
این شما و این جدید ترین قسمت از سری داستان های کوته. این قسمت : سرقت مسلحانه!
سه نفر. سه نفر با قیافه های جدی ای که به خوبی زیر یک ماسک پنهان شده بود منتظر بودند. ممکنه بپرسید ، منتظر چه چیزی ؟ ... خب این رو خودتون به زودی میفهمید. -دوربین ها از کار افتادن. +بعد از فعال شدن آژیر تنها هفت دقیقه وقت داریم که بزنیم بیرون. _پس بیاین خیلی شیک کار رو شروع کنیم. هر سه راه افتادند و با قدم هایی حساب شده ، به داخل بانک قدم گذاشتند.
تا الان حتما فهمیدید که چه کسایی قصد سرقت از بانک رو داشتند مگه نه ؟ . . . هر سه اسلحه هاشون رو به دست گرفتند و به سمت مردم قدم برداشتند. Entj با صدایی رسا به مردم اشاره کرد و گفت : اگه بدونین که چی به نفعتون هست همین الان دستتون رو میزارید روی سر و زانو میزنید ؛ وگرنه ... اوضاع برای هر دو طرف بد میشه. Intp و intj اسلحه ها رو آماده کردند؛ هرچند ... تفنگ ها تیر واقعی نداشتند ، به هرحال کسی قصد دردسر "زیاد" نداشت ، حداقل هنوز نه ؛ ولی هیچ نیازی نیست که کسی این رو بدونه مگه نه ؟
مردم وحشت زده هم ، از ترس جونشون به حرف اونا گوش دادند. Intj و Intp کیف هایی که داشتند رو برداشتند و به سمت کارمند های بانک رفتن تا بتونن پول ها رو برداردند. همانطور که همه چیز به خوبی پیش میرفت ، به طرز غیر منتظره ای صدای آژیر خطر طنین انداز شد. Entj اسلحه رو به سمت کامند ها گرفت : کی آژیر رو زد ؟!. Istj ، یکی از نگهبان های بانک از حواس پرتی استفاده میکنه و با باتومی که داشت به سمت Entj هجوم میبره.
وقتی که Entj متوجه میشه برای دفاع مجبور به انداختن اسحله میشه. Istj اسلحه رو بر میداره و به سمتش میگیره ، بعد روش رو میکنه سمت همدست هاش : اسحله هاتون رو بندازید! . اونا به هم نگاه میکنند ، آروم اسحله هاشون رو زمین میزارند. لحظه ای که نگهبان آروم میگیره ، Intj به سمتش میره و باتومش رو برمیداره. Istj دستش رو میزاره روی ماشه و شلیک میکنه . . . . هیچ گلوله ای شلیک نشد.
بقیه افراد بهت زده به وضعیت رو به رو نگاه میکردند. Istj سریع از شوک خارج میشه : تفنگ ها خالیه! تیر ندارن! . بقیه نگهبان ها مثل کسایی که تازه یک سطل آب روشون ریخته باشن به خودشون آمدند. Intp سریع ساک هایی که پول توشون بود رو برداشت و همراه بقیه دوید. Intj هم باتومی که داشت رو زیر پای بقیه نگهبان ها انداخت و اونا پخش زمین شدند. چیزی تا خروجی نمونده بود ، چند نفر از مردم که شجاع تر از بقیه بودند راه خروج رو بستند. اما شاهزاده ای سوار بر اسب سپید با تفنگ پلاستیکی از راه رسید. و پشت سر هم به سمت مردم شلیک کرد.
Entj رو به اون کرد و گفت: Entp.. ؟. به اطراف نگاه کرد : اگه تو اینجایی پس ماشین کجاست ؟! . Entp پوزخندی زد و گفت: لازم نیست نگران اون باشی. و همون لحظه یک ون سیاه شیشه بانک رو شکست و اومد داخل. یه کله با موهای زرد رنگ با عینک آفتابی از شیشه ماشین اومد بیرون ، ابرویی بالا انداخت و گفت: برسونمتون ؟. وقتی که صدای آژیر پلیس شنیده شد همه بدون سوال اضافه ای سوار شدند و ماشین با تمام سرعت شروع به حرکت کرد. همه از تعقیب و گریز ، و اتفاقاتی که طی بیست دقیقه گذشته رخ داده بود نفس نفس میزدند؛ Estp یه نگاه به پشت جایی که بقیه نشسته بودن کرد ، چند بطری آب برداشت و بهشون داد: نسخته دلاوران! Entp : ممنون پهلوان ! Intp لحظه ای درنگ کرد... +اگه تو پشت فرمون نیستی.. پس کی پشت فرمونه ؟ .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود...نیاز دارم تکلیفم با خودم مشخص شه تایپم چیه...
میتوانی بری چیز هایی درباره فانکشن ها و ایناش بخونی
ولی من هنو زندم😂😂
تایپ خودت چیه؟
بنده یک عدد enfp مظلوم و بیگناه
بهت میخوره en p👍🏻
خیلی جرررر بود😂
خیلی خوب بود
جرررر عالی بود😂
جای enfpسان
جای entj نایت
جای entp اپیک
و جای intp خودمو تصور کردم و جر خوردم
اگه یه infp اون وسط بود چیکار میکرد🤔
هش .دار که آرامش infp ها را نخراشید.
قبل از اقدام نسبت به همچین کاری لطفا از حضور نداشتن آنها مطمئن شوید. اگر در حین انجام با infp برخورد کردید هرچه سریع تر ، تا شعال پنج کیلومتری از آنها فاصله گرفته و فرار کنید.
چه گناهی کردیم مگه😂
حرفی نیست....
گناهی نکردید یا بهتره بگم نکردیم، فقط اعصاب یوخ•-•...
صحیح...
جررررر🗿📿
خیلی خوب بود🗿🗿
من یه شاهزاده با اسب سفید نیاز دارم🗿📿
برای سفارش یک عدد "شاهزاده با اسب سپید" ، لطفا به باجه ی چهار مراجعه فرمایید.
با تشکر