
پارت یکه دوزتان
흥부와 놀부 (نولبو و هونگبو): روزی دو برادر به نام های نولبو و هونگبو وجود داشتند. نولبو ثروتمند و حریص بود اما هونگبو فقیر و سخاوتمند بود. یک روز هونگبو گنجشکی را با پای شکسته پیدا کرد، آن را به خانه ی خود برد و به گنجشک کمک کرد. پرنده بهتر شد، پرواز کرد و رفت. بعدا گنجشک برگشت و سه دانه کدو برای هونگبو آورد، آن ها رشد کردند و وقتی هونگبو کدو ها را باز کرد، از آن ها سکه های بسیاری بیرون آمد. نولبو داستان را شنید و فکر به دست آوردن سکه ها به سرش زد، او یک گنجشک پیدا کرد و پایش را شکست، پرنده ی بیچاره فرار کرد و سه دانه کدو برای او آورد. دانه ها بزرگ شدند و نولبو آن ها را باز کرد، ناگهان شیاطین بیرون آمدند و نولبو را شکنجه دادند. از آن پس نولبو درس گرفت که دیگر حریص نباشد
삼년 고개 (سه سال تپه): روزگاری در یک روستای کوچک تپه ای به نام تپه ی سه ساله وجود داشت. مردم بر این باور بودند که اگر کسی از این تپه سقوط کند، فقط سه ساله دیگر زنده می ماند. روزی پیرمردی در پی خرگوشی بود که از تپه افتاد. او بیمار شد زیرا فکر می کرد فقط سه ساله دیگر می تواند زندگی کند اما پسر بچه ای به عیادت او آمد و گفت: خیلی نگران نباش چون اگر یک بار از تپه سقوط کنی سه سال می توانی زندگی کنی اما اگر دو بار از تپه بیفتی، ۶ سال زنده خواهی ماند. پیرمرد از آن پس بارها به تپه رفت و از صعود لذت برد، بارها هم از تپه افتاد اما دیگر نگران بیماری و مرگ نبود و بهبود پیدا کرد و با خوشبختی زندگی کرد. بهتر است اشتباهات کوچک خود را ببخشیم و نگران عواقبشان نباشیم
코 작은 할아버지 와 입 큰 (بینی کوچک و دهان بزرگ ): روزگاری، یک زوج پیر با هم زندگی می کردند اما با ظاهر خود مشکل داشتند. مرد بینی کوچکی داشت و زن دهان بزرگی. روزی، همسایه ی آنها، پیرمرد و پیرزن را به صرف شام دعوت کرد. آنها خیلی دوست داشتند بروند و با همسایگان اوقات خوبی داشته باشند اما از چهره خود ناراضی بودند. ایده ای به فکرشان رسید، پیرمرد بینی اش را با شمع جعلی درست کرد و پیرزن هم دهانش را دوخت. در مهمانی، خانوم ها در نزدیکی اجاق گاز صحبت می کردند به همین علت بینی پیرزن شروع به ذوب شدن کرد. همسرش از دیدن او خندید و دهانش بسیار زیاد باز شد. عصبی و ناراحت بودند و خجالت کشیدند. همسایه گفت ظاهر مهم نیست، شما خیلی مهربان هستید و ما شما را دوست داریم. از آن زمان به بعد زوج پیر با رضایت زندگی می کردند و اهمیتی نمی داد که دیگران در مورد ظاهرشان چه می گویند
나무꾼과 천상의 처녀 (نجار و دوشیزگان آسمانی): مرد فقیری با وجود اینکه آرزو دارد روزی ازدواج کند، موفق به انجام این کار نمی شود. روزی مرد به گوزنی که توسط شکارچی ای تعقیب می شده است کمک می کند، گوزن برای پاداش، مرد را راهنمایی می کند که چگونه با یک دوشیزه ی زیبای آسمانی ازدواج کند، مرد در این امر موفق می شود و ازدواج می کند اما در نهایت به مشکل برمی خورد
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی قشنگ بود افرین 😻🫴🏻💖