
[داستان از دید سوم شخص] صبح روز بعد درحالی که جو داشت داندان هایش را مسواک میزد دیگر دوستانش مشغول دعوا کردن بودن و میشد گفت صداشون تا خوابگاه هافلپاف هم داره میره! چیزی که جو از آن متنفر بود سر و صدای زیادی بود و همین کافی بود تا شیر آب رو با عصبانیت ببنده و از حمام بره بیرون. با صدای بلندی گفت: «بسه دیگه! جدا خفه شین! روث مطمئنم الکس یدونه از گردنبند های کوفتی تو رو بر نداشته چون کنار سینک حموم گذاشته بودیش!» و با دستش به حمام اشاره کرد. روث بعد از پیدا کردن گردنبدنش گفت: «ای بابا زود باشین دیگه چقد طولش میدین باید بریم صبحانه بخوریم دیگه.» جو با کف دستش به سرش کوبید و از اتاق بیرون رفت. برندا بعد از بیرون رفتن جو گفت: « روث واقعا امیدوارم یه روزی جو خفت کنه. » وقتی جو به سرسرا رسید با هری چشم تو چشم شد، زیر لب گفت: «بزن که بریم دختر!» و خواست به سمت میزش برود که هری جلوش رو گرفت: « جو! نمیدونی چقد از دیدنت خوشحالم سنگدل!» جو درحالی که داندان هایش را روی هم فشار میداد گفت: « هری بس کن! من فقط رابطه ای رو تموم کردم که از همون اولش مزخرف بود! و اگر اجازه بدی میخوام رد شم.» هنوز دو کلمه هم از دهان هری بیرون نیومده بود که جو هری را از جلویش هل داد و با قدم های محکم سمت میز اسلیترین رفت و روی دور ترین نقطه نشست. با چنگالش به ظرف تخم مرغ و بیکنش میکوبید که صدای خنده های دو نفر باعث شد سرش را بالا بیاورد.
همونطور که حدس میزد اون دو نفر کسی نبودن جز دریکو و متیو که اومدن رو به روش نشستن. -«از این بهتر نمیشه!» جو با خودش فکر کرد. پسر مو قهوه ای با طعنه گفت: « آخی نگاش کن، با دوست پسر سابقش بحثش شده! » دریکو با خنده ادامه داد: «میخوای گریه کنی بچه ننه؟» همین حرف هاشون کافی بود تا کاسه ی صبر جو لبریز بشه و بشقابش رو سمت متیو پرت کنه. با لحن ساختگی ای گفت: « ای وای دیدی چیشد؟ چقد حواس پرت شدم! به هر حال برو به باباییت بگو یه لباس نو برات بگیره چون مطمئنم چیزی از شست و شو نمیدونی!» و از پشت میز بزرگ چوبی بلند شد و رفت. متیو زیر لب غرید: « دختره ی عوضی، نشونش میدم.» و با عصبانیت صندلی رو کنار زد و با گام های بلند رفت تا لباسش رو تمیز کنه. هری که تمام این صحنه ها رو دیده بود لبخند کمرنگی زد، از کار جو خوشش آمده بود! از آنجایی که دختر رو خوب میشناخت و میدونست کجا میره رفت سراغ کتابخونه، با توجه به اینکه ۴۵ دقیقه دیگر اولین کلاسشون شروع میشد.
وقتی جو به کتابخانه رسید مارنی رو دید که مشغول خواندن یه کتاب درمورد گیاهان بود. به او نزدیک شد و گفت: « کلاس اولتون گیاه شناسیه؟» مارنی اولش کمی به خاطر یهویی آمدن جو لرزید، اما بعد با لبخند همیشگی اش گفت: « سلام جو، ممنون خوبم! نه نیست، فقط به گیاه ها علاقه دارم.» -« شت ببخشید، اصلا حواسم نبود سلام کنم. چه جالب، منم از گیاه ها متنفرم!» مارنی چشم غره ساختگی ای تحویل جو داد و گفت: « هیسسس حرف اضافه نزن!» و بعدش هر دو تایشان خندیدند. جو گفت: « خب بهتره برم یه کتابی پیدا کنم تا بخونم بعدا میبینمت.» و بدون اینکه به مارنی اجازه حرف زدن بده رفت سراغ بخش رمان های عاشقانه. هری که از قبل پشت میز نشسته بود و منتظر جو بود، با دیدن او گفت: « خوشحالم بالاخره یکی تو روی اون دو تا ایستاد.» جو که انتظار نداشت هری رو ببینه با کلافگی گفت: « بیخیال! چی از جونم میخوای هری؟» -« حتما باید چیزی بخوام؟ نگران نباش درمورد چند ماه پیش حرف نمیزنم، ولی مگه نمیتونیم فقط دوست بمونیم؟»
جو آهی از سر کلافگی کشید و رو به روی هری نشست. هری گفت: « ولی هیچ وقت یادم نمیره قبلا چجوری با هم توی همین بخش از کتابخونه بودیم.» -« گفتی حرفی از گذشته نمیزنی!» جو اینو در حالی که داشت با صفحات کتاب روی میز ور میرفت گفت، اگر میخواست روراست باشه خودش هم هیچ وقت قرار نیست اون روزا رو فراموش کنه. میونه اش با هری رو بیشتر از هر چیزی دوست داشت، شاید هنوز هم کمی حس به هری داشت ولی اصلا نمیتونست اونا رو بیان کنه. پسر در جوابش گفت: « نه، من گفتم راجب دو ماه پیش حرفی نمیزنم!» جو از پشت میز بلند شد و گفت: « خب پس اگه میخوای بشینی برای من مرور خاطرات کنی بهتره برم.» اما هری سریع جلوی او قرار گرفت و به جو اجازه رفتن رو نداد. به دلیل اختلاف قدشون جو سرش رو بالا آورد تا مستقیم توی چشمای خوشرنگ هری نگاه کنه. هری کمی از او فاصله گرفت و با طعنه گفت: « نکنه از اون متیو خوشت میاد؟!» جو با شنیدن این حرف به حدی عصبانی شد که میتونست هری رو همون لحظه اونجا نابود کنه، سریع گفت: « بیخیال پاتر! دیوونه ای؟ من از اون عوضی خوشم بیاد؟؟؟» هری خنده ی بلندی سر داد و همینطور که به قفسه کتابِ کنار جو تکیه داده بود به دختر گفت: « همینه! میخواستم این جویی که برای اولین بار دیدم رو دوباره ببینم!» جو لبخند کمرنگی زد و به هری نگاه کرد: « اولین بار..سال سوم رو منظورته؟ اوه بیخیال اون موقع به طرز احمقانه ای از تو خوشم میومد!» و خندید. هری هم همینطور، میون خنده هایش گفت: « منم همینطور! البته هنوزم همینطوره.» جمله آخرش رو با لحن غمگینی گفت که جو رو ناراحت کرد. دختر که حس کرد هری داره بهش نزدیک میشه سریع از کتابخونه بیرون رفت. پنج دقیقه تا کلاس ها بیشتر نمونده بود و کلاس اولش با پروفسور اسنیپ بود. سعی کرد جلوی احساساتش رو بگیره و به سمت کلاس بره، واقعا دلش نمیخواست از اول سال با اسنیپ به مشکل بر بخوره!
روی نیمکت ردیف یکی مونده به آخرش نشست و سرش رو روی میز قرار داد. الکس تا جو رو دید سریع کنارش نشست و گفت: « دیگه مطمئنم با هری حرف زدی! چی گفت؟» جو با کلافگی گفت: « الکس بیخیال واقعا حوصله ندارم، اتفاق خاصی نیوفتاد!» "آره آره اتفاق خاصی نیوفتاد به جز اینکه هری بهت گفت هنوزم دوستت داره!" گاهی وقتا جو از دست ندای درونش دیوونه میشد. سرش رو به میز کوبید که اندام فردی رو جلوش حس کرد. الکس آروم گفت: « شت.» و جو سرش رو بلند کرد. بازم متیو! این پسر چی از جون جو میخواست؟ متیو گفت: « اوه چیه بازم دعوات شده؟ این دفعه دیگه ظرف غذایی نداری که پرتش کنی سمتم.» جو ترجیح داد که اونو نادیده بگیره ولی متیو دستش رو روی میز کوبید: « لال شدی؟ زر بزن دیگه دختره! میترسی بخورنت؟!» جو با عصبانیت بلند شد و گفت: « خفه شو! فقط خفه شو و …» که حرفش با صدای یک نفر قطع شد.
مرسی که خوندین 3>
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعدددددددددددددد
دو هفتست نذاشتیاااا حاج خانم😂😐
امروز میزارم :)
امیدوارم گذاشته باشی و الان فقط دغدغه تاییدش مونده باشه
شد سه ماه D
دارم جلوی خودمو میگیرم که نپرسم کدوم گوری بودی.
😂😂😂
حقیقتا جای خاصی نبودم حال و حوصله نداشتم
پارت بعد
چشم : )
عالیههههه
3>
واهایییپارتبعدپلیزز
چشمم
اگه منو یادته ..ناظرت من بودم..تا دیدمش با ذوق تایید زدم ( :😂
قلمت واقعا خوبه آفرین ادامه بده✨
مگه میشه یادم بره؟! وایی مرسیییی :]]💕💕
=♥