حال ندارم پارت بعد..سه پارت بعدو بذارم اما بیاین سناریو فیک بسازیم🤝
مگنس:میان جنگل چادر زدیم،وقتی داشتم چادر خودم را سرپا میکردم الکس مانع شد:دو نفری تویه چادر جا میشیم نترس. بعد اتش روشن کردیم و حالا او یک متری من نشسته بود،به منظره غروب نگاه میکرد.چشمانش در نور کم فروغ خورشید دیوانه کننده بودند(نه که معمولا نیستند)لبخند کم رنگ اما عمیقی بر لب داشت.به طرفم برگشت و سوال همیشگی اش را پرسید:به چی زل زدی،مگنس؟همچنان لبخند میزد. ارام گفتم:یه چیز زیبا. گفت:پس به اینه نگا میکردی؟ نفهمیدم چه میگوید،حقیقتا داشتم اطرافش را برانداز میکردم تا ببینم درمورد کدام اینه حرف میزند.وقتی دوزاری ام افتاد گونه هایم صورتی شدند.الکس سرش را ناامیدانه تکان داد و اه کشید،اما هنوز هم لبخند به لب داشت،گفت:خبر داری که؟خیلی اسکلی. بعد به طرفم خم شد،دستش را پشت گردم گذاشت و مرا به طرف خودش کشید و... .بعد هم عقب رفت و به غروب خورشید خیره شد،انگار که ان اتفاق هرگز نیفتاده.چه میشود کرد؟الکس است دیگر.
لوک:دو روز تمام از دست یک هیولای خشمگین فرار کردیم تا کلکش را کندیم.بعدهم وارد کلوپی شدیم و ارام برای خودمان یک گوشه نشستیم،از اهنگی که یکی از ..مشتری ها؟میخواند،خب چندان لذت نبردیم.(پسره با ان صدایش گند زد به لحظه مان) تالیا روی صندلی روبرویم نشسته بود و روی میز خم شده بود. شیکش را هم میزد. گفت :لوک؟ گفتم:بله؟ گفت :به نظرت موهام مسخره ن؟ به طرفش خم شدم و ناخوداگاه اخم کردم:خیلی م خوبن،خیلی م بهت میان،توم خیلی خوشگلی؛میشه لطفا به چرت و پرتای دخترای دبیرستانی پر افاده ای که از کنارت رد میشن اهمیت ندی؟اونا یه مشت آدم لوس و به درد نخورن،نصف کارایی که تو میتونی م نمیتونن بکنن. لبخند زیبایی روی لبش نشست:باشه باشه،عصبانی نشو! خندیدم و تکیه دادم،صاحب کلوپ گفت:کس دیگه ای نمیخواد بخونه؟ با ارامش لم داده بودم که ناگهان تالیا دستش را بالا برد. صاحب کلوپ گفت:اوه!بله شما خانم جوان! تالیا بلند شد،دستم را کشید تا پشت میکروفون بریم،مقاومت کردم:اخه این چه کاریهه؟ برگشت و توی چشم هایم نگاه کرد:لطفاا! تمام شد.من دیگر با این دختر هیچ جا نمیروم،خودم را میکشتم هم دیگر نمیتوانستم مقاومت کنم،دفعه بعد باکسی به کلوپ می ایم که اینقدر دوستش نداشته باشم.مجبورم کرد(تالیا:بیخیال!بخون دیگه!لطفاا!) در خواندن اهنگ مورد علاقه اش همراهی اش کنم.صدای او محشر بود اما شک نداشتم صدای من افتضاح است.اهنگش را که خواند،رد محبتی بر گونه ام کاشت و خیر سرش آرام گفت:تو بهترینی. از انجا که بلندگو دستش بود همه شنیدند و با اشتیاق کف زدند،من هم الان این ها رو میگویم،ان لحظه فقط گونه هایم گل انداختند و وجودم مثل شکلات داغ،گرم شد،دستانم را دورش حلقه کردم و موهای کوتاهش را بوسیدم. ان شب واقعا خوش گذشت
نیکو:آستین بیانکا را کشیدم،توجهی به من نکرد.وسط جنگل پشت مدرسه به درختی تکیه داده بود.دوباره استینش را کشیدم:بیانکاا!ببین چی پیدا کردممم! موجود روی شاخه را به طرفش بردم،با حواس پرتی شاخه را پس زد:نیکو!جان من!تو چرا نمیتونی دودیقه صاف بشینی؟ اخم کردم،چه میشد نگاهی به کرم کوچولویم می انداخت؟فکری به سرم زد،شاید لبخند شیطانی هم زده باشم . ارام به طرف خواهرم حرکت کردم و سریع کرم را روی دماغش انداختم.ان را پرت کرد روی زمین و وقتی دید کرم است،جیغ زد،از جایش بلند شد و چند قدم ان طرف تر دوید.از خنده روده بر شدم. خواهرم اخم کرد،از ان اخم ها که مادرها میکنند.داد زد:نیکو دی آنجلو! بیشتر خندیدم. به طرفم خیز برداشت،جیغ زدم و بلند شدم و شروع به دویدن کردم،درختی را دور زد و جلویم ظاهر شد،دوباره جیغ زدم و خواستم فرار کنم،اما روی هوا بلندم کرد،گفت:منو میترسونی ها؟بعد آنقدر قلقکم داد که دل درد گرفتم.
انابث:سر پسر عمه ام داد زدم: اون طوری نه مگنس!!!چقدر بهت بگم؟! پرسی و الکس کمی آن طرف تر پشت میزی نشسته بودند و به ما میخندیدند. مگنس نالید:من نخوام کار کردن با خنجرو یاد بگیرم باید کیو ببینم؟! سرش فریاد زدم:خودت گفتی یادت بدم!!! گفت:خب غلط کردم!توروخدا ولم کن!!! گفتم :نه خیر تا یاد نگیری ولت نمیکنم،میخواستی غلط اضافه نکنی! خنجر را از او گرفتم،هدف گیری کردم و پرتش کردم،خورد وسط پیشانی آدمک(که شاید از پشتی درست شده بود)گفتم:یاد گرفتی؟این طوری.حالا تو. مگنس ناله کرد:میشه من نه؟ گفتم :نه خیر!زود باش ببینم!ناله کرد،سرش فریاد زدم:زووود! شمشیرش،جک گفت:یالا سینیور!تو میتونی! مگنس خنجری را که لوک به من داده بود،پرت کرد.خنجر درس از کنار سر ادمک رد شد،خوب بود،پیشرفت کرده بود،قسمت بدش این بود که به کلاغ پشت ادمک برخورد کرد،مگنس به طرف کلاغ دوید و بلندش کرد،بعد با بغض سمت ما برگشت،الکس و پرسی به طرفمان آمدند.مگنس گفت:کشتمش! پرسی گفت:نه هنوز اضافه کردم:حالا گریه نکن! مگنس داد زد:گریه نمیکنم! الکس سری تکان داد:این همیشه گریه میکنه! مگنس گفت:نه خیر! بعد سعی کرد با پلک زدن،از جاری شدن اشک هایش جلو گیری کند.عذاب وجدان داشتم،تقصیر من بود.الکس گفت:ای بابا! اروم باش! بعد ناگهان خنجر را از بدن کلاغه بیرون کشید،پرنده بدبخت قار فریاد مانندی زد.الکس گفت:حالا با قدرتت درمانش کن! مگنس دست از گریه کردن برداشت و به بو*ی فر*ند سبز و صورتی اش نگاه کرد:ها؟ الکس گفت:بجنب الان میمیره! بعد دستان مگنس درخشیدند و کمی بعد،کلاغه خوب خوب شد. پرسی سوتی کشید:پناه بر ایزدان،از این کارام بلدی؟ الکس گفت:تو مغز کلاغه چی دیدی؟جان من بگو!!! مگنس گفت:به نظرش خنجر انابث خیلی خوشگله. به الکس و مگنس که زدند زیر خنده چپ چپ نگاه کردم،بعضی وقت ها اصلا این دوتا را درک نمیکردم. پرسی دستش را دور شانه ام انداخت:سخت نگیر!