
امیدوارم خوشتون بیاد از این داستانم اما پایان خوشی نداره🥀
سال های خیلی قدیم در بهشت زیبای خدا، فرشته زیبایی زندگی میکرد که اسمش رز بود و جزو زیبا ترین فرشته ها در بهشت بود. اون هر روز صبح در بهشت برای چیدن گل به جنگل میرفت و علاوه بر چیدن گل ها برای حیوانات جنگل آواز میخواند.صدای زیبای رز کل جنگل رو بر میداشت طوری که به گوش همه میرسید اما جنگلی که اون میرفت کمی به مرز بهشت و جهنم نزدیک بود نباید کسی به اونجا میرفت اما اونجا تنها جایی بود که به رز آرامش میداد و برای همین دور از چشم پدرش به اونجا میرفت . اون مثل همیشه به جنگل رفته بود تا کار همیشگی خودش رو انجام بده، اون در حال آواز بود که ناگهان صدایی شنیدن و باعث شد که حیوانات فرار کنن. رز سریعی تیر و کمان رو برداشت و نشونه گرفت و گفت هر کسی هستی بیا بیرون چون من ازت نمیترسم. جلوی چشمای رز ماری سیاه اومد بیرون.رز با دیدن اون تیر و کمان رو گذاشت زمین و لبخندی زد و گفت واقعا من رو ببخش کوچولو فکر کنم تو رو ترسوندم. اون رفت جلو تا مار رو نوازش کنه که اون مار یهو حرف زد و گفت تو کی هستی ؟. رز که تعجب کرده بود رو به اون مار گفت : من یکی از فرشته های خدا هستم که تو بهشت زندگی میکنم، ببینم تو یه مار معمولی نیستی مگه نه ؟. مار گفت نه من مار نیستم فقط خودم رو شکل مار کردم تا بیام به بهشت.
رز پرسید : برای چی میخوای بیای بهشت ؟. مار سرش رو پایین انداخت و گفت من دوست دارم مثل همه فرشته ها تو بهشت زندگی کنم و دوست ندارم برم به جهنم. رز گفت : مگه تو از جهنم میای؟. مار گفت : بله من اهل جهنم هستم برای همین خودم رو شکل مار کردم تا بیام تو بهشت چون ما جهنمی ها حق نداریم بیایم به بهشت. رز گفت : پس اگه تو مار نیستی پس چی هستی. مار سرش رو برگردوند و گفت : نمیتونم بهت بگم چون ممکنه تو هم ازم بترسی و فرار کنی. رز لبخندی کیوت میزنه و میگه : من از چیزی نمیترسم و نگران نباش میتونی خود واقعی خودت رو به من نشون بدی. مار چشماش قرمز شد و دود هایی اطرافش رو گرفت و ناگهان اون به یه مرد شاخ دار با بال های خفاشی اما صورتی زیبا تبدیل شد. رز کمی ترسید و عقب رفت. اون مرد گفت تو ازم میترسی مگه نه ؟. رز میدونست اگه اون بگه شاید اون مرد ناراحت بشه پس به خودش روحیه داد و گفت : نه ازت نمیترسم میتونی بهم بگی کی هستی ؟. اون مرد هم گفت من یکی از شاهزاده های جهنم آگارس هستم من دوست دارم توبه کنم و جزو فرشته ها باشم برای همین وقتی مار میشدم راحت تو بهشت میاومدم. رز لبخندی زد و گفت : دوست داری کمکت کنم. آگارس با تعجب گفت : تو برای چی میخوای کمکم کنی ؟. رز گفت : چون تو میخوای مهربونی خدای عزیزم رو تو دلت داشته باشی و میخوای پاک باشی و برای همین من میتونم بهت کمک کنم تا بتونی هم توبه کنی و هم به بهترین فرشته تبدیل بشی.
آگارس لبخندی زد و گفت : واقعا کمکم میکنی ؟. رز هم گفت : معلومه که کمکت میکنم پس فردا برای دیدن من بیا تو جنگل منم سعی میکنم بیام. آگارس قبول کرد و خودش رو تبدیل به مار کرد و از رز خداحافظی کرد و رفت. رز هم از این که قرار بود کمک کنه تا یه نفر بهشتی بشه خیلی خوشحال بود. فردای اون روز رز و آگارس با هم دیدار کردند و رز در حال آموزش به آگارس بود. اونا هر روز هم رو ملاقات میکردند و روز به روز آگارس به وسیله رز بهترین فرشته میشد، این دیدار ها کم کم چیزی رو به وجود آورد که برای اونا ممنوع بود اما با این حال انگار اونا عاشق هم شده بودن آگارس با این که ممکنه بود به دردسر بیوفته اما با این حال اونا واقعا دل باخته هم شده بودند.
اما با این حال کم کم پدر رز به اون شک کرده بود و همینطور ابلیس به آگارس. ابلیس یکی از جاسوس هاش رو دنبال اون فرستاد تا ببینه اون کجا میره. پدر رز هم یکی از خدمتکار های قصر رو فرستاد دنبال رز تا ببینه اون کجا میره و کی رو ملاقات میکنه. رز و آگارس مثل همیشه با هم دیدار میکرد و آگارس دست رز رو گرفت و گفت رز عزیزم هر روز که تو رو میبینم امیدی تو دلم زنده میشه که خیلی زود بهشتی بشم و کنار تو باشم. رز هم لبخندی زد و گفت منم میخوام تا ابد کنار تو باشم آگارس. هم جاسوس و هم خدمتکار اونا رو با هم میبینن و خیلی سریعی میرن تا به ارباب هاشون خبر بدن. هم ابلیس و هم پدر رز با شنیدن خبر اونا خشمگین میشن . رز و آگارس از هم خدا حافظی میکنن و میرن اما وقتی اونا به قصر هاشون میرسن با نگهبان ها مواجه میشن. نگهبان ها بهشت به رز دستبند میزنن و اونو میبرن به قصر. آگارس هم همینطور تو جهنم براش پیش میاد. ابلیس از تخت پادشاهیش پیاده میشه و میره سمت آگارس و میگه تو چرا به بهشت میرفتی چرا برای ملاقات یا فرشته از جهنم میرفتی ؟. آگارس هم رو به پدرش گفت من خسته شدم دلم نمیخواد جزو جهنمی ها باشم من میخوام برگردم به سمت خدا و توبه کنم و تا ابد با رز در بهشت زندگی کنم. ابلیس با شنیدن حرف های آگارس اونو حبس میکنه تا هیچوقت رز رو نبینه. پدر رز هم اونو حبس میکنه تا هیچوقت نه به جنگل بره و نه به دیدار آگارس.
روز ها و هفته ها میگذشت و دوری این دو عاشق رو اذیت میکرد اونا باید فرار میکردن باید هم رو میدیدن وگرنه همیشه نگران هم بودند. بلاخره بعد از تلاش های زیاد هر دو تا موفق میشن که از حبس بیرون بیان و هم رو ببین. اما وقتی ابلیس آگارس رو تعقیب کرد از شدت خشم تیری به قلب پسرش زد و گفت تو دیگه از من نیستی. اون تیر سمی به قلب آگارس خورد و باعث شد که اون بیوفته تو آغوش رز. رز در حالی که التماس میکرد آگارس نفس بکشه اما انگار اون دیگه رفته بود سم کل بدنش رو پر کرده بود. رز در حالی که اشک میریخت فریاد زد من با تو هستم تا ابد آگارس بیگناه من. و اونو در آغوش گرفت و گریه کرد. پدرش در حالی از دور به اون نگاه میکرد خواست اونا رو از هم جدا کنه که ناگهان رعدو برقی خورد به قصر اون و هم خودش و هم افراد قصر نابود شدن زیرا اونا گناه کرده بودند و باید به مجازات میرسیدند. رز در حالی گریه میکرد صورت سرد و بی روح آگارس رو لمس میکرد و نگاه میکرد. ناگهان بدن رز هم بی حس شد و اونا با هم تبدیل به سنگ شدند در حالی که در آغوش هم بودند.
ببخشید اگر خوب ننوشتم یا خوشتون نیومد چون خیلی خسته بودم و اما چون قول داده بودم مجبور شدم بنویسم 💜
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
😮💨💗چقدر عالیییی
مرسی آبجی
🥲❤️🩹
آجی ببخشید این چند وقت زیاد به این هات سر نمیزنم😅😍
اشکال نداره آبجی
فدات شم 😍
وایییی خیلی قشنگ بود 😍
مرسی آبجی 💜
💚💚
خیلی قشنگ بود 😁👌
ممنون عزیز دلم💚
😊
مثل همیشه عالی بوددد (از دفعه های قبلم قشنگ تر شده)))
مرسی عزیزم خیلی ممنون فردا هم یکی میزارم
زیبا و بی نقص ❤
رفیق آخرش رو خیلی باحال و یکم غمگ تموم کردی ولی به هرحال دمت گرم من خیته بودم یه داستان از این بدتر مینوشتم😅
ممنون بابت نظر قشنگت رفیق 😅
خیلی قشنگ بود 💜
مرسی
بهترین داستان کوتاهی بود که خوندم3>
ممنون
داستانم قسمت آخر گذاشتم
حتما رسیدم خونه میخونم 💜
ممنون عزیزم💜