های کیوتا
امیر" زندگی کردن خیلی برام سخت بود...مثل یه آدمی بودم که به اشتباه بین میونه کلی غریبه گیر افتاده بود.. گاهی حملات اعصبی بهم دست میداد و تعادلی رو رفتارام نداشتم.. یچیزی ...یه حسی خیلی عذابم میداد..ولی نمیدونم اون حس چی بود... این دختر...قیافش برام اشنا بود..ولی هرچقدر فکر میکردم یادم نمیومد.. کلافه لیوان قهوه رو بردم و روی میز مقابلش گذاشتم... نگاهمو بهش دوختم و منتظر بودم تا حرف بزنه... _میشنوم.. +این عکسارو نگاه کن... پاکتی رو سمتم گرفت... پاکتو از دستش گرفتم و توشو باز کردم..چندتا عکس از مراسم عقد...چی..این من بودم؟؟! من..من اینجا تو این عکس چیکار میکردم.. چرا رهام بهم گفت ازدواج نکردی.. گیج شده بودم..خدایا..کمکم کن.. روبه اون دختر کردم و گفتم.. _اونی که تو این عکسه .. پرید وسط حرفمو و گفت +اره منم..امیر من با تو ازدواج کردم..ولی. ولی ازدواجمون بهم خورد.. هر لحظه بیشتر گیج میشدم و روبه دیوونگی میرفتم.. این چی میگفت.. _چ...چی.. +امیر....رهام همه شاهدن..ببین..شناسنامم..این که..دروغ نمیگه شناسنامرو ازش گرفتم و دیدم که مهره طلاق به اسم من خورده روش.. راست میگفت..ولی..منه لعنتی هیچی یادم نبود.. _میشه..میشه از اول توضیح بدی؟؟....
سحر" حالا وقتش رسیده بود که این بازیو به نفع خودم تمومش کنم و امیرو برای همیشه داشته باشم؛ لبی تر کردم و گفتم: ما باهم عقد کرده بودیم که یهویی سرو کله ی یه دختر به اسم زیبا تو زندگیمون پیدا شد..امیر نمیدونم چجوری..نمیدونم چه حیله ای به کار برد ولی اون تورو از من جدا کرد..اون بهت دروغ گفت..اون فقط از سو استفاده کرد...به دروغ بهت گفت پدره بچشی اما نبودی..اون فقط میخواست تورو بازی بده.. اون مارو از هم جدا کرد.. تو بخاطر اون تصادغ کردی و الان این وضعو داری..همش بخاطره اون عوضیه... با تعجب به یجا خیره بود...دستاشو چفت سرش کرد و چشماشو رو هم فشرد.. یه لیوان آب قند براش درست کردم و اوردم... +اون..اون کجاست؟ با این حرفش هل کردم...حالت باید جوابشو چی میدادم.. مجبور بودم بگم که مرده.. _او..اون مرده.. +ع..عکسی ازش داری؟ _نه.. امیر" باورم نمیشد که این اتفاقات تو زندگی من افتاده باشه.. اب قندی که سحر درست کرده بود رو سرکشیدم..همون موقع بود که صدای زنگ در به صدا دراومد.. سحر پاشدو سمته در رفت.. مامان و بابا بودن.. چه خوب که اومدن..حالا قضیه روشن میشد که سحر راست میگه یا دروغ.. کنارم نشستن و مشغول صحبت شدیم... +امیر جان خوبی بابا؟ _بله بابا..خوبم..شما چرا زحمت کشیدید +مادرت بی قراری میکرد.. _دورش بگردم..من که گفتم خوبم... همون موقع بود که سحر مقابلم نشست و سرشو انداخت پایین بابا جوری نگاهمون میکرد که انگار میخواست خبری بده.. رو به سحر با اشاره یه چیزایی رو میگفت.. مشتاق بودم تا ببینم درمورد چی پنهونی صحبت میکنن..
+پسرم..با سحر صحبت کردید؟ _اره بابا..واقعا من این اتفاقات سرم اومده؟ +اره پسرم..ولی نگران نباش..ما همیشه پیشتیم و کنارتیم.. لبخندی فیک زدم و از سرجام پاشدم.. عذرخواهی کردم و سمت اتاقم راه افتادم..خیلی خوابم میومد.. رهام" فکرم درگیر امیر بود..گوشیمو برداشتمو به سحر پیام دادم.. _چیکردی؟ +به امیر گفتم _چی گفت +فقط سکوت کرد و الانم تو اتاقشه _خیلی خب...به داداشم فشار نیار کافیه! +اوکی به شیوا نگاهی انداختم که چهره گریون عسلو میونه دستاش گرفته بود و نوازش میکرد.. عسل چه گناهی داشت..اون امیرو میخواست و امیر اونو به یاد نمیاورد... سمته شیوا رفتم و عسلو بغل گرفتم.. زیر لب به شیوا گفتم.. _اروم نمیشه نه؟ +نه رهام..طفلک دلش برا امیر تنگ شده.. هیچ جوره نمیتونیم نگهش داریم..بلند شو بریم ببریمش پیشه پدرش..چرا از هم دورشون میکنی؟ _میترسم امیر اذیت شه.. +اتفاقا اگه از عسل دور باشه بیشتر اذیت میشه.. _باشه..اگه تو میگی بریم پس بریم.. چشمکی بهش زدم که زیر لب خندید.. رو موهای عسل یه بوسه کاشتم و وسایلشو دستم گرفتم.. روی شونم خوابش برده بود..از وقتی که از بیمارستان رسیدیم عسل بی قراریه امیرو میکرد.. توی ماشین منتظر نشستم تا شیوا بیاد.. چندساعت گذشت ولی ازش خبری نشد.. چندتا بوق زدم..ولی بازم خبری ازش نشد از ماشین پیاده شدم و هراسون رفتم تو خونه.. صداش زدم و جوابمو نداد.. دویدم تو اتاق که دیدم..
دیدم روی زمین افتاده..وای..خدایا..شیوارو از تو میخوام.. چندباری صداش زدم و جوابمو نداد زنگ زدم به آمبولانس و منتظر موندم... خدایا اتفاقی براش نیفته..التماست میکنم..دلخوشیه من اونه... زیبا" _یعنی چی!؟ +یعنی چی نداره که خانم مرخص شدن.. _مطمئنید که اقای مقاره امروز مرخص شدن؟؟ +بله..مطمئنم با ناراحتی روی صندلی مقابل پذیرش نشستم... امیر مرخص شده بود...چند روز بود که ندیده بودمش... کیفمو چنگ زدم و بلند شدم.. چحور اتیش این دلتنگی رو خاموش میکردم؟ آتیشش داره بهمو میسوزونه... سمته در راه افتادم که با رهام مواجه شدم.. بهت زده با چهره ی بیهوش شیوا روی برانکارد مواجه شدم.. دویدم دنبالشون.. شیوارو بردن بخش بستری.. سمته رهام رفتم که با دیدن من اخماش رفت توهم.. +امیر مرخص شده.! _میدونم..چرا انقدر زود؟ +ببین حوصله بحث باهاتو ندارم راتو بکش برو زیبا..دیگه نمیزارم حتی رویه امیرو ببینی فهمیدی؟ یه بغض سنگین توی گلوم بود..بدون هیچ حرفی بلند شدم و زیر لب با صدای لرزونم خدافظی گفتم و رفتم.. چرا این ادما اینجوری میکنن..چرا یه روز یه نفر نیومد بهم بگه تو چی میکشی زیبا... چحور زندگی میکنی..چحور با حسرتت کنار میای.. چحور؟ توام یه آدمی چقدر صبر و طاقت داری.. چقدر؟؟...
رهام" سمته اتاق دکتر راه افتادم اشاره کرد که روی صندلی بشینم.. رو صندلی مقابلش نشستم.. عینکش رو جابجا کرد و به آزمایش هایی که از شیوا گرفته بودن نگاه میکرد.. با صدای پر از بغضی که داشتم آروم گفتم _حالش چطوره؟ +خب..معلومه بهش رسیدگی کردی این چند وقت.. _بله..این..این یعنی خوبه!؟چرا امروز اینجوری شد حالش خیلی خوب بود +نه میشه گفت خوبه نه بد..ولی باید شیمی درمانی رو شروع کنیم.. همین حالا.. البته الانشم دیر شده.. با حرفه دکتر سرمو انداختم پایین و فقط سعی داشتم که اشکام نریزن.. شیمی درمانی؟!! یعنی شیوای من حالش انقدر بده!؟؟ روبه دکتر گفتم _باید چیکار کنم!؟ +ما اماده ایم..فقط باید برگه ی رضایت رو امضا کنید.. اگه شیمی درمانی بشه امیدی به بهبودش هست... نگران نباشید از نوع خوش خیمه.. سری تکون دادم و برگه رو از دکتر گرفتم.. سمته پذیرش قدم برداشتم.. این دنیا قشنگ نیست..اصلا قشنگ نیست!! زیبا" این شهر و این فضا..حتی این خیابوناهم آزارم میدن.. باید برم..نمیتونم اینجا بمونم...حسه یه پرنده اب رو دارم که توقفس گیر افتاده.. هرچقدر پروبال میزنه و خودشو به قفس میکوبونه بدتر زخمی میشه... تصمیم گرفتم از تهران برم شیراز....اصلا هرجا ..فقط غیره تهران.. نمیخوام حتی ریسک کنم که دوباره با امیر روبه رو شم:)) باید قبول کنم که دیگه همه چی تموم شده همه چی...
سحر" _عمو جان چیکار باید کنم! +سحر..دخترم..فعلا حس میکنم امیر آمادگی اینو نداره که درمورد ازدواجتون صحبتی کنم.. اینهمه صبر کردی یکمم روش.. _نمیدونم..خسته شدم از صبرکردن..همیشه یه مانعی جلوی پام بوده.. +اینسری دیگه من پشتتم..مطمئنم کسی به اندازه تو لایق ازدواج با امیر نیست.. لبخند فیکی تحویلش دادم و از سرجام پاشدم.. چجور میخواستم دوباره به زندگی با امیر برگردم.. اون حتی نخواست بشنوه تا ببینه چی میگم.. بلند شد و رفت اتاقشو منو با کلی فکر و خیال تنها گذاشت.. پوفی زیر لب گفتم و سمته قهوه ساز رفتم.. قهوه ای براش ریختم و رفتم سمته اتاقش.. امیر قهوه خیلی دوست داشت.. شاید به بهونه ی قهوه میتونستم باهاش صحبت کنم... در زدم و صدایی نشنیدم.. اروم دستگیره رو پایین کشیدم که با چهره مظلومه به خواب رفتش روی تخت مواجه شدم دوست داشتم ساعت ها بهش زل بزنم.. آروم رفتم کنارش و قهوه رو روی پاتختی گذاشتم.. غرق نگاهش بودم که یهو بیدار شد و بهت زده نشست سره جاش.. هُل کردم و دستپاچه گفتم.. _ام..ببخشید..من چیز..کوش.. برگشتم و قهوه رو برداشتم.. _قهوه برات اورده بودم.. +ممنون.. گیج نگاهم میکرد..تو نگاش یه این کم داره ی خاصی بود.. لیوانو قهوه رو سر کشیدو چشماشو محکم روهم فشار داد.. با تعجب گفتم. _چیشد؟ +تلخ بود.. _ببخشید من فکر میکردم قهوه تلخ دوست داری..اخه قبلا همیشه قهوه تلخ میخوردی +ممکنه بعده این تصادف خیلی چیزا توی من عوض شده باشه مثلا همین.. _امیر.. +بله؟ توقع داشتم مثل قبلا بگه جانم ولی خب اینا بعید بود.. _چیزی از من یادته!؟ +نه..چطور! _من تویه دوراهی موندم..نمیدونم باید چیکار کنم.. +درمورده چی!؟ با این حرفش از خجالت سرمو انداختم پایین چجور میگفتم ازدواجون.. _خودمون +سحر..من..من شرایط و اوضاع خوبی ندارم..من حتی خودمو به یاد نمیارم..کارایی که کردم بچگیامو..هیچی یادم نیست.. بودنت با کسی که حتی خودشو نمیشناسه فقط باعث نابودیت میشه.. ازم دور شو.. _بلاخره که یاد میاری..
نظرات بازدیدکنندگان (0)