
این داستان خشم اژدها و خشم اژدها تر ! ، من چقدر فعال شدم .. همش تقصیر مایکیه هااا !
اوایل صبح ، infp رو تختش بود و کتاب میخوند. این رمان هدیه ای از طرف infj بود. بعد از چند دقیقه از پنجره به بیرون نگاهی انداخت. هوا روشن شده بود ؛ شاید حول و حوش 8. همینطور که به کتاب خوندن برگشت صدای تق تقی سکوت رو شکست ؛ -بله ؟ . در باز شد و enfp وارد شد. +infp ! infp ! چیکار میکنی ؟ -اوه ! داشتم کتاب میخوندم. +infp بس که تو خونه بودی خسته نشدی ؟. راستش- اما اون نتونست حرفش رو کامل کنه چون توسط یک enfp مشتاق از دستاش کشیده میشد به سمت در خونه. وقتی که موفق شد infp رو کشون کشون بیرون ببره ، enfp تازه یادش میاد که کیف پول و کلیداش رو جا گذاشته.
infp از اون میپرسه ، چیزی شده ؟ . enfp لحظه ای فکر میکنه... نه هیچ مشکلی نیست ! حالا پیش به سوی پارک !. اون دو نفر با هم وقت میگذرونند و بعد به سمت بستنی فروشی میرند و enfp توی مغازه میمونه تا فروشنده رو قانع کنه بعدا پول رو براش میاره. infp هم بیرون ایستاده بود و از بستنی که داشت لذت میبرد. تا اینکه سایه ای روش افتاد ؛ هوا ابری نبود .. اون به بالا نگاه کرد و با دو مرد بزرگ رو به رو شد. هی چی شده خانم کوچولو ؟ تنهایی ؟ و اون یکی ادامه داد : خب خب نظرت چیه یه لطفی کنی و هرچی داری رو بدی به ما ؟
+هی گنده بک ! برو با یکی هم قد خودت دربیوفت ! . به نظر میرسید بحث با فروشنده تموم.. نشده چون از رفتن یهویی enfp عصبانی به نظر میرسید ؛ -ها ؟ چی گفتی نفله ؟ نکنه تو هم قد منی ؟. بعد سمت دختر رفت ، یقشو گرفت و بلندش کرد .. خب شاید از نظر جثه بزرگتر بوده باشه. دعوا میخواست شروع بشه که صدایی از پشتشون اومد. -بزارش پایین. _چی ؟ -گفتم دوست من رو بزار پایین ! . اون لحظه بود که همه متوجه شدند این صدا از infp میاد. _و اگه نزارم ؟ ... خب بیاین درباره اون قسمت ماجرا حرف نزنیم.
دقایقی بعد ، در خانه : infj بیدار شده بود و برای خودش قهوه درست کرده بود و میخورد ، از طرفی هم یه نگاه به روزنامه میکرد. صدای پا توی خونه پیچید و نوید از حضور enfj میداد. -صبح بخیر infj. +صبح بخیر ، چطور خوابیدی ؟ +خوب ! راستی infp رو ندیدی ؟ توی اتاقش نبود. و در همون لحظه صدای زنگ در به گوش رسید ، وقتی در رو باز کردند با enfp ای که لباسش کمی بهم ریخته بود و یه infp که لبخندی رو لبش بود مواجه شدند. چه حلال زاده. اما هنوز از بسته شدن در زمان زیادی نمیگذشت که زنگ در زده شد. entj که تازه بیدار شده بود در رو باز کرد ، بعد با قیافه ای متعجب به بقیه نگاه کرد. دو پلیس همراه دو نفر که صورتشون ورم کرده بود و از پشت یه مغازه دار دم در بودند. -خب..شاید یه سری اتیش سوزونده باشیم. infj آهی کشید و دم در رفت ، پول مغازه دار رو داد و در نهایت : آبلیویت ! . و بعد در رو بست. بعد از اون روز enfp فکر نمیکرد چیزی ترسناک تر از خشم infp باشه اما لحظه که قیافه infj رو دید نظرش بلافاصله تغییر کرد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ویپررررررر
نستسنتخشجسن
بعد ۲ سالالللللال تازه دیدم اینو گذاشتی:/
زیفا بود
اه اه این بده🗿📿
نایس 😂😂
اوخودا آرمان گراهای زیبایمون😹
عالیییییییییی زیبااااا
تستات برای تازه هام نمیان:""]💔
منم😂😂😂😂
در باز شد و enfp وارد شد
اوااا منننن
زیبا بود
Enfpعمدیگه جوگیر عالم
من چقدر فعال شدم .. همش تقصیر مایکیه هااا !
عه اوتاکو
he.he.he
شت خودت نوشتیش؟ عالی بود🫂
خیلی تشکر
عالییییییییییییییییی