Hi
اون روز هری باید با اژدها میجنگید ، منم نگرانش بودم . نیمبوسم رو برداشتم و دنبالش رفتم وقتی با اژدها از زمین خارج شدن . دراکو نمیذاشت برم میگفت خطرناکه ولی عمر من به هری بند بود واسه همین بهش قول دادم حواسم به خودم هست .
وقتی رسیدم اژدها داشت هری رو میخورد و هری از دیواره ی برج آویزون بود . به زور و بدبختی هری فرار کرد و منم سر اژدها رو گرم میکردم . تا اینکه بردمش طرف قفس اصلی ( جایی برای نگهداری حیوانات خطرناک ) درو محکم بستم ، دلم نیومد اژدها رو بکشم آخه همه میگن خطرناکه ولی من عاشق اژدهام به نظرم گوگولیه .
بعدش فوری رفتم به زمین مسابقه و دیدم ، هری موفق شده . بعد اینکه بچه ها رفتن هری منو بغل کرد و گفت ، اگه نبودی احتمالا مرده بودم . منم چشمک زدم و گفتم ، بالاخره خواهر بزرگترتم 😉 .
رفتم و دراکو بغلم کرد و گفت ، دیگه از این ق.ل.ط. ها نکنی ها من میمیرم . منم لپش رو بوسیدم گفتم ، تو به درک من خودم میخوام زندگی کنم . دراکو قیافه ی 😐 گرفت و گفت ، خیلی ممنون . بعد باهم رفتیم سر کلاس پرفسور مک گونگال . راستش یه کلاس فوقالعاده بود و ما از اول ترم برش نداشتیم .
پرفسور مک گونگال گفت ، کار مهمی با همه ی ما داره . دخترا یه طرف نشستن و پسرام یه طرف . پرفسور راجعب به یه مراسم به اسم یول بال گفت که دختر ها و پسر ها با هم می رقصند . من داشت حالم بد میشد . پرفسور گفت که رون بیاد و امتحان بکنه . خلاصه منو فرد و جرج داشتیم از خنده ج.ر میخوردیم و ادای رون رو در میاوردیم . بعد کلاس همه یه یار انتخاب میکردن .
نظرات بازدیدکنندگان (0)