سلام!
صدای مین هی توی گوشش بود سرش گیج می رفت چه اتفاقی افتاده بود با یاداوری اتفاقات دیشب و دیدن اطرافش دوباره غمگین شد همه چیز را به یاد اورد زندگی تلخ بود مثل قهوه ولی یکم شکر میتونست شیرینش کند ایا این شیرینی از راه میرسید؟این سوال ذهنش را درگیر کرده بود با صدای مین هی به خودش اومد مسن هس:خانم خانم جوان حالتون خوبه؟قرصاتون رو میخواید؟وقت صبحانست پدرتون دوست ندارن که دیر کنید لیانا:میدونم میدونم الان میام لیانا تختش را ترک کرد و ارام از بین شیشه خورده ها و وسایل افتاده روی زمین راه رفت و به دستشویی اتاقش رفت دست و صورتش را شست و لباسش را عوض کرد لباسی که در شأن خانواده اش باشد هر وقت از روز انها مهمانی داشتند و باید همیشه اماده باش میبودند
از پله هایی که کلی خاطره با انها داشت پایین رفت با وقاری زیبا قبلا هیچوقت ان خانه همچین ارامی را در ان دختر ندیده بود او دیگر مول قبل نبود دیگر مثل قبل از پله ها نمیدوید و دو پله را یکی نمیکرد حالا ارام بود قرص ها اور کرده بودند دیگر مثل شب نبود همونطور که حدس میزد خانواده کیم مهمان انها بودند خانواده ای سه نفره که هیچ از انها دل خوشی نداشت کنار مادرش نشست لیانا:صبح بخیر خانم کیم:صبحت بخیر عزیزم مادر:اه لیانا عزیزم صبحت بخیر حالت خوبه: لیانا با سر جوابی به مادرش داد چون او دیگر نمیتوانست مثل قبل باشد
با بی میلی شروع به غذا خوردن کرد مه پدرش شروع به حرف زدن کرد پدر:فککنم لیانا و جونگ کوک زوج خوبی میشن بازم شروع شده بود از این لحظه متنفر بود پدر:این طور نیست؟فک کنم لیانا هم راضی است لیانا نگران بود باید درست جواب میداد لحظه ای سرنوشت ساز که...
امیدوارم دوستش داشته باشید