
سلاممم چطورید عه شد ۷ روز چه جالب مانند دفعه پیش هرگونه فحش پیگرد قانونی دارد😂😂به قوانین توجه کنید خواهران
از زبان نویسنده:...برای بار آخر آخرین جمله را خواند آن حرف یونگی قابل هضم نبود نا خودآگاه قطره اشکی از گوشه چشمانش به پایین قل خورد با ناباوری دست اش روی چشمانش کشید نامه را به روی مبل پرت کرد و ناله بلندی کرد اشک ها به چشمانش هجوم آوردند و دید را برایش تار کردند بلند گریه و ناله می کرد...زیر لب آروم شروع به حرف زدن کرد:نه..نه.یونگی این کار رو نمیکنه..این کارو نمیکنه چون اون عاقله..اره عاقله..یه ادم عاقل برای یک آدم مزخرفی مثل من همچین کاری نمیکنه...با فکری که به سرش زد سریع نامه را برداشت و آدرسی که یونگی غیر مستقیم در آن نامه نوشته بود را خواند..چشمانش برقی از خوشحالی زدند..از روی مبل بلند شد بدون فکر کردند به سمت کت اش دوید و آن را از روی جا لباسی برداشت موبایل و نامه را درون جیب اشگذاشت و با نزدیک شون به جاکفشی بوت های قهوه ای اش را پوشید با سرعت از خانه خارج شد و سعی کرد با گرفتن تاکسی سریع خود را به آن آدرس برساند.................به آواز زیبا و شنیدنی پرنده های کنار دریا گوش میداد برای آخرین بار هوای تازه را وارد ریه اش کرد و لبخند زیبایی زد ...بلافاصله با به یاد آوردن هاری خنده از روی لب هایش پاک شد ...
....ارام جوری که سر نخورد از روی تخته سنگ بلند شد سر اش را بالا گرفت و دست هایش را باز کرد..نسیم خنک ای در حال وزیدن بود چند قدمی به پایین امد خنکی آب را از روی سنگ حس میکرد..هیچ انسانی در ان اطراف پرسه نمیزد ناگهان یاد اولین باری که هاری را بیرون ملاقات کرد افتاد ..چشم هایش را بر روی هم گذاشت و به ذهنش اجازه سفر به خاطره های دور گذشته داد........(با لبخند دست مین سوک را درون دست خود گرفت و فشاری به او آورد تا حرکت کند مین سوک با لحن شیرین همیشگی اشگفت: عمو میشه برام بادکنکبگیری؟ ..و بعد به دکه بادکنک ها اشاره کرد...یونگی انگشت اشاره اش را دنبال کرد و به دکه رسید ..رو اش را به سمت مین سوک برگرداند و با لبخند سر تکان داد: بریم برات بگیریم.....مین سوک پرشور وشوق به بادکنک های رنگارنگ نگاه میکرد یونگی پول را پرداخت کرد و رو به مین سوک گفت: کدوم رنگ رو میخوای؟..مین سوک جواب داد: اون که رنگش آبی هست..مرد بادکنک آبی رنگ را از دیگر بادکنک ها جدا کردو به دست پسر بچه داد ..مین سوک سر اش را بالا برد و به بادکنک نگاه کرد ناگهان باد ای وزید و بادکنک را از دست پسر بچه .گرفت...لحظه ای بعد مین سوک و یونگی درحال دویدن دنبال بادکنک بودند..دیگر دویدن در توان یونگی نبود دست پسر بچه را ول کرد خم شد تا نفسی بگیرد..مین سوک با دیدن بادکنک آبی رنگ اش دست دختری بدون حرف به سمت دخترک رفت
یونگی بعد از ثانیه ای خستگی درکردن سر اش را بالا اورد تا به مین سوک بگید بادکنکی دیگر برایش میخرد ولی مین سوک ای نبود که باهاش حرف بزند با ترس به اطراف اش نگاه کرد با ندیدن مین سوک بدون هوف دنبال او دوید هرجا را که میگشت نبود انگار زیر زمین رفته بود نزدیک اسکله شد و دست اش را روی چشم هایش گذاشت با ناراحتی گفت: اگر پیداش نکنم نامجون من رو میکشه ...با صدای خنده ی آشنایی سر اش ناخودآگاه بالا آمد ..با دیدن مین سوک کنار دختری که آشنا بنطر میومد به سمتشان دوید بدون حرفی مین سوک را در آغوش گرفت و دست هایش را دور کمر پسر بچه حلقه کرد با لحن که ناراحتی و عصبانیت در آن ترکیب بود گفت: آخه کجا بودی چند بار بهت بگم بدون من جایی نرو میدونی چقدر ترسیدم...مین سوک با چشمای گربه شرک در چشمای یونگی خیره شد و با مظلومیت گفت: ببشید قول میدم دیگه بدون اجازه تو جایی نرم.......یونگی سری تکان داد و بو سه ای بر روی گونه یخ زده و نرم پسرک گذاشت....: پسرته؟ دختر که پشت سر آن دو ایستاده بود و با لبخند عمیقی به آن دونفر نگاه میکرد گفت و قدمی عقب رفت یونگی که تازه متوجه دختر شده بود بلند ش و رو به او ایستاد ..دختر گوشه لب اش را به دندان گرفت و دست اش را به طرف او بلند کرد با مهربانی گفت: سلام شین هاری هستم دیروز تازه به خونه جدیدم اومدم باهمهمسایه ایم..یونگی که دختر را به یا آورد با شرمندگی تند تند سر تکان داد و خجالت زده دست دختر را گرفت و فشرد لب باز کردو گفت: مین یونگی.. خوشبختم..ببخشید اولش نشناختمتون....دختر دوباره تکرار کرد: پسرتون هست؟..یونگی موهای مین سوک را بهم ریخت و گفت: نه پسر دوستم هست.....نگاهی از سر تا پا به دخترک انداخت لباس آستین بلند کوتاهی زیر بافت سبز لش پوشیده بود..دامن مشکی اش تا ساق پلیش میآمد.. موهای بلند اش را بافته بود به پشت اش انداخته بود..آرایش ملیح و ساده ای کرده بود ....با صدای دخترو به خود امد:خوشحال شدم دیدمتون فعلا...قدمی برای رفتن برداشت که چیزی یادش آمد برگشت و بادکنک به دست پسر بچه داد...با صدای بلند پسری که فریاد میزد: هاری اتوبوس داره میره بیا!!!.. دوید و از آن دو فاصله گرفت)
چشم هایش را باز کرد به تازگی متوجه اشک هایش شد از دیشب تا حال حاظر هاری را ندیده بود متوجه شد چقدر هست که دلتنگ آن دختراست...نفس عمیقی کشید و با لبخند تلخی گفت: اینجا نیستی که برای آخرین بار بهت بگم چقدر دوستت دارم اینقدر دوستت دارم که دام میخواد برای خوشحالیت بمیرم خوشحالم اینجا نیستی اگر بودی جلومو میگرفتی متاسفم که توی زندگیت از من قراره یه آدم کور و چشم و گوش بسته یاد کتی دیر فهمیدم عاشقت شدم ولس وقتی فهمیدم اینقدر عاشقت شما بودم که نفس کشیدن بدون تورو نمیتونم میدونم ما هیچ وقت به هم نمیرسیم پس خودم زودتر ترکت میکنم تا ترک نشم راه حل آدمای عوضی و خود خواه همینه متاسفم آدم خودخواهی ام....با خودش حرف میزد....و در ذهنش جواب خود را میداد.....................................با رسیدن به اسکله نظام پولی که در دست اش بود را به مرد داد و از ماشین خارج شد میدوید تا یونگی را پیدا کند فکر اینکه تا الان دیر شده باشد و یونگی بلایی سر خود آورده است اورا دیوانه میکرد سر اش را تند به اطراف تکان داد تا از شر این فکر های بد خلاص شود.....میدوید و اسم یونگی را فریاد میزد رد اشک هایش روی صورت اش خشک شده بودند و قطره های جدیدی جایشان را میگرفت....از دویدن خسته شده بود کم کم به دریا نزدیک شر که شخصی را رو به دریا روی تکه سنگی دید از فرمبدن و لباس هایش میتونست حدس بزنه که اون یونگی هست خوشحال بود بود که یونگی را سالم میبینه هنوزیک فرصت داشت جوری که یونگی صداش رو بشنوه فریاد زد: مین یونگی!!!!.. سر یونگی ناگهان به سمت او چرخید ..یونگی زیر لب شکه گفت: هاری.....هاری چند قدم جلو تر رفت و با گریه گفت: نکن.!!.. التماست میکنم اینکارو نکن..یونگی من دوستت دارم چرا نمیفهمی ..نمیخوام تو هم از دست بدم .یونگی اشک های خود را پاک کردو گفت: متاسفم..متاسفم که باز دارن باعث گریه ات من میشم ...نمیخوام ناراحتی تو ببینم من ار تو سو استفاده کردم قلب تو شکوندم بد رفتاری کردم ..چطور میتونی از من متنفر نشی....هاری باز به جلو آمد یونگی دست هایش را تکان داد و گفت: نه از این جلو تر نیا ..توی سرنوشت من مرگ نوشته شده ..هاری بلند گفت: نه! فرشته ها حق مردن ندارن اگر منو دوست داری ترکم نکن به پات میوفتم التماست میکنم...یونگی سر اش را پایین گرفت و گفت: دوستت دارم ولی......و ناگهان از پشت توی دریا افتاد....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
هی ....
میدونم قانونه ولی من تا آخر شب که بخوابم فحشت میدم😭 دست خودم نیست لام.صب خیلی بدجنسی😭😭😭
اون بچه گناه داشتتتتت😭😭😭
هی گناه دارم👈🏻👉🏻
عیب نداره عیب نداره😂
یونگی و هاری بیشتر از تو گناه داشتن🥸✔️
واقعا کهههه ناناعت شدم
منم حرص خوردم برای این دوتا بخبخت😦
اونا عیب ندارن حالشون خوب نیشه😔
میدونم😃🥲
نژمیمسمیمیمیمپیپیپیپی اقاااااساساستستسنسنسمسم سادیسم داری برادررررررررررریایتیتیتنینینینینینینینتیتبنبنثمصحجصگشچویپژدیتینصمضحجضحثکمبممصکصمسمسنینینثنثممصمسنیتتقتثنثهصخمصسوپیتیتسن اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ایم سو ساری😔😔😂
نمی ساری تاکومی نمیسارییییی
نمیساری = نمیبخشم🗿🤌🏻
🤣🤣🤣نمیساری
وای عالی ای
تاکومی یه چیز میگم اویزه گوشت کن
گاز یه ثروت ملیه پس بیا با خاموش کردن یک لامپ در مصرف آب صرفه جویی کنیم ستاد مبارزه با چیز های ناپسند
مغزم چیز پیچ شد
سعی میکنم با استفاده گاز کمتر به چاق شدن افزایش بدم و آب کمتری جهت مردن استفاده کنم
نه ببین استفاده دائم استخوان باعث پوکی نوشابه میشه
خیلی منطقیه 😂
عه تازه توی تستچی عضو شدی خوش اومدیی
منتق میباره 🤌🏻
اوه . . ممنون
میگم برادر مصلمانم تو ثاقی داری ؟
نوپ من خودم ثاقیم داششش
یه جنس دارم موچچچچچ(مثلا بوس) انقد نابه خودم که زدم از دیشب تا همین الان نخوابیدم
داداش بده شاید مشتری شیم
پارهپوره😂🤌🏻
🤣🤣
نخند باباااااا
بله بله ببخشید😔😂
تکرار نشه
راستی میدونستی دیگه نیاز نیست برای نمک به کشور های دیگه متکی باشیم؟
چون یه منبع نمک تمام نشدنی پیدا کردیم
دراکو-
بله با این منبع نمک فراوان تا سال های فراوان نمک داریم و از خدا متشکریم که برای نمک به کشور های دیگر متکی نیستیم
مغزم ارور داد جدا جدا بگو سیف الله
خودمم نفهمیدم چی گفتم
نه تو باید برام وازش کنی فهمستی ؟
جونم برات بگه که خلاصهش میشه ممنون بخاطر تو لازم نیست برم خارج نمک بخرم واسه ایران
دستمو ببوس فرامرز
امر دیگه سید؟
عرضی نیست💵
ایش نگاش کنا
دارم نگاش میکنم 🐸
خجاالت
میدونی من هیچ وقت سم واقعی مو هیچ جا نمیگم فقط ب دوستام میگم حتی تو بیوم هو واقعی رو ننوشتم🥲😂🤌🏻
خواهرم....؟
باباااااا اینکارووووووووووووو بااااااا منننننننننننننننن نکننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
هرچند من هیچ موقع درس نمیخونم ولی نمرم همیشه مث سگ خوبه😂😂
ببین مامانم میگه واسه کنکورتبخون اخه خدایی زوده هنوز مونده تا تیر خیلی زمان دارم😂😂
ویسگون رو ماامنم پاک کرد روبیکا هم خودم چون جـــــــ...اــــــسوـــــسی هستش دوباره بزنم بهم میدمم
الهی بگردم دلیندم
اخی مگرنه میتونستیم تو ویسگون باهم باشیم
😂😂
کرموی دلبندم
خوب شناختیما
تو کرمریزیت در حد المپیکه
قققققققققققققققسسسسسسسسسسسسممممممممممممممممتتتتتتتتتتتتتتتتتت ببببببببببببعععععععععععععععععععععععععععدددددددددددددد
اگه قسمت بعدو بزاری فالوت میکنم و کل تستاتو لایک میکنم تورو خدا بزار
عه واقعا مرسی
یایایاااا خجالت بکش داستانای منو میخونب هنوز دنبال نکردی
نو رو خدااا بذار لطفاا هر کاری بگی میکنم♡♡