ناظر مرسی که منتشر میکنی🥺🙏🏻... امیدوارم امتحاناتتون رو خوب داده باشید ببخشید که دیر شد...
از خونه بیرون اومدیم و قدم زنان سمت برج ایفل رفتیم... 🦊: خب، چی میخواستی بگی؟ 🐞: چطور میخواید مایکلو بفرستین زندان؟ 🦊: راستش... بهتره فعلا ندونی. 🐞: چرا؟ 🦊: کار از محکم کاری عیب نمیکنه. ولی... آدرین خیلی دلش برات تنگ شده. هر دفعه با شوق دربارهات حرف میزنه. 🐞: واقعا؟ 🦊: آره. اون تقریبا هر شب میاد و وقتی خوابی بهت سر میزنه. 🐞: میدونم. 🦊: دیدیش؟ 🐞: آره، تقریبا دوماه پیش. 🦊: پس علت اونهمه انرژی و خوشحالیش همین بود. 🐞: اوهوم. راستی، شنیدم تو و فیلیکس ن*ا*م*ز*د کردین. درسته؟ 🦊: آره. 🐞: تبریک میگم. 🦊: ممنون.
بازم شکمم پیچ کرد. 🦊: حالت... خوبه؟ 🐞: آره خوبم... لایلا. برگشت سمتم. منم دستشو گرفتم. 🐞: میخوام بهت یه چیزی بگم. تو هم باید قول بدی به آدرین هیچی نگی. باشه؟ 🦊: باشه... 🐞: لطفا. قول بده بهش نمیگی. 🦊: باشه. قول میدم. چیزی شده؟ دستاشو که تو دستم بود رو روی شکمم گذاشتم. بعد از چند ثانیه سرشو بالا آورد و تو چشمام نگاه کرد. اول نگاهش سوالی بود ولی بعد که فهمید با تعجب نگاهم میکرد. 🦊: مرینت... چیکار کردی؟ 🐞: باور کن هیچکار. حتی بهش نزدیک هم نشدم. 🦊: میخوای چیکار کنی؟ حالا که دیگه گریم گرفته بود با بغض و صدای لرزون حوابشو دادم: نمیدونم... گفته بود بچه میخواد. حتی گفت این یه درخواست نیست. 🦊: از کی شروع شد؟ 🐞: دو سه هفته بعد از شبی که با آدرین بودم. 🦊: شبی که با آدرین بودی؟ اون شب چیکار کردی؟ آه. نه نمیخواد بگی. از کجا میدونی بچه ی مایکله؟ 🐞: یعنی... 🦊: ممکنه...
یهو گوشی لایلا زنگ خورد. اونم جواب داد و ظاهرا کار مهمی واسش پیش اومد. اونم خداحافظی کرد و رفت. منم رفتم خونه. اصلا حوصله ی هیچی رو نداشتم. وقتی رسیدم، لباسمو عوض کردم و خوابیدم... (در دلم می گرید... به سان شهر که بارانی است... این چه اندوهی است؟... که در دل من رخنه می کند؟... ای ترنم ملایم باران... بر زمین و بر بام ها... برای دلی ملول و دلتنگ... آه ای ترانه باران!... بی بهانه می گرید... در این دل نومیدم... چه چیزی!هیچ خیانتی در کار نیست؟... این سوگ بی دلیل است... این بالاترین رنج است... که نمیدانم چرا... بی عشق و بی کینه... دل من چنین دردمند است... عشق اندر گذر است... آرام به سان زندگی... تند و تیز به سان آرزو... شب می آید و زمان نواخته می شود... روزها در گذرند و من می مانم... روزها و هفته ها درگذشت... نه زمانی که گذشت باز میگردد و نه عشق... زیر پل میرابو، رود سن جاریست...) (شعر Il pleure dans mon cœur ترجمه ی فارسی)
راوی: دختر جوان، آروم روی برف قدم بر میداشت و همزمان این شعر رو میخوند. هوا سوز داشت و دما شاید به زیر صفر رسیده بود! اما اون حس نمیکرد. کسی تو رویا سرما و درد حاصل از اونو حس نمیکنه. میدونست داره رویا میبینه. آروم پاهاشو روی برف میذاشت. حس خوبی بود. برخورد دانه های ریز برف با پوستش. موهای بازش تو هوا تکون میخورد و پیراهن سفیدی که تنش بود با باد هم ره شده بود. نمیدونست کجاست. اما همچنان به آواز دلنشینش ادامه داد. گرمای عجیبی وجودش رو فرا گرفت. چشماشو رو هم فشار داد و بازشون کرد. تو اتاق خودش بود. عجب خواب عجیبی. اما هنوز اون گرما رو حس میکرد. دستشو روی سرش گذاشت. داغ بود. بلند شد و ساعتو نگاه کرد. از وقت شام گذشته بود. رفت تو آشپزخانه تا قرصاشو بخوره. ویتامین، سردرد و... تلفنش زنگ خورد. - بله؟ - مرینت، منم آدرین. - سلام. - خوبی؟ - مرسی. - چیزی شده؟ - نه. چطور؟ - آخه داری قرص میخوری. - نه. خوبم. فقط سرم یکم درد میکنه. صبر کن... تو داری منو دید میزنی؟ - چی؟ آم... یه جورایی. لطفاً زود تر خوب شو. آروم خنده ای قشنگ میکنه. بی خبر از اینکه هنوز همونقدر با خنده هاش دل آدرینو میبره. - باشه. - امشب آماده باش.
خواست جواب بده که مایکل وارد آشپزخانه شد. مرینت برای اینکه نفهمه سعی کرد پوشش بده. - یه لحظه. 🐞: چیزی شده؟ 🐁: کیه؟ 🐞: عمهم. و به صحبت ادامه میده - باشه حتما مرسی از دعوتتون حتما میایم. - مرینت نمیتونی حرف بزنی؟ - نه. - باشه پس مراقب خودت باش. ساعت 2 میبینمت. - حتما خدانگهدار. و تلفن رو قطع کرد. 🐁: چی گفت؟ 🐞: دعوتمون کرد خونشون. فردا شب. 🐁: دعوتمون؟ منم دعوتم؟ 🐞: آره... شب بخیر. 🐁: مرینت! مرینت که حالا ازش چند قدمی دور شده بود، به سمتش برگشت. مایکل خواست چیزی بگه. اما انگار منصرف شد. شاید زمان مناسبی نبود. 🐁: شب بخیر. مرینت رفت سمت اتاقش. خواست برای آخرین بار اونجا رو ببینه. اون خونه براش چیزی جز خاطرات بد نساخته بود. با نگاه کردن به هر جا، یاد گریه هایی که میکرد افتاد. یعنی واقعا دیگه تموم شد؟ دیگه میتونه با آدرین باشه؟ ولی... بچه ی تو شکمش چی؟ پدرش کیه؟ مرینت آهی کشید و به سمت پنجره رفت. ماه کامل بود...
ممنون که خوندید❤️ داریم به پایان نزدیک میشیم. البته فصل دوم هم داره... ناظر مرررررسی که منتشرش میکنی🌹 آنچه خواهید دید: خواست برای آخرین بار اونجا رو ببینه... تونستی دوربینا رو هک کنی؟... میخوام همینجا از هم جدا شیم... گروه خونیش AB منفی؟... خب بسه دیگه😁 حمایت هاتون کم شده لطفا داستانمو به بقیه هم معرفی کنید🙏🏻 و لطفا به نظر سنجی آخرم سر بزنید. درمورد تک پارتی هایی هست که باید ببینین چیه.