
اینم پایان فصل چهار…
داشتم تو راهرو میدویدم همه تو حیاط بودند و پروفسور ها داشتن سپر محافظ درست میکردن و همه بچه ها اینور و اونور میدویدند،اون وسط هری و هرماینی و رون هم که نمیدونستم کجا میرن،دیدم.خواستم برم دنبالشون که متیو دستمو کشید و گفت«بیا بریم خوابگاه اونجا جامون امنه»گفتم«نمیتونم متیو،نمیتونم.باید کمک کنم»متیو به چشمام نگاه کرد و وقتی فهمید که نمیتونه منصرفم کنه،منو تو آغوشش کشید!…
بغل گوشم گفت«مراقب خودت باش.»ازم جدا شد تا بقیه بچه ها رو راهنمایی کنه تا برن داخل و روشو برگردوند بسمتم و گفت«خداحافظ!»و با بقیه بچه ها به سمت خوابگاه ها رفتند.چشمام خیس شدن ولی تحمل کردم و راه افتادم…
سعی کردم تو اون شلوغی هری رو پیدا کنم اما انگار غیب شده بود!پیش پروفسور مک گونکال روبان وگفتم«پروفسور چه کمکی میتونم بکنم؟!»بسمتم برگشت و گفت«تیلور!تو چرا با بقیه با خوابگاه ها نرفتی؟!»گفتم«نمیتونستم باید کمک کنم»گفت«برو و بقیه بچه ها رو پیدا کن و با اونا به خوابگاه ها برو»سعی کردم مخالفت کنم اما نزاشت.اونشب برای ما بچه ها تقریبا آروم گذشت اما فردا صبح زود…
صبح زود بیدار شدم،هیچکس تو خوابگاه نبود!به بیرون رفتم و حتی یه پرنده هم پر نمیزد!ترسیدم و قدم هامو تند کردم و به سمت حیاط هاگوارتز دویدم.همه اهالی هاگوارتز اونجا جمع شده بودند! از بینشون رد شدم که با صحنه غیر منتظره ای مواجه شدم!…
دراکو پشتش به من بود و داشت بسمت ولدمورت میرفت و ولدمورت اونو تو آغوشش کشید!با دیدن این صحنه واقعا قلبم درد کرد!ولدمورت به من نگاه کرد و پوزخندی زد و فریاد کشید«هری پاتر،مردهههههههههههه!»انگار زیر پاهام خالی شد،نگاهم به هری افتاد که بی جون تو بغل هاگرید بود.قطره اشکی از چشمم غلتید و سر خورد و پایین رفت.گفتم«آخه…آخه چطور؟!»خندید و گفت«چطور؟تو دیگه اینو نپرس تیلورم!خودت بودی که نقشه اینکه چطوری هری رو بگیریم رو کشیدی!»به چشمای لعنتیش خیره شدم،ادامه داد«من خیلی وقته که میدونم این نقشه تله تو برای گیر انداختن منه،اما کور خوندی اگه فکر کردی به این راحتی تسلیم نقشت میشم!»جیغ کرکننده ای کشیدم!…
سرش داد زدم و گفتم«فکر کردی با اینکارات ما عقب نشینی میکنیم؟!»نویل بسمتم اومد و گفت«راست میگه.هری نمرده،هری تو قلب همه ما وجود داره و ما به خاطرش قراره تا آخرش باهات بجنگیم و مرگ هری جلومونو نمیگیره!»(دقیق نمیدونم چی گفته من اینارو از خودم نوشتم)یکهو هری از بغل هاگرید پرید و به سمت مرگخوار ها ورد(استوپفای)رو گفت که باعث شد نصفشون عقب عقب برن.با خوشحالی دنبال هری دویدم و فکر کنم یه نفر هم دنبال من بود اما برنگشتم ببینم کیه…
تو حیاط بودیم،من و هری و ولدمورت.ولدمورت گفت«دیگه آخر کاره هری!الان دیگه به هم رسیدیم.»و بسمت هری طلسم فرستاد اما من با ورد(فیانتو دوری)جلوشو گرفتم و گفتم«دیگه فرصتت تموم شده ولدمورت،الان دیگه حتی اونقدر قوی هم نیستی که بخوای ما رو شکست بدی»تک خنده ای کردوگفت«مطمئن باش اگه فقط یه روز هم از عمرم باقی مونده باشه،هری پاتر رو میکشم!»…
ولدمورت همش بسمت هری طلسم میفرستاد و من از اینور از هری مراقبت میکردم(یه توضیح کوچولو:ببینین نحوه وایسادن اینا عین مثلثه،ولدمورت سرش و هری و آلیس دو گوشه پایینی که هرکدوم هم یطرف حیاطه،و منظور از اینکه از اینور داره ازش مراقبت میکنه یعنی از اینور داره طلسم محافظت به سمت هری میفرسته) ولدمورت دیگه واقعا از دستم خشمگین شده بود تا وقتی که بسمتم ورد(اوداکدورا)فرستاد!…
من چیزی ندیدم جز بدنی که از جلوی چشمام رد شد و به زمین افتاد!اشک از چشمام در اومدند و شروع به گریه کردم.رو دوتا زانو هام افتادم و بازو های اون فرد رو گرفتم و داد کشیدم«متیوووووو!»…
بشدت گریه میکردم و به حرفهای هری و ولدمورت گوش نمیدادم.متیو رو تو بغلم کشیدم و دم گوشش گفتم«چرا اخه چرا اینکار رو کردی؟چرا خودتو انداختی جلوم،آهههه متیو!»چند دقیقه همینطور کنارش گریه کردم که نگاهم به ولدمورت افتاد و از درون آتیش گرفتم.متیو رو آروم روی زمین گذاشتم وlipsهاش رو بو.سیدم و دم گوشش گفتم«خداحافظ عشق من»و بسمت ولدمورت دویدم و چوبدستیم رو که روی زمین بود رو به کل فراموش کردم!داشتم نزدیک میشدم که ولدمورت گفت«استوپفای!»و به عقب پرت شدم و سرم محکم با سنگی برخورد کرد! دیگه هیچی یادم نمیومد و فقط سیاهی میدیدم!…
فصل پنج فصل آخره،منتظرش باشید🖤و حمایت ها خیلیییی کم شده🥺😢🖤
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نههههه نههههه نههههههه نههههههههههههععععههههههه مند بیا اینو ببرررررر خدایااااا وتتتتتت وتتتتتت عررررررررر😭
😞عررررر💔🖤😞😢
واتتتت...متیوووو..نهههههنههههه*گریههههه
🖤💔♠️
خیلی بدیییییی
وقتی اون یارو متیو رو کستی آلیس نباید اونو عشقش خطاب میکرد
بعد اگه بره با دراکو خیانتکار میشههههههه
اصن نباید متیو رو میاوردی تو داستان 🙄
عزیزم تحمل به خرج بده🙃😞😂
بعدی رو بزاررررررر
چشم
اخجون متیو م..ر....د لای لای لای لای
(از همه ریدل هر ها عذر میخواهم ولی میخوام دراکو به آلیس برسه خووو🥺🥺)لای لای 😂😂😂👏
طبیعیه وقتی متیو مرد من خوشحال شدم ؟ 😐😂💜
خیلیییی طبیعیه
🫥چرا اونوقت😑متیو مگ چشه؟🤔🥺
ببین متاسفانه در این داستان ریدل ها جایی ندارن
ولی مگه نمیگن متیو داداش یا بچه (نمیدونم کدوم ) ولدمورته پس یعنی اون خلنوادشو کشت
ببین همه ریدل را به ..... رفتند. تام ریدل قرارهمرد متیو ریدل هم مرد
متیو تو این داستان یه جوری بود 😂💜 ولی متیو که کراش همگانه 😔😂
اتفاقا من متیو رو اینجا به عنوان یه عاشقی که برای نجات عشقش جونشو فدا کرد نوشتم بعد میگی یجوریه😮😂🤣
من خودم ریدل هد هم هستم ولی اینجا جای دراکو بود نه متیو
عالیی بود
مرسی:)
من حمایتت میکنم
مرسییییی:)))
عالببییی ادامه بده منتظرم قسمت بعدی ببینم
حتما🤍
قسمت بعدی رو بخاطر تو گذاشتم دلم نیومد اذیتت کنم
اولین لایک
❤️🔥