
های کیدز پارت جدید از فیک کیوتمون به تستای دیگه ام هم سر بزنید، پشیمون نمیشید🥺❤️🙂 لایک،کامنت و فالو فرامئش نشه🥺❤️🙂
خب بالارو بخون🥺❤️🙂 یه نکته ای بگم ، من یه تست قبلا ساختم یه نکته ای که داشت این بود که از ا.ت استفاده نکنیم پس اسم ا.ت تو این فیک از این به بعد میشه رز{هیچ ربطی به بلک پینک نداره🥺} و اینکه این فیک کلا از تخیلات منه هرگونه شباهتی هم به اعضا به صورت تصادفیه🥺❤️🙂
بریم سراغ داستان🥺❤️🙂 {ساعت 7 صبح- خونه نامجون و رز🥺} .صدای الارم گوشی توی گوشش میپیچید، اگه یکم حوصله داشت بلند میشد و محکم گوشی و میکوبوند تو دیوار، بعد کمی کلنجار با خودش بلند شد و نشست ، اروم چشماش رو مالید تا واضح تر بتونه دور و بر رو نگاه کنه، روی تخت رو نگاه کرد، رز کنارش نبود. هوف کلافه ای کشید تا خواست دوباره بخوابه صدای فرشته گونه رز رو شنید. {از دید رز} نزدیک ساعت شیش بیدار شدم، کمی گیج بودم، ولی بعد گذشت چند دقیقه یاد اتفاقات دیروز افتادم نا خداگاه لبخندی روی لب هام نشست🥺 {فلش بک - دیروز بعد رفتن از پرورشگاه} از پرورشگاه خارج شدند ولی هردو متوجه معذب بودن پسر بچه ها بودند، البته اگه یونگی رو فاکتور بگیریم، اون هنوز خیلی سرد و نامطمئن بود. بلاخره نامجون به طرف ماشین نسبتا گرونشون رفت و سمت پسرا برگشت و گفت:خب فرزندای گلم، این ماشینمونه فقط چون تعدادمون زیاده یکم مهربون تر میشینیم.*لبخند چال دار میزنه* رز به شوخی بی نمکه وشوهرش می خنده. اما یهو صدای جیغ پسر کوچولو یا به اصطلاح کوکی به گوشش رسید، اون از بغل تهیونگ پایین اومده بود و روی زمین نشسته بود و می گفت:واییی.. ماتییننن... ته ماتینننن *ترجمه:واییی .... ماشین .. ته ماشین* رز می خواست از شدت کیوتی این خرگوش کوچولو خودش رو بکشه. رفت و جلوی کوکی زانو زد: کیوتم، می تونم بغلت کنم؟ کوک به خانم خوشگل روبه روش نگاه کرد و بعد به یونگی نکاه کرد، انگار منتظر اجازه پدرش بود. یونگی کمی مردد شد ولی اروم سرش رو تکون داد. کوک گفت:بیا بدلم کن *بیا بغلم کن* رز محکم بغلش کرد و با کمک نامجون به زور بچه ها و خودشون باهم توی ماشین نشستند و راه افتادند.
{زمان حال} {رز} خیلی دلم می خواست دوباره بگیرم بخوابم ، اما الان من دیگه رز سابق نبودم باید بلند شم برای پسرای قشنگم صبحونه درست کنم، هرچند الان زوده ولی اونا ساعت 8 مدرسه دارن. خواستم نامجون رو بیدار کنم ولی دلم نیومد.{یک ساعت بعد} دیگه وقتش بود هم نامجون هم بچه ها رو بیدار کنم البته به غیر از کوک ، اون هنوز مدرسه نمیره.رفتم تو اتاق خودمون نامجون خیلی گیج و خمار روی تخت نشسته بود و بالش رو بغل کرده بود. رز: صبح بخیر کوالا کوچولو نامجون:همممم نخیر اقا قسط بیدار شدن ندارن،بالش و برداشتم و محکم زدم تو سرش.{بیچاره بچم:///} رز: بلند شو ، باید بریم سرکار ، از اون مهم تر مدرسه بچه ها دیر میشه. منتظر جوابش نشدم ، رفتم سراغ اتاق بچه ها. خونه من و نامجون حدود100 متر بود و سه اتاق داشت.نامجون وکیل بود و خودم هم پزشک بودم درامد خوبی داشتیم و طی این سال ها خیلی زندگی خوبی داشتیم البته اگه این دو ماه رو فاکتور بگیرم. سرم و تکون دادم تا از فکر و خیال الکی بیرون بیام . روبروی اتاق اول وایستادم، تو این اتاق جین،یونگی و جیهوپ می خوابیدند، البته دیروز یه دعوای مفصل سر انتخاب اتاق داشتیم. {فلش بک دیروز-موقعی که رسیدن خونه} ماشین بعد از حدود 30 دقیقه راه متوقف شد ، به وضوح کنجکاوی بچه ها و میدیدم و برگشتم و گفتم: خب فرشته کوچولو های مامان ، نمی خواید پیاده بشید؟ یونگی از لحنم خجالت کشید ، هوسوک و جیمین به وضوح ذوق کرده بودن،جین لبخند ملیحی بهم زد ، ولی تهیونگ بیخیال نگاهم کرد. پسر عجیبی بود ولی دوستش دارم.امااا اصلی ترین بچه تو ماشین که بغلم بود جیغی از روی ذوق کشید و گفت : واییی تونهههه... نیونگ می بینی تونه ... اونم با هم.... *واییی خونه.... هیونگ می بینی خونه اونم با هم..*{رو به تهیونگ گفت و تهیونگ لبخند ملیحی در تاییدش زد} همه چی خوب بود تا اینکه اومدیم خونه و نامجون گفت یکی از این دو اتاق دو تا تخت داره و قراره هر اتاق مال سه نفرشون باشه.خب دو روز پیش وقتی شنیدم می خوایم بچه بیاریم یه اتاق رو اماده کردم اما فکر نمی کردم قراره 6 تا بچه بیاریم. بچه ها شروع کردن به بحث که اتاق ها چجوری تقسیم بشه، تنها کسایی که خیلی اهمیت نمی دادن یونگی و تهیونگ بودن.جیمین: جین هیونگ این بی انصافیه ، من هیچوقت از ته ته جدا نمی شم ما قل های همدیگه هستیم. با این جمله جیمین یادم افتاد که تنها اطلاعاتی که از بچه ها داشتم این بود: سن ، قد ، وزن ،دو قلو بودن جیمین و تهیونگ هرچند به نظرم اصلا شبیه هم نیستند تنها تفاهمشون این بود که توی سال به دنیا اومده بودن و در اخر اینکه هیچ کدوم از پسر ها به جز جیمین و تهیونگ برادر هم نیستند. بعد کلی بحث و جدل بلاخره راضی شدن اتاق تخت دار بیوفته به ته ، جیمین و کوک هرچند که جین راضی نبود.
{زمان حال} در زدم و وارد شدم، صحنه روبروم به شدت کیوت و گوگولی بود. پتو از روی جیهوپ افتاده بود و سرش روی شکم یونگی بود و یونگی هم با دستش محکم پای جین رو بغل کرده بود. اروم کنار جین نشستم و سرش رو نوازش کردم. رز: شاهزاده کوچولو، نمی خوای بیدار شی؟ جین اروم چشاش رو باز کرد. جین : مامان.. همون یه کلمه کافی بود که ضربانم به صد برسه ، ای خدا اون به من گفت ماماننننننن. رز: قربون مامان گفتنت بشم . جانم؟ جین: گشنمه رز: اشکال نداره، بلند شو برات یه صبحونه توپ درست کردم. بلند شدن جین مصادف شد با خوردن پاش به یونگی ، یونگی هم مثل کسایی که تیر خورده بلند شد و داد زد و جیهوپ از روی شکمش محکم پایین افتاد. جین: پیشی وحشی یونگی: یا به من نگو پیشی .... تا خواست فحش بده، رز رو متعجب کنار جین دید. یونگی: اوه سلام رز لبخندی متعجب ولی مهربون زد و گفت:سلام جیهوپ نالان بلند شد:سلام رز به کیوتی جیهوپ خندید و بلند شد رفت سمت در. رز: بچه ها ، دست و صورتتون رو بشورید بیاید صبحونه. جین : چشم مامانی*فرستادن بوس هوایی* یونگی: اه لوس چابلوس جین : برو بابا
به در اتاق دوم نگاه کرد ، روی یه کاغذ سفید جیمین نوشته بود. گنگستر های عظم. رز خندید . این کوچولو ها خیلی بانمک بودند ، در زد و داخل شد. خب هرسه پسر از پشت همو بغل کرده بودن و مثل یک زنجیر بهم متصل بودن، می تونست بگه این کیوت ترین صحنه عمرش. تا خواست بره اروم بیدارشون کنه، یه بالش درست از بالای سرش پرت شد و خورد تو سر تهیونگ . با تعجب برگشت و به شیطان کوچولو جلوی در نگاه کرد. یونکی: اینجوری بیدار میشن، خواستم راهنمایی کنم. خنده ای از روی تعجب کردم. ته و جیمین بلند شده بودن و کوکم نیمه بیدار، بیدار شده بود و انگشتش رو می مکید. رز: سلام فرشته های مامان کوک بغض می کنه: ماما... بدللل*دستاشو دراز می کنه و تند تند بازو بسته اشون می کنه* رز: ای جان ، چشم بیا بغل مامان. *کوک رو بغل می کنه و کوک اروم سرشو میزاره رو شونش* رز: خب پسرا ، شما هم بیدار شید ، دست و صورتتون رو بشورید بیاید صبحونه. جیمین: چشم {ساعت 7:15- میز صبحونه} هر هشت عضو خانواده سرحال نشسته بودند و صبحونه می خوردن. رز: خب پسرا، صبحونه که خوردین، فرم مدرسه تون رو می پوشید ، بابا نامجون می رسونتون. جین: شما نمی اید؟ اخه دیروز گفتید دکتر هستین. نامجون: نه پسرم، مامانتون دو روز در هفته میره بیمارستان. ته: من نمیرم مدرسه. نامجون و رز با تعجب نگاه می کنند. نامجون : چرا؟ ته: چون اون پسرا دوباره به من و جیمین توهین می کنن. {جیمین سرشو میندازه پایین} رز: حق ندارن همچین کاری کنن اگه این کارو کردن حتما به من و نامجون بگو ته: اخه فقط بحث این نیست... نامجون: پس چیه پسرم ؟ بگو نترس. ته : من از درس بدم می اد. نامجون: اوه ، حالا فهمیدم، می تونم ازت یه درخواست کنم؟ ته: چی؟ نامجون: امروز رو برو مدرسه ، امشب جواب سوالت رو میدم ته:قول؟ نامجون: قول
خب بچه ها ،این پارت تموم شد . ببخشید کم بود. یه نکته ، از پارت بعد یا شایدم پارت4 داستان غمگین میشه اما نه خیلی ولی گفتم بدونید🥺❤️🙂 لایک،کامنت و فالو یادتون نره🥺❤️
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بسی کیوت
واییی فقط لوس چاپلوس گفتنی یونگی🤣❤️
یونگی مودددد🤣
واهاییییی با همین دو پارت قلبم اکلیل بارون شددد
خیلی کیوتههههههههههه
تنها داستانی که ازش خوشم اومد:)
خداروشکر که دوست داشتی:)
خیلی صافت و کیوته
عالییی 😭
قربونت برم نظر لطفته:))پارت بعد اومد خبرت می کنم:) گذاشتم دعا کن ناظر قبول کنه:))))
ایشالله زود قبول میکنه :)
سلام کیوتم پارت سه اومد میتونی بری بخونی:)
خیلی قشنگههههه
میخام عر بزنمممممم
پارت بعدددد
قربونت برم نظر لطفته:))پارت بعد اومد خبرت می کنم:) گذاشتم دعا کن ناظر قبول کنه:)))
قربونت
مرسیی
دل من که پاک نی به کوک بگو که دلش پاکه دوسالشه😂😔🤏🏿
ولی چشمممم
عی جان مرسی😂:) کوکی بچم ازم شیر موز میخواد منم که پول در بساطم ندارم:)))
سلام کیوتم پارت سه اومد میتونی بری بخونی:))
مرسییی
فداتت:)
تولوخدااااااا پارت بعد بدههههههه
قربونت برم نظر لطفته:))پارت بعد اومد خبرت می کنم:) گذاشتم دعا کن ناظر قبول کنه:)
سلام کیوتم پارت سه اومد میتونی بری بخونی:):))
تنک💖
خیلی قشنگههه لی لی لی
فایتینگ
قربونت برم نظر لطفته:))پارت بعد اومد خبرت می کنم:)
سلام کیوتم پارت سه اومد میتونی بری بخونی:))))
بعدییییییی محشرررر♡♡🙃🙂
چند روز دیگه مباد:)
🙂🙂🙃🙃 من بشه خوفیم
😂😂
تو بشه کایوتی هسی:)🥺
توعم🙃🙃🙂🙂
گلبم اکلیلی شد:))
♡♡
سلام کیوتم پارت سه اومد میتونی بری بخونی:):)))))
خسته نباشی کیوت...
پارت بعدی موخام؟...:)
چشم :)
اگر خواستی فالوم کن تا خبر دار شی:)
ولی معمولا من خودم خبر میدم
سلام کیوتم پارت سه اومد میتونی بری بخونی:))))))))))))))