -ی ساعته داری همینو میگی!!
اه اصن بگم،ادم باید هرچی دوس دخترش میگه گوش کنه! دستمو حلقه کردم دور بازوش و کشوندمش تو بدبخ داشت میوفتاد:/ یک لباس انتخاب کردم ک طوسی بود تور داشت،بالای سینش گلای ریز طوسی داشت با یک کفش شیشه ای،متیو هم یک پیراهن مشکی، شلوارشو گرفت با کت برگشتيم خوابگاه ساعت ۴ بود و پنج جشن شروع میشد پاشدم رفت خوابگاه خودم رفتم حموم برگشتم موهامو صاف کردم و پشت سرم جمش کردم ارایش دخترونه ای کردم لباسامو پوشیدم موبایلمو برداشتم رفتم تو اینستا بچرخم ساعت ۵ نیم اینا بود ساعت ۶ متیو میومد دنبالم انقد سرگرم بودم نفهمیدم کی ۶ شد دنباله لباسمو گرفتمو راه افتادم سمت راه پله موقع ای ک از پله ها داشتم میومدم پایین اکیپمون با لبخند شیطانی نگام میکردن ک بهشون چشم غره رفتم درست شد اومدم پایین متیو جلوم تعظیم کرد بازوشو گرفت جلوم دستمو از توی بازوش رد کردمو راه افتادیم سمت اون راهرویی ک قهرمانا باید راه میرفتن بالاخره جشن افتتاح شد و رفتیم برای رقص! -تمرین کردی؟ +اره بابا تمرین کردم برا عروسی اکیپم بتونم با نامزدم برقصم! -هعی زندگی! شروع کردیم به رقصیدن کل جشنو رقصیدیم اخرش دیگه خیلیا نشسته بودن چند نفر بیشتر وسط نبودن ما با بچها توی میز بودیم متیو بلند شد دست منو گرفتو بلند کرد موهام شل شده بود گیرشو دراوردمو موهای بلند تا زیر زانومو باز کردم رفتیم وسط اروم سرمو گزاشتم رو شونش و چشمامو بستم به ارامشی ک داشتم فکر میکردم ک یه باز احساسی ک دیشب اومد تو دلم اون ترسی ک داشتم برگشت!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نایسسسسسسسس بید(:::
گایز بوخودا ننوشتم هنو🥲
عالی بود :)
باحال بودد