
پارت اخر 💙 نظر تون بگید برام مهمه 💜
( روز بعد ) مانلی : روشا، روشا بیدار شو اذیت نکن می خوام به خوابم مانلی : میگم پاشو سام پشت دره اینو که گفت یهو سر جام نشستم کوشش مانلی : بابا شوخی کردم، حالا چه تو جو میگیردد ای بیشور رفتم تو حال دیدم که ستیلا هم اونجاست سلام ستیلا ، اینجا چیکار میکنی؟ ستیلا : سلام صبح بخیر، اومدم بهت یه خبر بدم که دیدم خوابی دیگه می خواستم برم.
چه خبری؟ ستیلا : شب دعوتی به برج ایفل به چه مناسبت ؟ ستیلا : حالا تو بیا. اوکی ستیلا : باشه پس من برم یخورده کار دارم که باید انجام بدم. خدانگهدار صبحانه مون رو خوردیم و شروع کردیم به جمع کردن میز صبحانه یهو ظرف از دستم افتاد مانلی : چی شد، اشکالی نداره من جمعش میکنم نمیدونم حالم خوب نیست، میرم یخورده استراحت کنم صفحه گوگل رو که باز کردم دیدم یه صفحه هستش که نوشته دختر گمشده و عکس من روش بودم تعجب کرده بودم کل خونه داشت دور سرم میچرخید پس خوابیدم ساعت حدودای 5 بعد از بود بیدار که شدم دیدم مانلی یه نامه گذاشته و کسی هم خونه نیست نامه رو برداشم که روش نوشته بود : من و مامانم برای خرید میریم بیرون ناهار روی گاز هستش خواستی گرم کن بخور، تا یکی دو ساعت دیگه بر میگردیم ♡
ناهار خورم و کمی تلویزیون تماشا کردم بعد زنگ خونه خورد در و باز کردم و دیدم مانلی با مادرش با کلی پاکت. مانلی : سلااااااام ببین چقدر خرید کردم برای تو هم یه پیراهن به چه خوشگلی خریدم. مادر مانلی : مانلی رو که میشناسی دوست داره ذوقش رو با همه شریک بشه. اره این اخلاقش خیلی خوبه ببینم چی خریدی؟ مانلی منو هل داد داخل اتاق و گفت برو بپوشش ............ چطور شدم، مانلی سلیقت عالیه مانلی : خودم میدونم، ولی خیلی بهت میاد برو موهاتم مرتب کن یه رژ قشنگم بزن منم میرم اماده بشم که بریم الان اخه الان تازه ساعت هفته مانلی یکی زد به شونم و گفت : مگه نمیدونی اماده شده من یک ساعت طول میکشه ... اخ اخ باشه واقعا هم همینطور شد و ساعت هشت و نیم حرکت کردیم وقتی رسیدیم
همه جا پوشیده بود با شمع و گل های خشک شده ستیلا با چند نفر دیگه اون طرف وایستاده بودن که اومد سمتم و گفت : سلام روشا اینا دوست های من هستن با یه برنامه باهاشون اشنا شدم و بعد شروع کرد به معرفی یه ربعی گذشت و دیدم که یه نفر داره از پله ها بالا میاد برگشتم دیدم که سام هستش ستیلا دعوت کرده بودش،عصبانی شدم و رو به ستیلا کردم و گفتم این بود سوپرایزت بعد به سمت اسانسور حرکت کردم که یه نفر دستمو کشید برگشتم سمتش که دیدم سام رو زمین زانو زده و یه جعبه که توش یه انگشتر و یه الماس خوشگل روش بود جا خوردم و چشمم به چشم هاش خورد که مثل ستاره میدرخشید دیگه از اون خشمی که داشتم خبری نبود
سام : روشا من واقعا دوست دارم، به خاطر شغل پدر هامون نیست! عا چیزه راست شو بخای منم ازت بدم نمیاد مانلی جیغ کشید و گفت : پس مبارکه بعد سام انگشتر رو کرد تو انگشتم و یه شام مفصل و خوردیم و من رفتم خونه مانلی اینا که وسایلمو جمع کنم بعد دو تا بلیط گرفتیم و برگشتیم ایران . . پسر گلم اینطوری بود که من با پدرت اشنا شدم از اون موقع 10 ساله که میگذره . مامان داستان زندگیتون خیلی باحال بود 💙 خیلی دوستون دارم ما هم دوست داریم عزیزم 💓 پایان ❤
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
لطفافالومکنین💜🍇
لطفافالومکنین💙🫐
لطفافالومکنین💛🍋
لطفافالومکنین🧡🥕
لطفافالومکنین💚🌱
خیلی قشنگ تموم شد
😘😘😚😚
یه خبر خوب دارم فصل 2 طلسم شده رو مینویسم خیلی ذوق دارم مممم😁😁😁😁😁🥳🥳🤪🤪🤪🤪
عرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
همین الان تست رو درست کردم نمیدونم کی منتشر بشه
حیف ناظر نستم😭😭😭
اولش زیاد جالب نیست اما وسطاش 🤪🤪🤪
منتشر شد 🍭
هورااااااااااا
اوووو💜💞💞
آخیی چه قشنگ تموم شد🥲✨️
اوهوم ⭐
خسته نباشی^-^
مچکر 🫂
طلسم شده فصل 2 منتشر شد ❤
عالییی
ناظرش من بودم🗿💕
ممنون❤