
ببخشید طول کشید
چرا سرنوشت باید آینده ی مارا مشخص کند؟…….. {شارلوت}امروز ترجیح دادیم دوری در جزیره بزنیم و کمی آشنا شویم با جزیره.شروع کردیم به پیاده روی ، شن ها خیلی نرم بودند و حس خوبی میداد در همان حال آتاش گفت:((زیاد تعجب نکنید آدم های همینگونه هستند.))ربکا با چشم های متعجی به من نگاه کردم من هم به او . خب دیگر به قسمت اصلی جزیره رسیده بودیم . نفسی عمیق کشیدم و به جلو رفتیم . ولی یک دفعه چیزی دیدم که واقعا تعجب کردم . این ها چه بودند آیا واقعا انسان بودند یا …… . جانورانی مانند انسان بودند که کل بدنشان پوشیده شده بود به پارچه سیاه مانند سیاهی شب.آنها فقط به جلو حرکت میکردند و واکنشی از خودشان نشان نمی دادند.
نمیدونم چرا اما ربکا خیلی خشمگین بود ولی در عین حال ترسیده هم بود . دندان هایش را بر هم فشار میداد و دست هایش را مشت کرده و چیزی نمیگفت.دوباره شروع با راه رفتن کردیم که آتاش برایمان توضیح داد:((به هیچ وجه توجهشان را جلب نکنید تا وقتی که واکنش خاصی از خودتان نشان ندهید شما را نمیبینند ولی محتاط باشید ،در بیشتر قسمت های این جزیره غذا پیدا میشود و….))حرفش را قطع کرد دیدیم ربکا با ما راه نمی آید و به چیزی خیره شده است.به طرفش رفتیم و دیدیم ببر بزرگی در زمین افتاده تکان نمی خورد .
آتاش گفت:((خیلی عجیبه اینجا نه حیوانات نه انسان ها شکار میکنند به این چگونه مرده است؟))پرسیدم :((مگر مرده است؟))جواب مثبت داد. نزدیکش شدم و روی بدنش را نوازش کردم.اما در همان حال برا مدگی خاصی را حس کردم ، پوستش را دیدم نشانی عجیب که از چند خط تشکیل شده بر روی اوست.به آنها گفتم بیایند و ببینند هر دو متعجب بودند.
{ربکا}ذهنم مشغول شد چرا باید همچین اتفاقی افتاده باشد آن هم با نشانی خاصی. بعد از این اتفاق تصمیم گرفتیم برگردیم و گردش را متوقف کنیم.هیچ کس حرفی نمیاد منم در حال فکر بودم .رسیدیم به پناهگاه .شارلوت با سمت درختی رفت من هم به سمت پناهگاه زیرا می خواستم کمی استراحت کنم.بعد از چند دقیقه که چشم هایم را بستم صدای جیغ کوتاهی را شنیدم .به سرعت خودم را به سرعت به بیرون رساندم و شارلوت را دیدم که کمی شوک بهش وارد شده و متعجب است.دیدم جلویش پرنده ی کوچکی چپه شده .
ازش پرسیدم چه شده اونم جواب داد :((اینجا ایستاده بودم وای یک دفعه این پرنده ی کوچک افتاد جلوی پاهایم.))نشستم روی زمین پر های پرنده را کنار زدم و آن نشانی که روی آن ببر بود را دیدم به شارلوت گفتم او هم بیاید و ببیند .وقتی دید تعجب کرد ولی چیزی نگفت.
عیدتون پیشاپیش مبارککک.:)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
های!
یه نویسندم تو یه اکانت جدید❦︎
اکانت قبلیم به دلایلی پرید ._.
خوشحال میشم ازم حمایت کنی و به داستانم سر بزنی!3>
امیدوارم ناراحت نشی^^
[اگر کامنتم مزاحمه حذف کن]
راستی بک میدم:)
تا ۲۶۰ تایی شدنم به هرکی فالوم کنه ۵۰ امتیاز میدم و بک میدم ✨️💜
شاید انتقال امتیاز یکم طول بکشه ولی حتماااا میریزم و بک میدم😶💞
پس سریع برید فالوم کنید:)))💙😭
ادمین مایل ب پین؟
یکسال خیلی زود گذشت و این دومین باریه که زیر همین پست تولدتو تبریک میگم:))
هی ;تولدتمبارک))باآرزویبهترینها. 🤎
تولدت مبارک 🌝✨🎊
امیدوارم امسال اتفاقای خوبی به سمتت سرازیر بشن و آدمای درستی سر راهت قرار بگیرن🦖♡♡
_با آرزوی بهترین ها!!
هی;تولدتمبارک))باآرزویبهترینها.
سلاممم ^^❤
تولدت مبارک باشههه ^^💕
امیدوارم به همه ی ارزوهای قشنگت برسیی ^^❤
تولدت مبارک کیوتم 🥺🥳🎂🍧💖
خیلی خوب بود دلا جانم🥲❤️
فقط لطف کن کاری بت گفتم رو بکنننن
مرسیی حتما
دلا جون برو یه دقه مسیجارو چک کن بهت پیم دادم واتساپم باز نشد🥲😔😂