
هنگامی که نمیدانی کیستی و پیشه ات چیست ، امکانش میسر نیست. در اینده وقتی که در کتابخانه زندگی ات سرک میکشی ، در کتاب حسرت هایت ، استعداد ها و زمانی که می بایست...
با باز کردن در ، صدای زنگی زیر در کتابخانه طنین انداز شد. مردی جوان با کت شلوار سبز تیره پشت میز نشسته بود و لبخند میزد ، در همین هنگام خانمی که کتاب در دست داشت سرش را چرخاند و به من نگاه کرد.
«سلام دوست من ، من نیکلاس هستم و این بانو جوان ، دوشیزه وین قرار است تا به تو یاری رسانیم. حال زمانیست برای شناخت ، وقت ان است که برای موفقیت تلاش کنی. اما هنگامی که نمیدانی کیستی و پیشه ات چیست ، امکانش میسر نیست. در اینده وقتی که در کتابخانه زندگی ات سرک میکشی ، در کتاب حسرت هایت ، استعداد ها و زمانی که می بایست به خودت اختصاص میدادی همراه با ای کاش ها چشمک میزند. حال در کتابخانه تجربه ها در کنار من قدم بزن و گوش فرا ده ، من اینجا هستم تا به تو برای باز کردن پنجره ای برای روزنه نور ، نوری که به تو کمک میکند تا رشد کنی ،یاری رسانم. این است بازتاب خود تو.»
دوشیزه وین لبخند شیرینی زد و گفت :« انتظارت را میکشیدیم دوست من ، دیر شده اما نه انقدر دیر که نتوان تغییری ایجاد کرد.» و بعد کتابی به سفیدی برف که بوی وانیل از ان استشمام میشد ، به دستم داد. مردی که خودش را نیکلاس خطاب کرده بود، گلویش را صاف کرد و گفت:« بازش نمیکنی؟»
روی جلد کتاب دست کشیدم ، جلد پارچه ای زخیم اما به نرمی پر. کتاب را باز کردم ، تک به تک ورقه هایش را بازرسی کردم ، دریغ از یک کلمه! فقط انعکاس چهره من. با شک به ان دو نگاه کردم . دوشیزه وین با خنده نجوا کرد:«جناب نیکلاس، این بخش را به من بسپار.» و جناب نیکلاس سری به نشانه موافقت تکان داد و به پشت میز برگشت تا به امورات خود رسیدگی کند. دوشیزه وین با قدم هایی حساب شده من را به راهروی کتابخانه بی پایان راهنمایی کرد. نور پنجره به کتاب های کتابخانه میتابید و باعث درخشش واژه هایی که اسم کتاب بودند ، میشد.
هرچقدر که به راه رفتن ادامه میدادیم ،پنجره غیر قابل دسترس تر به نظر میرسید. دوشیزه وین با همان لبخند سابق گفت:«دوست من میتوانی تا هر وقت که بخواهی به قدم زدن ادامه بدی یا بدویی ، اما هیچگاه یا حداقل تا زمانی که به خود شناسی نرسی ، به ان پنجره دسترسی نخواهی داشت» ایستاد و به صندلی هایی که رو به روی هم قرار گرفته بودند اشاره کرد. روی صندلی چوبی نشستم و هنگامی که دوشیزه وین با وقار روی صندلی مقابل نشست، ادامه داد: «همانطور که خودت صفحه های کتاب را دیدی ، این کتاب وجه ها یا به عبارتی صفحه ها و جنبه های وجود خودت را بازتاب و نشان میدهد.
من و جناب نیکلاس اینجا هستیم تا به تو کمک کنیم ، برای پیشرفت نیاز است که خودت را بشناسی نه؟ با نکاتی که گوشزد میکنیم تلاش است تا خصلت های بد ریشه کن شود ، مانند طاووس خصالی و دروغگویی. امید است با نکته هایی که خواهیم گفت ، میزان کمترین ای کاش ها را در کتاب حسرت هایت باقی بگذاریم.اما همه اینها ، ملزم به همت و تلاش خود تو هم هست. چه نظری داری؟» جناب نیکلاس سر خوشانه به سمت ما امد و گفت:« فکر میکنم دوشیزه وین هر ان چیزی که باید بدانی را به تو گفت ، این دیگر انتخاب توست که از این کتابخانه به بیرون بروی یا در اینجا برای پرورش خودت تلاش کنی ، اگر میخواهی بروی ، در باز است ، اما میخواهم بدانی اغوش ما و این کتابخانه هروقت که بخواهی برای تو باز است دوست من ، تو هستی که انتخاب میکنی.»
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
هم خودت هم تستات خیلی وایب خوبی میدن">>>
کتابخانه ی نیمه شب بود؟
اومم ی جورایی میتونم بگم الهام گرفته از کتابخانه نیمه شبه
اما دقیقا اون نیست
قشنگه
متشکرم