پارت 12 فصل دوم ناظر پلیز منتشر 🌌💙
زیر نور ماه قدم می زدیم....هر از گاهی نگاهی بهش می انداختم...نور ماه صورت قشنگش رو نمایان می کرد.... رز : کِی میرسیم ایستگاه؟....اسکورپیوس :تقریبا نزدیکیم....مدتی گذشت و به ایستگاه قطار رسیدیم....رز : به خشکی شانس...قطار رفته...اَه... اسکورپیوس : همینو کم داشتیم..اشکال نداره از یه راه دیگه می تونیم برگردیم هاگوارتز...البته یکم خطرناکه...رز : منظورت جنگله نه؟... اسکورپیوس : دقیقا رز : خب باشه قبوله...اسکورپیوس : ولی خطرناکه رز : حداقل از هیچی بهتره...آمم نکنه می ترسی؟ اسکورپیوس : نه نمی ترسم ولی نمی خوام اتفاقی واسه تو بیوفته رز : نترس بیا بریم...روی زمین سفید رنگی که پر از برف بود قدم می زدیم....هرچند سفیدی برف با تاریکی شب....سیاه و تیره بود...رز : چقدر حوصله سر بره..اسکورپیوس : آره ولی قشنگه رز : فردا کلاس دارم و اونوقت به خاطر این قطار لعنتی فردا دیر بیدار می شم... اسکورپیوس : ول کن...به موقع می رسیم ...صدای حیوونایی مثل جغد و کلاغ یه ذره منو ترسونده بود...ولی مهم نیست نزدیکیم...کمی جلوتر به هاگوارتز رسیدیم....رز : آخیش بالاخره....من میرم بخوابم شب خوش..اسکور..رسیدم در اتاقم...جیمز و دیدم تکیه داده بود به کنار در اتاق.. اینجا چکار میکنی؟ جیمز : معلوم هست کجایی؟ رز : بیرون بودم....جیمز : به من دروغ نگو تا این وقت شب بیرون بودی؟...رز : خب..خونه اسکورپیوس بودم...جیمز : اونوقت چرا؟ رز : مامانش گفته بود برم خونشون...بعدشم چرا باید به تو جواب پس بدم؟ جیمز : دلم نمی خواد با اون پسره باشی...رز : صداتو سر من بالا نبر...من با هر کسی که بخوام میتونم دوست باشم ..هیچکسم نمیتونه جلومو بگیره...جیمز : باشه...هرکاری دلت می خواد بکن...منه دیوونه رو باش نگران تو بودم...رز : لازم نبود نگران من باشی....شب خوش رفتم تو اتاقم و درو بستم
دراز کشیدم رو تختم ...واقعا من باید چکار کنم..چشمامو رو هم گذاشتم و خوابم برد با افتادن نور روی صورتم از خواب بیدار شدم یه نامه کنار پنجره دیدم بازش کردم...نوشته بود :( به چه حقی با جیمز دعوا کردی گفته بودم بدون نقشه جلو نرو..از طرف متیو ریدل ) همینو کم داشتم آخه از کجا می فهمه پسره پر رو.. دلفی : چی بهش گفتی؟ متیو : ول کن دیگه همونی که خودت گفتی...ولی واقعا نمیفهمم چرا باید با این دو تا دوست بشه...دلفی : متیو...مگه نقشه رو نمیدونی؟ متیو : چرا میدونم...ولی..ولی حس میکنم در حق این دختره خیلی بد کردیم...احساس گناه می کنم...دلفی : از..کِی تا حالا دلت به حال آدما میسوزه؟... متیو : دلم نمی سوزه..فقط..فقط دلفی : دوسش داری نه؟...متیو : چ..چی خب..فک کنم... دلفی : تو دیوونه شدی پسر؟ اون دشمن ماس یادت رفته اون گرنجر و ویزلی هم دوستای پاترن... اونا هم خیلی در حق ما بدی کردن...متیو : یادم نرفته...ولی چرا باید تاوانشو رز پس بده؟...دلفی : من کاری با رز ندارم هدف من اون نیست....اون فقط واسه ما کار می کنه...متیو سعی کن فراموشش کنی....متیو : چطور؟..چطور کسی که دوسش دارم و فراموش کنم ها؟ دِ بگو... اصلا تو یه ذره احساسات داری ؟ دلفی : ساکت شو... چطور جرات میکنی با من اینطوری حرف بزنی متیو : تو ساکت شو...حق نداری تو زندگی من دخالت کنی...از اون اتاق رفتم بیرون و درو محکم پشت سرم بستم... مشت محکمی به دیوار کوبیدم....
رز : رفتم سمت سالن غذاخوری...یعنی باید ازش معذرت خواهی کنم...حداقل به خاطر نقشه....جیمز باید باهات حرف بزنم...جیمز : ولم کن کلارا...رز : ببین جیمز من...راستش متاسفم...دیشب..من عصبانی بودم..جیمز : با..باشه ولی زیاد دو رو بر این پسره نبینمت....رز : من صبحانه بخورم...یه نسکافه خوردم و پا شدم من میرم سر کلاس... جیمز : اوکی می بینمت..... هرماینی : رون من باید ماجرا رو بفهمم باید بفهمم چه بلایی سر رز اومده...چرا میگه من کلارا ریدلم... تمام این فکرا زندگیمو ازم گرفته..رون : هرماینی عزیزم...آروم باش..ببین..همه چیز و می فهمیم قول می دم...حالام دیگه گریه نکن...راستی دراکو گفت دیشب خونشون بوده.... هرماینی : کی رز؟..رون : آره آرامیس دعوتش کرده بود ... هرماینی : که اینطور واقعا نمی دونم...هیچی نمیدونم..باید چکار کنم.... متیو : رفتم جنگل ....میدونم..میدونم اگه گیر بیوفتم نقشه لو میره...ولی می خوام رز و ببینم....یه نامه نوشتم و فرستادم جیمز : کلارا...این نامه واسه تو عه...رز : سریع نامه رو از دستش گرفتم...جیمز من فعلا میرم بای..نامه رو باز کردم از طرف متیو بود...گفته بود بیام جنگل یعنی چکار داره؟.....به اطراف نگاهی انداختم کسی نبود....آپارات کردم به جنگل ممنوعه...دیدمش نشسته بود کنار یه درخت رفتم سمتش...متیو : اومدی؟....رز : سلام کاری داشتی؟....متیو : نه فقط می خواستم ببینمت...رز : خب چی شده؟....متیو : اتفاقی نیوفتاده.... دلم واست تنگ شده بود... رز : چ..چی واقعا؟...متیو : نگاهی به برفای روی زمین انداختم...میای یه آدم برفی بسازیم؟ رز : حتما...مشتی از برف های یخ زده برمی داشتیم و به آدم برفی اضافه می کردیم...رز : از برف خوشت میاد؟....متیو : نه...چون مثل کسایی که دور منن سرد و بی احساسه....دستم که بهش می خوره انقدر سرده که فقط می تونم ازش دوری کنم...رز : آدم برفی که تموم شد...لبخندی روی لب هاش نشست و این باعث شد که منم خنده روی لبم بیاد...ولی چرا ؟...متیو : قشنگه...کلارا..من باید برم....مراقب خودت باش...زیاد این اطراف نباش...خدافظ
رز : حس عجیبی داشتم...حسی که هرگز نداشتم....به اتاقم برگشتم و از پنجره به برفایی که دونه دونه و زیبا روی زمین فرورد می اومدن و تمام جنگل و دیوار های هاگوارتز و سفید پوش می کرد نگاه می کردم......
ناظر لطفا لطفا منتشر کن لایک و کامنت فراموش نشه 💙🌌
های کیوتی ._.💛
من یه رستوران و بستنی فروشی تازه تاسیس کردم :)💛
برای اومدن به رستوران و بستنی فروشیم بیا به نظرسنجی هام سر بزن ._.💛
کلی غذا و نوشیدنی ها و بستنی های کیوت داریم ._.💛
______________________________________________
به کارمند نیاز ندارم
💛ببخشید برای تبلیغ 💛
پارت 13 بررسیه...
پارت بعد ک ی میزالی؟🥹خعلی منتظرم
می خوام بنویسم....(:
میشه روزی دوتا پارت بزاری؟؟
عالی بود
اگ وقت کنم حتما...
آخه امتحان دارم💚🌙
مرسیییی💙🌌
اخ اخ
درک میکنم
عررر شیپ متیو و رز چه کیوتهه
😊🌌💙
ممنون🌌🌙
پاااارت
مرسیی🎵💚
میزارم..
خب منتظر پارتتتتتت بعددددددددددددددد
ممنوون💙🌌
میزارم.....
پارت بعددددددددد
مرسییی💚🌌
فردا|: