
ناظر🥺پلیز🙏منتشر👍کن🥺

꧁𝐵𝑎𝑛𝑔 𝑏𝑎𝑛𝑔꧂ ꧁𝒉𝑒’𝑠 𝑔𝑜𝑛𝑒, 𝐼 𝑑𝑜𝑛’𝑡 𝑘𝑛𝑜𝑤 𝑤𝒉𝑦꧂ ꧁𝐴𝑛𝑑 ’𝑡𝑖𝑙 𝑡𝒉𝑖𝑠 𝑑𝑎𝑦, 𝐼 𝑠𝑜𝑚𝑒𝑡𝑖𝑚𝑒𝑠 𝑐𝑟𝑦꧂ ꧁𝐻𝑒 𝑑𝑖𝑑𝑛’𝑡 𝑒𝑣𝑒𝑛 𝑠𝑎𝑦 𝑔𝑜𝑜𝑑𝑏𝑦𝑒꧂ ꧁𝐻𝑒 𝑑𝑖𝑑𝑛’𝑡 𝑡𝑎𝑘𝑒 𝑡𝒉𝑒 𝑡𝑖𝑚𝑒 𝑡𝑜 𝑙𝑖𝑒꧂ ꧁𝐵𝑎𝑛𝑔 𝑏𝑎𝑛𝑔꧂

به لباس تو تنم چشم دوختم . برای یه مهمونی آشنایی خیلی پر زرق و برق بود اما هلن گفته بود باید بپوشمش ماسک رو روی صورتم گذاشتم و به داخل مهمونی رفتم خیلی زبونشونو نمی فهمیدم اما بعد از یه زره حرف زدن باهاشون تونستم حرفاشون رو ترجمه کنم این جشن اشنایی پرنس چارمینگ بود شوخی کردم جشن اشنایی شازده ی خودمون ادرین بود چند وقته ندیدمش؟ فکر کنم الان ۶ سالی بشه که یکی از خدمتکارا اومد و دم گوشم گفت مادرتون می خواد ببیننتون از اینکه اونو مادرم خطاب کرد کفری شدم رفتم پیششون و تعظیم کردم : با من کاری داشتین که پدرم گفت لباسش خوبه ارایش مو ها و چهرشم خوبه
با تعجب لب زدم چه خبر شده پدرم گفت امروز یه اتفاقی افتاد که ما مجبور شیم جشن اشنایی رو با تو و ادرین اغاز کنیم صدام رو یکم بلند کردم و داد زدم : بله؟ پدرم : متاسفم اما مجبوریم سرمو پایین انداختم و گفتم چشم رومو به پشت پرده عوض کردم و پرده رو کنار زدم ای... این ادرین بود؟ فکر نمی کردم اینقدر تغییر کرده باشه چشم ازش برداشتم و کنارش وایسادم درستم رو روی پف لباسم گذاشتم و دستامو حلقه کردم ی دونستم اخر این جشن خوب تموم نمیشه این ادرینم مثل بچه گیا انگار زبون نداره ادرین : یادت رفته خوناشاما می تونن ذهن ها رو بخونن؟ مرینت : نه اما باید یه زره حالیشون بشه که تو مردم سرک نکشن
هر دمون ساکت موندیم که پدرم اومد و گفت اماده اید؟ مرینت / ادرین : بله _خوبه از خونواده های سلطنتی همچین چیزی هم انتظار میره پرده ها کنار رفت و با ادرین هماهنگ به سمت جماعت رفتیم و تعظیم کردم مرینت : ممنون ادرین : برای اومدتون مرینت : اسم من مرینت دوپن چنگ هست ادرین : اسم من ادرین اگرست هست که یکی بلند داد زد : تو همون ادمیزاده نیستی مرینت سرشو بالا اورد و به جمیعت چشم دوخت سرش رو انداخت پایین و با صدای ضعیفی گفت : بله یکی دیگه داد زد : یه ادمیزاد نمی تونه فرمانروای ما باشه و بقیه هم تایید کردن مرینت سعی میکرد جلوی اشک هاشو بگیره معذرت خواهی کرد و از روی صحنه رفت ادرین تا حالا دلش
برای هیچ کس نمی سوخت اما نمی تونست اینو رو پیشونی کنه چراشو هیچ کس نمی دونست( منو کوثر میدونیم😁) ادرین هو تعظیم کرد و از صحنه خارج شد به بیرون با غذا که رسید دید مرینت اروم قدم میزنه همونجا وایساد مرینت به قایق نگاه کرد و ازش فاصله گرفت اما پشیمون شد و رفت نشست
بیو رو تو پروف کوثر جون می تونید ببینید پیامشو پین میکنم♡
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام . من کوثرم😂✨
داستان جدید گذاشتی
عالی بود خب...خیلی ماه گذشته منو یادت میاد؟ کاربر D.GH.N.A هستم(:
اره
من هیچ وقت اجیامو یادم نمیره♡
فک کردم یادت رفته کلا
چیو؟
منو میگم که فک کردم کلا یادت رفته منو
نه اجی تو اتفاقا تنها کسی بودی که همیشه تستامو دنبال می کردی :)
ازین ب بعدم دنبال میکنم
♥
عالیییی
سلام . ماهک جون پارت بعدی رو کی بزارم؟
به شدت زیبا بود ❤
😍
عالی عاجووووو😃❤❤❤❤❤❤❤
꧁𝐻𝑒 𝑑𝑖𝑑𝑛’𝑡 𝑒𝑣𝑒𝑛 𝑠𝑎𝑦 𝑔𝑜𝑜𝑑𝑏𝑦𝑒꧂ (به شدت غمگین🙃
مرسی اجو
خیلی خوب مینویسی ذهن خلاقی هم داری ♥️
ممنون نظر لطفته😄😚
قشنگه قلم خیلی خوبی داری🤍
ممنونم
😊🐰
عالی بود
مرشی