
ناظر جانم منتشر کن من همه چیو رعایت کردم درسته از بی تی اس ولی داستانه
از زبون ا/ت:هوا بارونی و عجیب بود و حس و حال دلگیری داشت استرس عجیبی داشتم تو دلم قطره های بارون به پنجره میخورد و صداش تو گوشم میپیچید هندزفریمو برداشتم و به گوشم زدم فعلا تنها چیزی که آرومم میکرد گوش دادن به آهنگ بود آقای جانگ : عزیزم نمیخواد اینقدر نگران باشی اونجا بهت خوش میگذره اینو پدرت گفته ا/ت: نه نگران نیستم فقط یکم استرس دارم چون قراره به یجای جدید برم راستش خیلی عادت ندارم و اونجا کسی رو نمیشناسم آقای جانگ : عا اره عادت میکنی اونجا خالت اینا هستن و ازت مراقبت میکنن هیچی نمیشه این برات بهتره برای اینکه به مدرسه جدید میری ا.ت : بله میدونم ممنونم ماشین داشت به حرکت کردن ادامه میداد من یه دخترم که اسمم ا.ت عه مادرمو وقتی بچه بودم از دست دادم و با پدرم زندگی میکنم پدرم خیلی به فکر آیندمه و منو به سئول فرستاده تا اینجا پیش خالم باشم و تحصیل کنم این اولین باره که ازش دورم چون من خیلی بهش نزدیک بودم
ماشین کم کم از حرکت وایساد آقای جانگ: خب بالاخره رسیدیم از ماشین پیاده شدم و به عمارت بزرگ خیره شدم مثل یه قصر میموند احساس عجیبی بهم دست میداد هوایی که بخاطر بارون تاریک شده بود و بادی که به درختا میوزید ابهتی به عمارت میداد آقای جانگ چمدونارو از پشت ماشین برداشت آقای جانگ : خب وقتشه که بریم تو ا.ت: عا... بله حتما آقای جانگ : چیزی نمیگذره که عادت میکنی فقط امیدوارم... با زدن در خدمتکار بازش کرد خدمتکار : بله شما ؟ _: ایشون خانم ا.ت هستن به شما که در موردش گفتن : او... بله بله بفرمایید تو . از پله ها بالا رفتیم خانمی جلوم اومد : عا..... سلاممم خواهرزاده عزیزم بالاخره اومدی دلتنگت بودم چقدر بزرگ شدی ا.ت : سلام خاله جان . خاله : واییی... چقدر با ادب شدی و با صدای بلند خندید و به حرفش ادامه داد : خب وقتشه اتاقتو بهت نشون بدم
خب اینجا اتاقته قبلا مال یه دختر دیگه بوده ا.ت : کی؟ خاله : حالا اونجاش مهم نیست برو وسیله هاتو بزار و لباساتو عوض کن تا همه جارو بهت نشون بدم ا.ت : اوکی .. بعد از اینکه اومدم خاله همه جا رو نشون خاله: خب عزیزم اول از همه باید بگم در واقع اینجا مال همسرم که الان مرده هستش من زن دومش بودم ولی چند نفر دیگه هم اینجا زندگی میکنن بهتره با اونا زیاد ارتباط نداشته باشی مخصوصا دوتا پسر دیگه هستن ... که اصلا نباید بهشون نزدیک بشی ا.ت : عا... واقعا . خواستم سوال دیگه ای بپرسم ولی با دیدن چهره جدی خاله ساکت شدم . قیافه خاله از حالت جدی به خندان تغییر کرد خاله : خب دلبندم بهتره بری استراحت کنی بعد از این سفر طولانی حتما خیلی خسته شدی ا.ت : بله خاله جان بعد از خوردن ناهار و دفتر نقاشیمو گرفتم و رفتم بیرون تا یه نفسی تازه کنم حیاط خیلی بزرگ بود و خیلی خلوت بود روی یکی از صندلیا نشستم و به منظره نگاه کردم شروع به نقاشی کردم
اما بعدش یه صدای خیلی قشنگ شنیدم .. صدای آواز یه پسر بود آوازی که خیلی آشنا بود و اون صدایی که میخوند انگار بارها شنیده بودم ولی هر چی دور و برمو گشتم پیدا نکردم که صدا از کجاس و همون لحظه قطع شد هنوز داشتم بهش فک میکردم که با صدای یه زن دوباره به خودم اومدم : سلام .. ا.ت: ها س... سلام _: تو حتما همون دختری که تازه اومدی ا.ت : ب..بله و شما ؟ خنده کوتاهی کرد و گفت : من... طولانیه بعدا خودت میفهمی فقط خواستم خوش آمد بگم و برم ... ا.ت : م...ممنون _: خواهش و بعدش رفت . چند روز گذشت و من کم کم داشتم برای مدرسه خودمو اماده میکردم هوا داشت پاییزی میشد فصلی که همیشه دوسش داشتم من توی راهرو خونه داشتم راه میرفتم که دوباره بازم صدای اون پسرو شنیدم ناخودآگاه کنجکاو شدم چون صداش زیادی قشنگ بود ا.ت : ت... تو کی هستی ؟ الان دقیقا کجایی؟
بقیه پارت بعد
امیدوارم حمایت شه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
به بهههه عالییییه💓
باورت بشه یا نه حس میکنم توش غرق شدن عالی بود🧸☕
عالی
تتکسس
پارت بعدیییییی
چشمم
میشه ادامش بدی:))))
حتما مرسی💖
تنکیوووو حتما حمایتت میکنم:)))
به قول معروف اسپانسرت میشم😂😂