شمع سوخت و درد حس کرد؛ پروانه پر زد و عشق حس کرد....
میسوختم... آرام و بیصدا، اما هربار شعلهام را بیشتر میکردم. میخواستم چهرهی پروانهام را ببینم، همان لحظهای که میخندد و بالهای لطیفش در نور من میدرخشد. چه زیبا بود آن خنده در میان شعلهی کوچکم؛ گویی تمام جهان در برق نگاه او خلاصه میشد.
اما وقتی اندوه چهرهاش مینشست، نورم را کم میکردم. میدانستم از دیده شدنِ غم خویش چقدر بیزار است. نمیخواستم ببینم اشکی از چشمانش فرو میریزد، نمیخواستم او در نور من شرمگین شود. پس آرامتر میسوختم، نرمتر، بیادعا. و با هر فرو رفتنِ قطرهای از وجودم در تاریکی، عشق را زمزمه میکردم.
آن روز اما، حیف... صبح شد. خورشید با تکبرِ همیشگیاش سر زد و او رفت. پروانهی عاشقِ من از کنارم پرید، بیآنکه حتی پشت سرش را نگاه کند. رفت پیش دوستانش — همانهایی که خندههایش را بیوقفه میخواستند. اما مگر من دوستش نبودم؟ مگر تمام شب را برای دیدن چهرهاش نمیسوختم؟ این پرسشی است که هنوز پاسخی ندارد، و شاید هرگز نداشته باشد.
برای آرام کردن دل خود، به دروغ گفتم: اگر صبح نمیشد، اگر شب کمی طولانیتر بود، او تا ابد در کنارم میمانْد. اما راستش را بخواهی، میدانستم حقیقت چیز دیگری است. او نمیماند، نه با من، نه با شعلهام. او همیشه باید برود.
و رفت... و رفت... و شبهای بعد، دیگر هیچ پروانهای نگذشت از کنارم. فقط من ماندم و سایهی خودم بر دیوار. شمعی آبشده، خسته، بیطرفدار، بینور، میان سکوتی که طولانیتر از مرگ است. اما هنوز گاهی شعلهای ساکت در دلم زبانه میکشد. نه از امید، بلکه از یادِ همان لبخند... از یادِ پروانهای که رفت، اما ردِ بالهایش را در دلِ سوختهام جا گذاشت.
دردش از سوختن هم بیشتر بود:)))
خیلی زیبا بود
مطمئنم تو این زمینه موفق میشی😭🍭
اوه ممنون😖🎀
چقدر دلنشین و زیبا.
زیبا بودد
" باران چشمانش روانه در یا بود و گونه های سرخش همچون ابری گریان خیس . در گوشه ای خلوت از جهان قلب کوچکش می لرزید . همانند باد بهاری بی قرار بود . آن گیسوان زلالش همچون طولانی در دل اقیانوس پریشان شده بودند . دیدگانش نا آرام اما در جستجوی زندگی بود "
نوشته ای از Hana
وای چه قشنگ...
مرسی ✨
ولی اینجور پستا>>>>>>
حرفی که از ته دل گفته بشه اگه فقط یزره قشنگ جمله بندی بشه شنیدنی و خواندنی میشه...
واقعا نوشته هات>>>>>>>>
اوه تنک لینو بچه
میتونم ذوق مرگ شم؟
اوه بخاطر چی نازدانه
گاهی با خودش میگفت، نمیدانم؛ اگر کتاب و قهوه نبود، آثار هنری، موسیقی، نوشتن و تنهایی نبود، کدامین طعم و تصویر را بهانه میکردم و کدامین دلخوشی کوچک را در آغوش میکشیدم تا خودم و روحم را زنده نگهدارم.
زیباست ماهزاد
ممنونم
به زیبایی قلم شما فکر نکنم