
هایی اولین داستانمهههه لطفاً پارت اولو حمایت کنین..حتما خوشتون میادددد🥺🛹🐼
علامت یورا+ علامت جایونگ دوستش/ یورا ویو:ایگووو...حوصلم سر رفتهههه...زنگ زدم ب جایونگ دوست بچگیم مکالمه(:+سلام جایونگ.... /بنال....+بریم جنگل?من حوصلم سر رفته..../برو باو حوصله داری...+لطفا لطفا .../اوکی بابا صبکن بچه هارو جمع کنم ...+افرینن اونییی من برم آماده شم بالای رفتم سراغ کمد لباسیم ...لباس مشکی..شلوار بگ مشکی...کوله پشتی و کلی خوراکی برداشتم از اشپزخونه با مامان بابام خدافسی کردم و سوار ماشینم شدم و پیش ب سوی خونه ی جایونگگگ بزار خودمو معرفی کنم من یورا ..۲۰ سالمه..رشته عکاسی.. تک فرزندم... ...ب خونه جایونگ رسیدمو ی گوشه پارک کردم تو ماشین بودم ..زنگ زدم ب جایونگ تا بیاد پایینو بریم دنبال بقیه بچه ها .......بعد پنج دقیقه بلاخره اومد اوهییییی همه ی بچهها رو خونه خودش جمع کرده بود آفرین از کارش خوشم اومد
ب جنگل رسیدیم بچه ها رفتن ب کاراشون مث چادر زدن اماده کردن غذا برسن...منم رفتم یکم قدم بزنم حوصلم سر رفته بود....داشتم میرفتم و ازخودم عکس میگرفتم همینطور ک میرفتم ..دیدم کمکم غروب شد..وای حالا من چ خاکی تو سرم بریزم.گوشیمو در آوردم....خواستم..زنگ..بزنم..آنتن نبود..وایییییی....خواستم برم سمت بچه ها قدم های پامو تند کردمو رفتم ..ولی من گم شده بودم.....همینجوری جلو میرفتم...هوا کمکم سرد شد
خیلی ترسیدم...ی غار بزرگی اون طرف دیدم فک کنم گرم باشه ..سمتش رفتم و داخل شدم ..خیلی تاریک بود..کوله پشتیمو نزاشتع بودم پیش بچه ها..پس فندکی ک برای درست کردن آتیش آورده بودم و برداشتم و روشن کردم..یکم دیدم بهتر شد جلو تر رفتم ...و به دیوار برخورد کردم راه بسته شده بود اخ سرم خورد ب دیوار.. بهتره برگردم سمت راستم و ی نگایی انداختم اینکه راهه +عجباااا خواستم بیام جنگل ببین سر از غار درآوردم با خودم غرغر میکردم و همینطور ب سمت راست رفتم و ب راهم ادامه دادم .....دوباره ب دیواررر خوردم ...+ای خدا سرممم وجدانم:دیوونه شدی برو از غار بیرون دختره +نه نمیرم سردهه اینجا گرمه ای خدا دیوونه شدم دارم با وجدانم حرف میزنم......دستمو ب دیوار زدم شاید عین فیلما ی دفعه دیوار بره کنارو ی راه دیگه برام بیاد....برگ..اممم😳 دیوار رفت کنار و ی سگ پشمالو اومد سمتم ......چقدر نازه سگ.ه گوشه پایین شلوارمو گرفتو منو دنبال خودش کشوند ...شلوارمو از دهنش رها کردم +هاپو خوشگله چکار داری میکنی؟ هاپ هاپ کردو بدو بدو کرد سمت جلو فهمیدم منظورش اینه دنبالش برم آروم دنبالش رفتم و اونم جلوم حرکت میکرد تا ب ی کتاب رسیدیم ی دفعه اون سگه تغییر شکل داد فک کنم یا خدا.....این این چیه?...انسان شد؟...
با لکنت گفتم..+ تو ..تو سگ نیستی ..انسانی?...😳.....&درسته دخترم من سگ نیستم انسانم ..سگه ک انسان شد پیرمرد بود و ب من گفت دخترم ..وا خدا ای کیع دیگع..من اینجام ک کمک دستت باشم میتونین هرچی ک شد رو کمک من حساب کنین فقط قبلش در این کتابو باز کنین..درضمن منو میتونین کنار چاه آبی پیدا کنین:) ی دفعه رفت...وای مغزم هنگ کرده اون کی بود?...صداش زدم :آهای کجا رفتی من هنوز نمیدونم اسمتون کیه شما کی هستین...ی صدایی در گوشم اومد &در کتابو باز کنین بعدا جواب سوالاتونو میفهمین.....در کتابو ب خواسته اون باز کردم ...+همین فقط؟بیا خو در کتابو باز کردم عجببب....ی دفعه ..نور زیادی ب چشمام خوردو.... بیهوشی:)
لای چشمامو باز کردم ..اینجا کجاست ..زنی ک بالا سرم بودو نگا کردم لباس سفید شبیه خدمتکار ها پوشیده بود ....خدمتکار با صدای اروم و ملایم گفت:..علامت خدمتکار:=....=خانم بلاخره بهوش اومدین ..گیج نگاش میکردم....بیرون از اتاق رفت نگاهی سقف اتاق کردم...اینجا کجاست?..خواستم بلند شم ک سرم تیر کشید و سرفه کردم...از سرفه هام آب میومد بیرون...نگایی ب لباسام کردم ...لباسایی بودن ک اصلا شبیه لباس خودم نبود...این ی بلوز دامن رسمی بود...من شلوار بگ و لباس مشکی پوشیده بودم... اون خدمتکار با ی زن و ی مرد و ی پسر وارد شد ....زنه رو به خدمتکار گفت:جولیا شما میتونین برین بیرون و دکتر رو خبر کنین....اون مرده با ژنه سمتم اومدنو پسره کنار در ایستاده بود....زن رو تخت کنارم نشستو دست رو سرم کشید...علامت زن»...»دخترم بلاخره بهوش اومدین اوه..عز.یزم....گیجنگاش کردم+ببخشید شما کی هستین؟اینجاکجاست؟منکجام؟.....اون مرده زیر لب ی چیزی گفت ک من شنیدم...گفتش که:هه بایدم چیزی نفهمی.....ولی بهش گفتم+ببخشید چیزی گفتین؟...مرده:نه گفتم یعنی نمیفهمین من کیم؟..+ نه باید از کجا بفهمم تو کی هستی؟....» این ی طرز حرف زدنه تو نه شما دخترم...+اما من نمیفهمم شما کی هستیننننن(کمی بلند) ....دکتر وارد اتاق شد ....»اوه آقای دکتر بلاخره اومدین...لینا هیچی یادش نمیاد.. +لینا کیهه؟ من اسمم لینا نیست من یورا هستم ....دکتر لبخند کوچکی زد و اومد سمتم ..معاینه ام کردو رو به اون زنه ک بهم میگه دخترم کردو با لبخند گفت:این منطقی عع که هیچی یادش نمیاد ... اون حادثه بسی بد بود و شماهم گفتین قبل از اینکه بیوفته تو آب سرش ب جایی برخورد کرده بود .....پس فراموش گرفتع..شماهم سعی کنین بیشتر باهاش حرف بزنین و ب یادش بیارین ک کی هستین........پسره که کنار از ایستاده بود سمت ما اومدو گفت:لینا جان این زنی ک جلوتون ایستاده زمن عموی من و مادر شما یعنی جانگ سورا هستن........ این اقا هم پدر من جانگ جیسونگ هستن +خودتون کی هستین؟ پسر:من جانگ هوسوک هستم ............
برای داستانم خیلی زحمت کشیدم...لایک و کامنت بزارین و منتظر پارت بعدی باشیننن 🥺🐼🛹لایک یادتون نره باشه? اگر از داستانم و پارت اول خوشتون اومد حتما بگین جذاب ترش کنم :) بعدا جریان واضح تر میشه فعلا خدافس کیوتاااااا💖🐼🌚
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
هایکیوت:>🌸☁️
من لیسا هستم:>🌿📎
تست جدیدم منتشر شده🌴🌸
میشه فقط چندثانیه بری و لایکش کنی؟🧚🏻♀️🌸
مایل به پین؟🧃🌸
_____________________________________
ساریبابتتبلیغ:(خوشحالمیشمپینکنیاگهناراحتنشدیادمینکیوتم:]
هی;تولدتمبارک))باآرزویبهترینها.
اوکی بعد چند ماه بیای تستچی و اینو ببینی...
هرچقدرم از زمانش گذشته باشه بازم شیرینه ک
🤍))
تولدت مبارککک:))))
سلامم ^^❤
تولدت مبارک باشهه ^^💕
امیدوارم به همه ی ارزوهای قشنگت برسیی ^^❤
وای من چند ماه نبودم تساوی
تولدم.... هق:)))))))) تنکتتتونننن
تستت خیلی خوب بود:))
و همچنین لایک شد^^
میشه به تست آخرم سر بزنی شاید مورد پسندت بود^^
با کمال میل🙂🛹
ممنونمم:))
عالییییی
میسی....
پارت بعدی وقتی حمایت شدو لایک کردن..میزارم حتما:)
اوک تنکتت
♥♥♥
ی سوال..... عام نیم تو.... دیان عه با دایانننن؟؟؟؟