Part 3
روز عروسی : ادرین :مرینت خیلی دوست دارم 💓 مرینت:من همین جور عزیزم💞 ♥مرینت :رفتیم خونه خیلی خسته بودم خوابیدم وقتی پاشدم ادرین نبود رفتم بهش زنگ زدم جواب نمی داد گفتم حتما خودش زنگ میشه 2 ساعت شد زنگ نزد دوباره زنگ زدم پرستار برداشت گفتم سلام ادرین کجایی؟ پرستار گفت سلام خانم مرینت من پرستار هستم شوهرتون حالشون خوبه فقط مثل اینکه از یه اتفاقی شگفت زده شدن و بیهوش شدن ولی الان حالشون خوبه گفتم کدوم بیمارستان گفت بیمارستان فلان گفتم باشه میام.......
رفتم بیمارستان رفتم تو اتاقش بهش گفتم سلام ادرین چیشده میدونی چقدر دلم برات تنگ شده 🥺❤ گفت منم مری ❤ خلاصه بهم نگفت چه اتفاقی افتاده و ترخیص شد رفتیم خونه گفت مرینت یک چیزی من من گفتم تو چی؟ گفت من من دارم من دارم من دارم بابا میشم مممم🤩🤩 گفتم چییی جدی میگی😍🤩🥳🤗😆😄🤘🤲❤❤ گفتم اره گفت وایییی چه خوب 💟 گفت اره خیلی گفتم راستی مرینت تو سر قبر مادرت رفتی؟؟ گفتی بعد عروسیمون! گفتم نه نرفتم ولی باید برم سر پدرمم باید برم ادرین:اما مرینت قبر پدرت توی فرانسه نیست توی ایرانه چطوری میخوای بری؟؟ گفتم میرم یجوری گفت اها اوکی، 💕💕💕💕😄
🫐🥐🫐🥐🫑🧅🥒🥑🥒🥨🥐🥬🧅🍅🥭🫐🥭🫐🍅🥭🍅🥥🥑🍓🥕🧄🥨🧈🧇🧈🧇🧈🫓🧅🥬🍅🥭🫐🥩🧅🥩🧅🦪🍙🍢🥧🍰🍙🍢🍿🥟🍿🍬🍵🍛🍱🍼🍷🍺🧃🍼
🚐🚔🚐🚕🚓🛻🛻🚡🚀🚅🚅🛳🛩🚀🛩🚀🛩🛩🛳🛩🚄🕋🌋🏫🏥🌌🌌🎇🏞🎇🕋🏙🕋🏪⛪🌃🏥🌅🏭🏢🕌🏠🏪🕌🏠🕌🏜🏦🏝🏕🛣🌋⛪🏫🏤🗿🚏🪝🚏💺🪝💺🚨⏰🎛📀📹🕰⏰⏳📠🎛🇧🇲🇧🇳🇧🇳🇧🇼🇧🇷🇧🇳🇧🇧🇧🇳🇧🇲🇧🇸🇧🇼🇨🇻🇰🇭🇨🇱🇦🇬🇩🇿🇦🇫🇦🇼🇦🇿🇧🇪🇧🇷