
اول میخواستم تک پارتیش کنم، ولی گفتم حیفه خیلی خلاصه بشه:)))
تو خانواده من، سه تا قانون وجود داشت... یک، کار های پسرونه نکن... دو، بی اجازه بیرون نرو... و سه، که از همشون مهم تر بود، با هیچ پسری دوست نشو! اجرای این سه تا قانون، برای من و دو خواهرم اجباری بود، ولی آیا من هم از این قوانین اطاعت میکردم؟؟ نه! پدر و مادرم کارایی مثل موتور سواری و ماشین سواری، لباس سیاه پوشیدن و... رو پسرونه میدونستن، ولی من قبول نداشتم، از نظر من، هیچ کاری پسرونه دخترونه نداره! همین باعث شده بود، هر روز پدر و مادرم بیشتر روی من سخت گیری کنن و بهم فشار بیارن، خیلی دوران سخت و طاقت فرسایی بود... ولی یه شب، وقتی که ۱۷ سالم بود، به سرم زد فرار کنم، منم که هیچ ترسی از این کار نداشتم، پس از خونه فرار کردم! از همون زمان، چالشای زندگیم شروع شدن، خواهرام خیلی حمایتم کردن، اما بیشتر خودم تلاش کردم و تک تکشون رو پشت سر گذاشتم! اینم بگم که به علایقم رسیدم... استایل مشکی داشتم، موتور سوار شدم، و از همه مهم تر، با یه پسر دوست شدم!(البته یه چیزی فراتر از دوستی!) اصلا حالا که فکر میکنم، بهتره کل ماجرا رو براتون تعریف کنم:
*تق تق تق* _بیا تو. در چوبی اتاق با صدای آزار دهنده ای باز شد، و یونا آروم به سمتم اومد، دست به کمر رو به روم ایستاد و گفت: +نمیخوای بیای پایین؟ مسابقه داره شروع میشه. خنثی نگاهش کردم و گفتم: _هنوز زوده. +راهت نمیدنا! _میدونم کی بیام. و با دست به در اشاره کردم. یونا که منظورم رو فهمیده بود، با عصبانیت نگاهی بهم انداخت و از اتاق بیرون رفت. آروم از جام بلند شدم و به سمت میز گوشه اتاق رفتم، دست کشای مشکیم رو پوشیدم و کلاه کاسکتم رو برداشتم. به سمت آیینه رفتم و یه بار دیگه خودم رو برانداز کردم. لبخند همیشگیم گوشه لب هام نشست، این همون چیزی بود که میخواستم! یخورده بعد، قدم های بلندی برداشتم و از اتاق خارج شدم، پله ها رو یکی دو تا طی کردم و از ساختمون بیرون رفتم، و همون لحظه بود که اشعه های خورشید، مانع حرکتم شدن. دستم رو مثل سایه بون روی پیشونیم گذاشتم و اطراف رو نگاه کردم، جمعیت زیادی اونجا بودن، آخه اون روز، روز فینال مسابقات بود، و من مثل همیشه پر از استرس و هیجان بودم. چند سالی میشد که پشت سر هم نفر اول مسابقات میشدم، و
اون سال هم فکر میکردم برنده نهایی خودمم! اما یه نفر، توی لحظات حساس مسابقه، باعث شد به خودم بگم، زهی خیال باطل! موتورم رو برداشتم و سوارش شدم، کلاهم رو روی سرم گذاشتم، دستکشام رو دستم کردم و در آخر، موتورم رو روشن کردم و به محل مسابقه رفتم. وقتی توی جایگاهم ایستادم، اکثر تماشاچی های اونجا بلند فریاد زدن: ☆عقاب سیاه! عقاب سیاه! لبخندی زدم و به رو به روم خیره شدم، اینکه افرادی وجود داشتن که منو تشویق میکردن، باعث میشد بیشتر از قبل، احساس غرور و شادی کنم. کمی که گذشت، صدای موتوری رو شنیدم که بهم نزدیک میشد، پس برگشتم و بهش خیره شدم. «این دیگه کیه؟؟» شخص جدیدی بود، چون تاحالا ندیده بودمش، یه پسر جوون که انگار تازه از دوران کار آموزی بیرون اومده بود، و این رو هم انکار نمیکنم، که بهش میخورد با استعداد باشه! به فرمون موتورم تکیه دادم و پوزخندی زدم، به هر حال قوی ترین شخص، و تنها دختر قهرمان اونجا من بودم، و اطمینان داشتم کسی که جام طلایی رو با دستاش بلند میکنه، منم! چشمم به داوری خورد که پرچم بدست وایساده و منتظر فرصت مناسب برای اعلام شروع مسابقست! تمام تمرکزم رو روی مسابقه گذاشتم، نفس عمیقی کشیدم و
صدادار بیرونش دادم، هدفم یه چیز بود، برنده شدن! *سه... دو... یک... حرکت!* «حالا وقت هنر نماییه!» باز هم اون حس خوب، اینکه با سرعت بالا حرکت کنی، یکی یکی رقیب هات رو پشت سر بزاری، و همزمان باد لای موهات برقصه وشادی کنه، فوق العاده بود! _یوهوووووووو! بلند فریاد زدم و سرعتم رو بیشتر کردم، چقدر این کار خوشحالم میکرد، قلبم محکم تر و سریع تر از قبل میزد! *آخرین دور!* با خیال راحت و بدون اضطراب، به حرکتم ادامه دادم، میتونستم طعم برد رو بچشم! از دور چشمم به خط پایان خورد، لبخند روی لبم پر رنگ تر شد! به سمت چپ چرخیدم و وارد مسیر صاف شدم، فقط چند ثانیه تا پیروزی باقی مونده بود! دست هام رو از روی فرمون برداشتم و به هوا بردم، چشم هام رو آروم بستم و آماده در آغوش گرفتن برد شدم! «من دارم میبرم!» احساس قدرت میکردم، اینکه دختری مثل من که والدین بسیار سخت گیری داشته و با مشکلات زیادی رو به رو شده، به همچین جایی رسیده، باعث میشد بیشتر به خودم افتخار کنم. لحظات پایانی بود، تا اون لحظه اطمینان داشتم که برنده منم، ولی در آخرین ثانیه، کسی به سرعت از کنارم گذشت و، قبل از من، از خط پایان رد شد...
با چهره خنثی همیشگیم، روی جایگاه نفر دوم وایساده بودم، ولی چشمای خیره به جایگاه اولم، مملو از حسرت و غم. برنده مسابقات امسال، کسی که تونست شکستم بده، همون پسر تازه کار بود! خیلی ازش خوشم نمیومد، دلیلش رو نمیدونستم، شاید بخاطر اینکه مقامی که شایسته من بود رو ازم گرفت... نمیدونم! حتی چیزی بهم میگفت این حس واقعی نیست! ولی برام مهم نبود، من عصبانی بودم! حدود نیمه های شب بود و تنهایی توی خیابونا با موتورم میرفتم، مقصدم یه کل*ب قدیمی بود که پاتوق همیشگیم بود، اونجا خود واقعیم میشدم! وقتی رسیدم، موتورم رو یه گوشه پارک کردم و وارد کل*ب شدم، مثل همیشه روی صندلی کنار شیشه نشستم تا بتونم به بیرون خیره بشم و از نوشیدنیم لذت ببرم. =همون همیشگی؟ رومو برگردوندم و به مارک خیره شدم، صاحب اونجا. _آره، ده تا لطفا. مارک چیزی نگفت، میدونست وقتی عصبانیم زیاد سفارش میدم. سفارشام که اومد، شروع کردم به نوشیدن. پنجمی رو سر کشیدم، که کسی وارد شد. نگاهم رو به اون سمت دوختم، اول نشناختمش، اما بعد از اینکه کمی دقت کردم، فهمیدم همون پسر تازه کاره! متوجه نگاه خیره من که شد، به سمتم برگشت، و وقتی منو
دید، لبخندی زد. آروم به سمتم اومد و کنارم روی صندلی نشست. توجهی نکردم و به نوشیدن شیشمین لیوان ادامه دادم! مارک که دید مشتری جدید داره، به سمتش اومد و گفت: =خوش اومدین، چی میل دارین؟ حرفی نزد و به نوشیدنی من اشاره کرد. =بله، فقط، چند تا؟ و با دستاش عدد ده رو نشون داد! مارک اول چیزی نگفت، اما بعد با صدای آرومی گفت: =الان براتون میارم! و با بالاترین سرعت ممکن رفت و برگشت! وقتی ده تا لیوان رو روی میز گذاشت و رفت، پسر تازه کار رو بهم گفت: +بیا باز هم مسابقه بدیم. سوالی بهش خیره شدم. یه لیوان رو برداشت و گفت: +بیا ببینیم کی دووم میاره! پورخندی زدم و گفتم: _تو این یکی باختی! و شروع کردیم به نوشیدن!...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بک میدم
عالییی
مرسی عزیزم♡♡
فدات
چه قلم خوبی دارییی
شما خوب میخونی🥺🫂
وای خیلی قشنگه ادامه بده و پارت بعدی رو زود بزار
مرسی عزیزم، چشم حتما🥺💜
عالی
💜🫂