بزنینن بریم.تستچی رد نکن زحمت کشیدمممم🥲💔
بعد از اینکه به کوک گفتم امشب تولدمه دستمو گرفت گفت:هی ات چرا تولدتو تو خونه ی من نمیگیری منو تو فقط منو تو😍🙈گفتم کوککک اخهه گفت اخه ماخه نداره بعدش دستشو گذاشت روی کمرم و منو نشوند تو ماشینن.تو راه خونش بهش گفتم کوک میشه اعضا رو هم دعوت کنیم گفت:هر چی تو بگی ات جونم😍🥺نویسنده.ای ات پررو🤣رسیدیم خونش درو برام باز کرد چراغا و روشن کردم..خونش قشنگ بود.به کوک گفتم کوکی گفت جانم یععنیی بلهه ات گفتم.میشه چند تا از دوستامن بیان اخه بهشون قول دادم گفت حتماااااا ات بیا زنگ بزن تلفنشو داد بهم و گفت بزن گفتم نه اخه شمارشون گوشی خودمه گفت پس باشه.
یکی یکی زنگ زدم و فقط دوتا شونو دعوت کردم سومین و رزی شب شده بود کوک به اعضا هم زنگ زده بود و با تن هم اشتی کرده بودن دوستام اومدن.درو که باز کردم دوتاشون دهنش.ن باز بود یهو گفتن ات جانگ کوک عضو بی تی اسسسسسس گفتم اره مگه چشه.گفتن چش نیس گوشه بعدش رزی پرید بغل کوکی که میخواست بغلش کنه اما کوک بخاطر من نزاشتو گفت هی وایسا وایسا بزار اعضا بیان اونارو بغل کن .گفت چرا کوک گفت حالا به دلایلی بعد بهم چشمک زد😉اعضا یکی یکی اومدن همشون اومدنو نشستن..
اخرین نفر تهیونگ اومد وقتی منو دید چشاش برق زد دستاش لرزید و نفس نفس زد فهمیدم میخواست منو بغلم کنه اما بدون اینکه خودش بیاد من پریدم تو بغلش و بهش گفتم:تو کجا بودییی ع...ز...ی...زم بعدش دستشو گرفتمو رفتم نشوندم پیش کوکی خودمم رفتم پیش دوستان اون طرف بهم با هیجان گفتن اتتتتتت چی کار کردی تهیونگو بغل کردییییییی🤫گفتم هیسسسس الان میشنوه گفت اخهه گفتم حالا بیاین برین بشینین کنار اعضا منم میرم یه سر بیرون رفتم از در بیرون دخترا پیش تهیونگو و بقیه اعضا بودن..هوا بازم بارونی بود یه نفس عمیق کشیدم که یهو دیدم یه نفر دستسو گذاشت رو شونم گفتم واییی گفت هی ات نترس منم ته گفتم وای ترسیدم داشتم میرفتم یکم قدم بزنم..گفت منم بیام باهات گفتم اره اگه میتونی...گفت باشه الان میام بزار کفشمو بپوشم پوشید بعدش راه افتادیم.بارون شدید شد رفتیم زیر یه درخت
درخت بزرگ که نیمکت هم داشت نشستیم نفس عمیق کشیدم گفتم خیلی سردمه کاش لباس گرم می پوشیدم ته کت خودش رو در اورد و تنم کرد بعدش دستشو دورم پیچیدو گفت سرما نخوری ع...ز...ی...ز...م گفتم نه به لطف تو...بعدش چشامو تو ب...غ...ل...ش...میخواستم ببندم که بهم گفت ات...گفتم بله ته...گفت منو ...د...و...س...ت داری..؟«🙂❤️گفتم راستشو بگم گفت اره گفتم....ا..ر..ه دوست دارم🥺❤️بهم گفت خیالم راحت شد ددد . بعدش دستشو گرفتم و فشار دادم و به قلبم چسبوندمش بهم گفت..ات انگار دستم بی حس شده این به لطف دستای توئه..گفتم میشه دستمو ول نکنی...گفت عمرا ولش کنمم.🥺🥺🥺🥺❤️
بعدش خوابم برد وقتی چشامو وا کردم تو ب...غ...ل تهیونگ بودم منو خیلی داشت فشار میداد داشتم اذیت میشدم که یه راهی به ذهنم رسید زود سریع دستمو انداختم دور گردنش..و یه...ب...و...س...از لباش زدم..ته گفت ات از این کارا هم بلد بودی من نمیدونستم...بعدش که رسیدیم دم دره خونه دیدم کوککک😱
گلم پارت بعدو میزاری یا خودم بزارمت -_-
عالی بود ادامه بده میشه به داستانم سر بزنی🥺
داستانت عالی بودددد
عي عي
چرا جاي حساس تموم ميكني خوو
😂