
ناظر عزیز ازت خواهش میکنم منتشر کن چشم یه تستچی به شماس😂😂
با شنیدن صدای آشنایی سرشو به سمت صدا چرخوند که با دیدن نامجون و بقیه اعضا با بیجونی از روی صندلی بلند شد و لنگ لنگ به سمت به سمت هیونگش رفت..الان واقعا نیاز به یک شونه داشت تا اشکل های خودشو روش بریزه..سرشو روی شونه نامجون گذاشت و بلند بلند گریه کرد...نامجون با کلی سوال تهیونگ رو توی آغوشش فشرد و با صدایی گه رگه هایی از ترس توش حس میشد گفت:ت..تهیونگ.. چ..چه..اتفاقی.. ا..افتاده؟ تهیونگ همونطور که سعی داشت هق هق های بم و. مردونشو کنترل کنه گفت:م...من...ب..بچمونو..ک..شتم.. با این حرف نامجون سریع از تهیونگ جدا شد و با صدایی بلند گفت:تو چیکار کردی؟؟ تهیونگ سرشو پایین انداخت و هیچ جوابی نداد اما نامجون اعصبانی به سمتش حمله ور شد و همونطور که یقه لباس تهیونگ رو توی مشتش گرفته بود با صدایی بلند گفت:تو چیکار کردی هان؟ بگو چیکار کردی... اعضا که با دیدن اون وضع سعی داشتن نامجون رو از تهیونگ جدا کنن وقتی جواب تهیونگ رو شنیدن سرجاشون ثابت موندن.. این امکان نداشت.. تهیونگ عاشق بچه ها بود اما این امکان نداشت که اون باعث اسیب دیدن بچش و ا/ت بوده باشه...
جین:ت..تو مگه نمیدونستی ا/ت حاmلس..پس چرا هولش دادی هان؟(با داد) تهیونگ:م..من..ن..نمیدونسم..م..من..از..ق.. قصد...اینکارو..نکر.. خواست ادامه بده که شوگا دسشو روی میز کوبید و با صدایی بلند گفت:یعنی اگه بچه توی شکmش نبود تو باز هم هولش میدادی اره؟؟..هیچکس تا به حال انقدر شوگا رو اعصبانی ندیده بود...جیهوپ سعی داشت شوگا رو اروم کنه اما الان همه اعضا از تهیونگ اعصبانی و نگران ا/ت بودن.
ساعت نزدیک 5 صبح بود و هنوز خبری از ا/ت نبود..نامجون انقدر سر تهیونگ داد زد ه بود که از بیمارستان بیرونش کردند بودن...جونگکوک هم رفته بود تا چیزی بگیره چون حال همه بد بود و پنج ساعتی پشه بود که هیچکس لب به غذا نزده بود..هر وقت صدای هق هق های تهیونگ بلند میشد شوگا اعصبانی میشد سرش داد میزد که حق ندارن گریه کنه چون خودش این بلا رو سر ا/ت اورده بود...تهیونگ هم که فقط به یک نقطه نامعلوم خیره بود و گهگاهی گریش میگرفت...بقیه اعضا یا شوگا رو از تهیونگ جدا میکردن یا نامجون رو بیرون از بیمارستان نگه میداشتن...
از همه ههیونگاش ترد شده بود..حتی جونگکوک هم بهش محل نمیذاشت..کولباری از غم و اندوه رو به دوش می کشید...چشماش رو روی هم گذاشت و امروز رو مرور کرد...اون دیوانه وار عا*شق ا/ت بود...چطوری اون کارو با ع*قش کرد؟؟...همونوطر که غرق افکارش بود یکدفعه متوجه صدای در اتاق عمل شد...چشماشو باز کرد که با دیدن ا/ت روی تخت بیمارستان قلبش از تپش افتاد...این اولین بار نیست که اون ا/ت رو توی این شرایط میدید اما ایندفعه خودش باعث و بانی این موضوع بود...اعضا تهیونگ به سرعت سمت دکتر رفتن و سوال پیچش کردن...همونطور به پرسیدن سوالای مختلف ادامه میدادن که یکدفعه با حرفی که دکتر زد سکوت در کل بیمارستان حکم فرما شد.. دکتر:همسرتون تا یک ساعت دیگه بهوش میاد اما همونطور که خودتون میدونید و ما مجبور بودیم...بچتون.. شوگا:بچشون چی؟(یا صدای بلند) دکتر:بچتون از دست رفت.. شوگا با اعصبانیت سمت تهیونگ رفت و یقشو گرفت و با داد گفت:داره چی میگه؟ به انتخاب خودت؟ تهیونگ همونطور که سرش داییم بود گفت:از بین بچم و مادرش...مادرشو انتخاب کردم...
با بغض سنگینی که توی گلوش بود به سمت صندلی کنار تخت رفت و با صدایی لرزان لب زد:ا/ت قشنگم؟چند ماه پیش..درست توی این حالت بودی...اما...با این فرق که...خواست ادامه بده که بغض ترکید و اشک های مزاحم از گونه هاش سرازیر شدن...تهیونگ:ا/ت..وقتی.. ب..بیدار...ب..بشی..م..من...چطوری...ت.. توی...اون.. چ.. چشمای...تیله ایت..ن.. نگاه کنم؟؟ اروم دستهای ا/ت رو گرفت و با صدایی که از شدت گریه گرفته بود ادامه داد:ل..لطفا..بیدار..شو..و..م..منو...ببخش.. .همونطور که اشک میریخت یکدفعه متوجه تکون های دست ا/ت شد
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نتیجه: نامجون و شوگا رو عصبانی نکنید وگرنه تا نصفتون نکنن ول نمیکنن😔🤘😂🗿
حق😂
😐💅
تا خود صب عرررررررررر
پارت بعددددددددد
چشم
یعنی عاشقتمممم نویسندههه
قربونتتتت
بی شصخیت کفاثت🚶🏻♀️
این چ کاری بید ک ت کردی¿
اینجا جای کاتیدن بود¿
خب حالا بگذریم عالی بید♡
😐
🚶🏻♀️
من عر نمیزنمممم😭😭 توروخدا الان پارت بعدو بزااار
دارم مینویسم
اگر تا فردا پارت بعدی رو ندی.......
خودت میفهمی چیکارت میکنم.....
دارم مینویسم😂
خیلی قشنگ یوددد بعدی
چشم
عالی بود ♡
مرسییی