*نویسنده* (فلش بک) اون زن هیچ ترسی نداشت. با م.ر.گ تنها عروسش پسرش رو پس میگرفت . روبه روی عروسش جا گرفت. عروسش لحظه ای به آشپزخانه رفت . سریعا به سمت پسرش رفت و به بهانه صحبت کردن آستینش را بالای غذا نگه داشت تا سم آروم آروم تو غذا عروس احمقش بچکه (پایان فلش بک )*چویا* زمان بستن ساک ها بود. دازای داشت کتاب میخوند. من میترسم که آتسوشی خوشبخت نباشه. با زنگ خوردن گوشی به دازای اشاره کردم و گفتم (هوی !گوشیم رو جواب بده) (چشم کوتوله من ) (بهم نگو کوتوله) (باشه کوتوله) میدونست اگه حرف دیگه ای بزنم بحث تا آخر شب ادامه داره. دازای گوشی رو برداشت و بعد از چند دقیقه گوشی از دستش افتاد . (آت...آتسوشی تو ...تو...تو کماست) (چی؟) *آکوتاگاوا*دکتر یوسانو گفت حساسیت به ادویه،تزریق سم، ضعیف بودن سیستم ایمنی ۳ تا عامل اصلی و مهم به کما رفتن آتسو بود. اینکه چطور دووم آورده بود رو نمی دونم . اولین کارم تماس با چویا و دازای بود. به زودی برمی
گشتند. یک تماس کوتاه با مادرم و اطلاع دادن موضوع :(کجایی پسرم؟ ) (آتسوشی تو کماست!) (خب چه بهتر اینجوری زود از شرش خلاص میشی) حوصله اش رو نداشتم فقط پس گفتم :(حالا حالا ها نمیام دیدنت .خداحافظ ) *کیوکا* سریع دویدم تا برسم به بیمارستان. (ببخشید ) (بله بفرمائید؟ ) (کیوکا؟!) (ببخشید مشکل حل شد) با قدم های محکم رفتم سمت آکوتاگاوا و یقه اش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدم .(چیکارش کردی؟) (من هیچکارش نکردم ) ( چرا کردی ! اگه نکردی چرا اینجاست) (مقصر همیشه من نیستم ) (تو باعث عذاب آتسو هستی) *آکوتاگاوا* آتسوشی دوتا دوست خل و چل از دوره راهنمایی داشت : لوسی و کیوکا کیوکا رو کم می دیدم چون از من متنفر بود ولی لوسی همیشه خونه ی ما بود . اینکه من از کیوکا فقط ۶ ۷ تا قطعه عکس دیدم باعث میشد بفهمم که چرا آتسوشی با خنده درموردش حرف میزد. کیوکا یک دختر ریز اندام که آدم فقط با صدای بلندش میشد متوجه اش بشه. ( من باعث عذابشم ؟ آتسوشی خودش منو انتخاب کرد.) (انتخابت کرد چون مجبور بود!) (کسی اجبارش نکرد ) (اجبار از سوی احساساتش بود) (نکنه عاشقم شده بود؟)
(نه! بخاطر آرزو پدرش بود ) (به هرحال میگی چیکار کنم؟) ناگهان صدایی توجه ام رو جلب کرد. (جناب آکوتاگاوا؟) (بله؟) (شما همسر این خانم هستید؟) ( بله همسرشم) ( پس اون آقا کی هستند؟) با کیوکا به مردی قدبلند و سیاه پوش زل زدیم. گل های رز تو دستش بود ، به همراه یک حلقه!!!!! با عصبانیت رفتم سمتش و کیوکا هم دنبالم راه افتاد.(شما کی هستید؟ ) (شب خوش اینجانب کیویکو هستم ، شوهر خانمی که اونجا خوابیده ) و با انگشت به اتاق آتسوشی اشاره کرد . (کیوکا این مردتیکه چی میگه؟) (کیویکو _کون از آخرین باری که دیدمت ۵ سال پیش بود) ( اوه کیوکا_چان حالا که برگشتم ) ( با آتسو چیکار داری؟) (مگه اشتباهه بیام دیدن همسرم؟) (آتسو و تو هیچ نسبتی ندارید.) با صدای بلندی فریاد زدم :(اینجا چه خبرههههههههههههه؟) ( بیا بریم بعدا برات توضیح میدم) *کیوکا* کیویکو رفته بود که دیگه برنگرده ولی چطور باید تاریکترین قسمت زندگی یک فرد رو مخصوصا یه شوهرش توضیح بدی؟ ( همه چیز رو آتسو وقتی به هوش بیاد بهت توضیح میده) (من الان توضیح میخوام) ( چطور توضیحی؟ ؟) (این کیه؟ چرا چرت و پرت میگه؟)
(آتسوشی همه چیز رو میدونه,اون بابد بهت بگه) (پس منتظر میمونم ) (خوبه که می مونی) *چویا*با دیدن شمارش تعجب کردم. شاید شماره اون نباشه! شماره رو جواب دادم :(بله بفرمائید ) (دلتنگت بودم چویا ) ( کیویکو؟) (خوبه که منو یادته ) (چیکار داری؟) (پس بالاخره کار خودت رو کردی ؟ آتسوشی رو به اون پسره دادی؟) (اون بهتر از تو از آتسوشی مراقبت میکنه) ( آتسوشی مال منه ،خودشم میخواد برای من باشه!) (میخواستش... الان که ازدواج کرده ) (آتسوشی با دیدن من برمیگرده) (برنمیگرده!) *فلش بک* *نویسنده* دختر با عجله به سمت پل می رفت و منتظر ماند. ساعت ها گذشت ولی کسی نیامد. دختر هنوز ایستاده بود. ۷ سال بیشتر نداشت و منتظر مادرش ماند.فکر می کرد کسی اونجا نیست و بسیار ترسیده بود ولی از پشت درخت ها کسی به پل زل زده بود و نمی توانست از دختر چشم برداره . رفت سمت دختر و با لبخند پرسید:( اسمت چیه؟ )دختر نتوانست جواب دهد چون صدای پدرش را شنیده بود. فقط زیرلب زمزمه کرد : (دوستت دارم بخاطر مراقبم بودنت) . و برای آخرین بار لبخند زد ....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بووووود
مرسی
یه سایت هست به اسم qoutev بزن اولین چیزی که برا میاره رو کلیک کن میتونی راحت توش بنویسی اگه تستچی یکم نوشت و فاصله گذاشتن توش اذیتت میکنه
قبلا این کار رو میکردم و یه داستان داشتم اونجا
واقعا شناسه ات چی بود؟
درک*
یه دفعه دیگه هم پیام داده بود انگار نرسیده داستانت محشره فقط یکم بیشتر توصیف کن تا بهتر فضا رک بشه
چنش
منظور چشم بود
خیلی قشنگه
مرسی
به نظرم(پاچمو نگیرید)آتسوشی رو بده به این پسره که میگه شوهرشه بلکه شاید یه درصد آکو ادب شد
عالی بود مرسی
ممنان