
نمیدونم چرا اخر هفته که میخواستم بیام تستچی هی ارور میداد الان درست شده 🤌🏻
زئوس و بوسه رزها : پشت سرم را نگاهی انداختم در حفره ای بین دو ستون سالن که تاریک و دلهره اور بود کسی ایستاده بود شخص جلو امد و اهسته خود را در روشنایی که از سقف شیشه ای به علت نور ماه به سالن میتابید نمایان کرد کمی ارام گرفتم زیرا او و نگه بود اما او چطور وارد عمارت شده بود ان هم این وقت از شب پرسیدم:اینجا چیکار داری چطور اومدی داخل میدونی اگه بفهمن... نگذاشت جمله ام را تمام کنم و گفت: دوشیزه ؛ من راز های خودم رو دارم خیالی نیست کسی من رو پیدا نمیکنه. گیج شده بودم و
احساس خطر کرده بودم منکه جلو امد و گل رز را به دستم داد سپس گفت:مراقبش باشید دوشیزه. لبخند زدم و تصمیم داشتم سالن را ترک کنم که و نگه خیلی ناگهانی به سمت میز های طویل دور سالن دوید و یک رو میزی مخملی را برداشت و به دور خود پیچید و گفت: بیا یکم خوش بگذرونیم به سبک من... با حالت پرسشگر انه نگاهش کردم که با لحن کلفتی ادامه داد:من زئوس خدای رعد ها هستم تو کیستی ای جوان! لحظه به لحظه به تعجبم افزایش میافت متوجه نبود کجاست و روبه روی چه کسی است؟ چه رفتار کودکانه ای بود؟
اما قیافه اش خنده دار و دیدنی شده بود و ناخوداگاه شروع به خنده کردم و نگه گفت: زود باش مگه چقدر میتونه سخت باشه باور کن خوش میگذره. با تردید سمت رومیزی یک میز کوچک بلوطی خالی رفتم از را برداشتم و رومیزی را روی سرم کشیدم کمی مکث کردم و گفتم:من آتنه خدای هنر اندیشه و تفکر هستم. _در نزد من چه میکنی آتنه جدا خوش میگذشت و لذت میبردم ادامه دادم: نیاز به لشکر نیرومندت برا جنگ با اجنه هایی که به قبرم حمله کردند نیاز دارم. _و یه من چه میرسد؟ _هرچه بخواهی...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)