چاکریمممممم 😐🥬
وقتی چشمامو باز کردم توی اتاقم بودم ، هری هم داشت تو اتاق با هرمیون حرف میزد . وقتی دید من بیدار شدم با خنده گفت ، مثل اینکه دراکو حسابی خستت کرده . منم خندیدم. و سرمو تکون دادم . گفتم ساعت چنده ؟ هرمیون گفت ، یک ربع به پنج صبح .
من گفتم ، پس خیلی خوابیدم . هری گفت ، نه عزیزم مهمونی تازه نیم ساعته که تموم شده توهم خیلی خسته بودی اوردمت اینجا . من پاشدم و لباسام رو عوض کردم و دوباره خوابیدم . فردا دوباره کلاس ها شروع شد .
سه هفته بعد ... مسابقات سه قهرمان داشت به پایان میرسید و آخرین مرحله هزارتو بود . من هری و سدریک رو بغل کردم و ازشون خدافظی کردم . هری نگران بود ، اما سدریک قبل شروع مسابقه کلی باهام شوخی کرد و بهم گفت یا خودش میبره یا هری ، میگفت پرچم هاگوارتز بالاست . در هزار تو بسته شد ، منم پیش پرفسور ها وایستادم و به دراکو دست تکون دادم .
( از زبان نویسنده :« بچه ها هارلی مسعول اینه که اگر کسی از بازیکن ها حالش بد شد کمکشون بکنه یه جورایی دستیار خانم پامفریه ) تقریباً دو ساعت گذشت و من یکم دلشوره گرفتم چون فلور از مسابقات خارج شد ، این یعنی چیزی یا کسی اون تو هست . من روی سر فلور دستمال خیس گذاشتم تا استراحت بکنه . بعد اینکه کارم تموم شد اسنیپ صدام کرد .
بهم گفت ، تبریک میگم بابت اینکه دستیار یا بهتره بگم همکار خانم پامفری شدید ، کار سختیه . منم لبخند زدم و گفتم ، ممنون پروفسور . داشتیم صحبت میکردیم که یهو صدای جیغ فلور رو شنیدم .
نظرات بازدیدکنندگان (0)