
لایلا دختر آزگاردی "بازگشت"

🌌زره از یکی از اون جنگجو ها که طبق حرفای بقیه شون سیف نام داشت شکست خورد . لایلا همچنان داشت دست و پا میزد و ثور اونو نگه داشت بود. فریاد های ملتمسانهش جاشونو به غرش هاییی از خشم و عصبانیت داده بودن. هم زمان با این که خیلی غمگین بود خیلی خشمگین هم بود. اون زره...اون زره لعنتی...اون خانوادهش رو نابود کرده بود. لایلا قبلا شنیده بود میگن مراحل عزاداری وجود داره و بعضیا انتقام رو هم جزو میدونن و لایلا الان تو مرحله انتقام بود. تمام وجودش و تک تک سلولاش می خواستن اون زرهو نابود کنن. براش مهم نبود تواناییش رو داره یا نه. حاضر بود تا پای مرگ بره...هر بلایی سرش بیاد تا فقط اون زره لعنتی رو نابود کنه. بالاخره دست و پا زدنای بی وقفه اش نتیجه داد و خودشو از ثور جدا کرد. درست در همین لحظه معلوم شد که اون زره به دست سیف شکست نخورده. جهت دست و پاهاش رو تغییر داد. صورتشو برگردوند و یه شعله دیگه از کلاه خودش به سیف شلیک کرد هر چند سیف درست وقتی چرخش دست و پا های زره رو دید از پشتش یا الان دیگه جلوش کنار رفت. زره سر پا شد و به محض این که سر پا شد شعله ای از کلاهخودش فرستاد و سه جنگجو رو به کافه ای کوبید و کافه رو نابود کرد. لایلا می خواست به سمت زره بره اما این دست و پا زدن ها و مقاومت هاش خسته اش کرده بود تازه زخم هایی که بین خرابه ها باش افتاده بود و خونی که از زانو ها و دست هاش رفته بود کاملا انرژیش رو تخلیه کرده بود.🌌

🌌خیلی بیشتر از اون چیزی که لایلا فکر می کرد ازش خون رفته بود. تا الان دقت نکرده بود اما دید لباسای ثور که اونو نگه داشته بود به شدت خونی شده. زانو های شلوارش و دست هاش کاملا خونی بودن جوری که معلوم نبود قبلا رنگ دیگه ای بودن. تنها چیزی که الان هوشیار نگهش داشته بود خشم بود. غم و خشم. لایلا کم کم داشت همه چیزو تار میدید. تلو تلو ای خورد و بعد روی زمین سقوط کرد اما اینم جلوش رو نگرفت. شروع کرد به سینه خیز رفتن به سمت زره. دقیقا نمی فهمید الان چقدر سینه خیز رفته. مسافت خیلی کمی رو طی کرده بود اما به نظر مدت طولانی بود که در حال سینه خیز رفتنه. البته درست هم فکر می کرد راه کمی رو رفته بود اما زمان خیلی زیادی طول کشیده بود. در این زمان ثور برای اینکه خودش رو سپر بلای دوستانش کنه بدون هیچ اسلحه ای جلوی زره رفته بود و داشت با اون یا در واقع با کسی که زره رو کنترل می کرد حرف می زد. اما بعد دوباره زره حمله کرد این دفعه به ثور و اونو نقش بر زمین کرد.🌌

🌌حالا ثور نقش زمین بود. لایلا که حالا از حرکت وایساده بود سفی کرد با نهایت دقت به ثور نگاه کنه. دوباره خشمگین شد. اون زره خانواده اش رو ازش گرفته بود...خونه اش...زندگی زیباش و حالا اون نردی که داشت سعی می کرد اونو نجات بده هم کشته بود. اما این فکر زیاد دووم نیاورد. به طرز عجیبی هوای گرم و افتاب شدید در جشم به هم زدنی جاشون رو به طوفن دادن. ابری طوفانی و بزرگ. ناگهان از توی ابر چیزی با سرعت به سمت ثور رفت. ثور اونو تو دستش گرفت و بوم. ثور بود که اونجا وایساده بود. اما نه شکل اون مرد معمولی. اون حالا فقط یه شکل داشت...ثور خدای آذرخش اونجا بود و در کسری از ثانیه اون زره منحوس رو شکست داده بود🌌

🌌ثور بالای زره شکست خورده وایساده بود. لایلا با تعجب شدی دوباره سینه خیز راه افتاد اما این دفعه به سمت ثور. ثور شروع به حرف زدن با مامورا و دوستاش کرد. در این بین هیچکس متوجه لایلا که همچنان سینه خیز می رفت و تقریبا به اونا رسیده بود نشد. ثور چکشی که دستشدبود رو بالا گرفت و به سمت آسمون فریاد زد. درست در همین لحظه لایلا بهش رسید،شنلش رو گرفت و تا خواست بلند شه رنگین کمونی به اونا خورد و بوم. ثانیه ای بعد اونا تو جای دیگه ای بودن. یه شهر طلایی و بزرگ و قصری طلایی و باشوکوه مانند کوه که در بین شهر خودنمایی می کرد. لایلا نمی دونست از کجا یا چطور اینو میدونه ولی می دونست...اونا...اونا توی آزگاردن🌌

🌌لایلا محو تصویر شده بود که ناگهان چیزی رو حس کرد. مثل یه قلقلک بود،اما نه درست نبود یه خاطره بود. یه تصویر. یه خانم بود، چهره محوی داشت اما بقیه چیزاش واضح بود. پیرهنی بلند و فیروزه ای تنش بود. مو های بافته شده بوری داشت که یک طرف شونه اش انداخته بود. با لحنی مهربانانه به لایلا گفت : سلام دختر جوان به آزگارد خوش اومدی. من فریگا هستم و می خوام بهت کمک کنم تا قدرتتو کنترل کنی. حالا داشت به یاد می آورد. مثل یه لپ تاپ که یه رم توش انداخته باشن داشت همه چی رو به یاد می آورد. اول تک تک خاطرات رو به یاد میاورد اما بعد مثل موج شدن و همه با هم روی سر لایلا ریختن🌌
سلام دوستان من برگشتم با یه پارت دیگه از لایلا🙌🏻 مرسی که از لایلا حمایت می کنید🍓 از ناظر عزیز برای رد و شخصی نکردن ممنونم🍓
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
داداش میان تابستون باهم داستان بنویسیم؟من یه داستانی شروع کردم فانتزی اکشن کمدی می خوام باشه ولی برای پایانش خیلی ایده ای ندارم ینی همین طور که دارم می خونمش مینویسم جلو میبرم بیا تابستون باهم کاملش کنیم
نمی دونم حاجی
اخه داستان لایلا هم با ..گ..ش..ا..د..ی.. شدید دارم پیش میبرم وقت دارما اما اصلا حوصله پارت دادن ندارم
حالا تابستون بشه انرژی بگیرم بنویسیم
وای این عکسات چق مفهومی آدم گریش میگیره ✨💔🥲
وقتی عکس غمگین مفهومی میزاری تا داستان غمگین تر بشه
عررررررر یادش اومدددد😭😭😭حالا میتونی بری اودینو جرررررررر بدییی 😭🤌🏻
🙂
وایییییی چقدر باحالهههه
مرسی ستون 🗿💪🏻
خواهش میکنم ستون
🗿🤌🏻🌌💪🏻
خیلی خیلی قشنگ بود
مثل خودت عجیجم 🥺🍓
-ادمین'تـسـتتلایـکشـد!🦫🍄
بکمیدمـ:›!
فقط¹تستمـرونگاهنمیکنی:›!؟
-مایلبهپین؟