پارت 10 فصل دوم ناظر پلیز منتشر 🌌💙
اسکورپیوس : نه... باید یه راهی باشه من مطمئنم... یه راهی هست....حافظه رز بر میگرده.... رز : اسم تو چیه؟ اسکورپیوس : من اسکورپیوس مالفویم.... رز : منم کلارا ریدلم.... هرماینی : چ..چی ریدل؟ رون : هرماینی رز چی داره میگه یعنی چی ریدل؟....اسکورپیوس : باهاش حرف می زنم... کلارا میای بریم قدم بزنیم؟ رز : باشه بیرون منتظرم... اسکورپیوس : فکر کنم... اسم ولدمورت تام ریدل بود نه؟.... هرماینی : درسته...موضوع چیه.. اسکورپیوس : من برم فعلا...توی راه جنگل بودیم و بدون هیچ حرفی با قدم های آروم حرکت می کردیم.... اسکورپیوس : در مورد خودت بگو....پیش کی زندگی می کنی.... رز : نمی...نمیتونم بگم....اینجا چقدر آشناس حس می کنم اینجا بودم...ولی نمی دونم کِی.... اسکورپیوس : ببین رز گفتنش واسه من خیلی سخته ولی...ولی تو حافظتو از دست...داشتم حرف می زدم یهو یه ضربه سنگین از دستش به صورتم خورد...چرا..چرا میزنی؟ ها؟ رز : چون..چون همش میگی من حافظمو از دست دادم... همش میگی من رزم...بسه دیگه خسته شدم من اونی که شما فکر میکنید نیستم... اسکورپیوس : خب..با..باشه اگه می خوای برگردیم...رز : ok برگردیم... رسیدیم هاگوارتز...اسکورپیوس : اتاقت طبقه بالاس...رز : می دونم... اسکورپیوس : چطور می دونه؟ نمیدونم عجیبه...رفتم تو اتاقم دلم واسش تنگ شده... دلم واسه رز قبلی تنگ شده...رز : کنار پنجره بودم یه نامه واسم اومد بازش کردم نوشته بود :( اوضاع چطوره کلارا؟... چکار کردی؟جوابمو بده........ از طرف دلفی ریدل ) یه نامه نوشتم : می بینمت بیا جنگل ممنوعه....
یه شنل مشکی بلند پوشیدم و چکمه سیاه رنگمو پام کردم و آپارات کردم به جنگل ممنوعه..... دلفی : کار به کجا کشید ؟... رز : فعلا با اون پسره...چی بود اسمش؟ آها اسکورپیوس دوست شدم...نقشه بعدی چیه؟ دلفی : هدف اصلی من هری پاتره.... برو سمت اون... رز : نظرت چیه با جیمز پاتر دوست شم؟ دلفی : خیلی باهوشی کلارا...می دونم با اون پاتر چکار کنم... انتقام پدرمو میگیرم....رز : باید برم ممکنه کسی شک کنه...دلفی : برو مراقب باش...رز : آپارات کردم به اتاقم و یه بلوز سرمه ای پوشیدم و رفتم بیرون جیمز : رز..حالت چطوره ؟ رز : چند بار بگم...من رز نیستم...جیمز : نمیتونم باور کنم...ولی اگه تو اینو می خوای...باشه..باور میکنم...رز : بریم یه چیزی بخوریم....نشستیم و من یه قهوه تلخ خوردم....جیمز باید..یه چیزی بهت بگم من می خوام باهات دوست شم... جیمز : واقعا داری میگی؟ خب...منم دلم می خواد باهات دوست باشم...رز : شب شده دوس داری یه سر بریم برج نجوم؟... جیمز : آره من عاشق اونجام...بریم..... فضای قشنگی داشت ستاره ها یکی یکی چشمک می زدن و با ترکیب سیاه و آبی آسمون واقعا شگفت انگیز بود...اسکورپیوس : دلم واسه برج نجوم تنگ شده بود رسیدم یهو... رز و جیمز و دیدم...رفتم سمتش... تو نمی خوای دست از سر رز برداری نه؟ جیمز : به تو مربوط نیست.... حداقل من از تو بهترم...حداقل من باعث این اتفاق نشدم.. اسکورپیوس : دهنتو ببند...هیچکدوم از این اتفاقا تقصیر من نیست رز : بس کنید با هر دو تونم.. من دلم می خواد با جیمز دوست باشم...مشکلیه؟....اسکورپیوس : مشکل ؟ نه...مشکلی نیست مزاحمتون نمی شم💔....
اسکورپیوس : داشتم بر میگشتم اتاقم آلبوس جلومو گرفت... آلبوس : وایسا اسکور... اسکورپیوس : فکر کنم قبلا گفته بودم منو به این اسم صدا نکن...نگفتم؟.. آلبوس : اسکور بس کن تو چت شده من...من بهترین دوست تو ام...اسکورپیوس : من نگفتم بهترین دوستم نیستی ولی...الان حتی حوصله خودمو ندارم.... می خوام تنها باشم شب خوش....وارد اتاقم شدم و رو تخت دراز کشیدم و به سقف سفید بالای سرم خیره شدم....رز ....چرا این کارو با من میکنی مگه چکارت کردم....تو همین فکرا بودم که خوابم برد..... صبح چشمامو باز کردم و رفتم سر کلاس معجون سازی...برعکس همیشه تمام توجهم به درس بود می دونستم...هدفم چیه ولی فعلا باید صبر کنم...نگاهم به رز بود که کنار جیمز نشسته بود و توجهی به درس نداشت.... توجهی نکردم و به معجونی که پروفسور درست کرده بود خیره شدم معجونی سیاه با ذرات طلایی رنگی که توی اون غرق شده بود....
بالاخره...تصمیم گرفتم... من این کارو انجام می دم من رز اولو بر میگردونم... حافظشو بر میگردونم...خدایا فقط حافظش برگرده... این معجونو می سازم... قول می دم...
ناظر لطفا لطفا منتشر کن لایک و کامنت فراموش نشه 🌌💙🌙
عالییییییییییی بهتر از این رمان تا حالا ندیدم🥹
ممنووووونم🌌💙
🌃💚
عالی بوددددددددد
ممنوون🌌💙
پارت بعددد
مرسیی☺💙🌌
فعلا نح ولی امروز میزارم....