ببخشید بابت تاخیر... اصلا نت نداشتم اینروزا🙂
*کوک و هاکیو و سوومی سوار بر ماشین به سمت سوپر مارکت میرفتند. کوک رانندگی میکرد، هاکیو کنارش نشسته بود و سوومی عقب. سوومی وسط نشست و جلو اومد و گفت: یادمه هوسوک بهم گفت که سوپرمارکت دورتر از مغازه شیشه فروشیه! هاکیو نگاه به گوشیش گفت: جالبه نه شیشهفروشی رفتیم نه سوپر مارکت. کوک خندید و به جاده خیره شده بود. هاکیو شونه بالا انداخت. درحالی که به گوشی نگاه میکرد گفت: مَپ میگه که ۳۰۰ متر دیگه مونده. سوومی با خوشحالی به جلو اشاره کرد و گفت: اوناهاش سوپر "سلام طبیعت". کوک فرمون رو سمت چپ حرکت داد و گفت: یاد گوشت سلام طبیعت افتادم. هاکیو گوشیشو داخل جیب شلوارش کرد و گفت: جالبه میزارن خودمون بریم بخریم....(کوک پارک کرد) از این خوشم میاد. کمربند هارو باز کردند و پیاده شدند. سمت مغازه رفتند؛ سوومی نگاه به افراد پشت صحنه ای که با دوربین دنبالشون اومده بودند کرد؛ با لبخند گفت: خسته نباشین! به دوربین قلب انگشتی نشون داد. سه نفره داخل شدند. سوومی نگاه به اطراف گفت: واااو داخلش از بیرونش خیلی بهتره. کوک نگاه به اطراف: هوم. جلو رفتند. هاکیو سریع حرکت کرد و سمت یخچال رفت. سوومی داشت میوه هارو نگاه میکرد و با خودش گفت: میوه هم داره... چه باملاحضه. یک پسربچه کنارش ایستاده بود و نگاش میکرد. سوومی نگاه بهش گفت: سلام پسر جون... راه گم کردی یا مجذوبم شدی؟ سوومی چشمکی زد. پسربچه سری تکون داد و گفت: نه... اینجا مال بابامه اومدم اینو بهت بگم! سوومی اخم ریزی کرد و گفت: خیلی مهم بود؛ ممنون که اطلاع دادی. پسربچه یک سیب برداشت و گاز زد. سوومی سری تکون داد و گفت: مال باباته... آره. هاکیو درحال انتخاب کردن مارک شرکت پنیر بود. کوک هم کمکش میکرد. کوک نگاه به بسته پنیر گفت: هاکیو شرکت "بامبو" خوبه دیگه. هاکیو درحال بررسی مارک ها گفت: نمیدونم تا حالا باهاش درست نکردم.... ولی چشمت به "مرد روستا" افتاد بردار. کوک اوفی کرد و شروع به گشتن کرد.
هاکیو با خوشحالی خندید و گفت: پیداش کردم. بسته رو برداشت و از روش خوند: پنیر موزارلا مرد روستا... (نگاه به کوک) با کیفیت و طبیعی! کوک لبخند زد و گفت: خوبه... پارمزانش هم هست؟ هاکیو بسته رو به کوک داد. یک موزارلا دیگه برداشت و به کوک داد. درحال گشتن گفت: دوتا بسه؟! کوک بسته ها تو بغلش بود و گفت: یکی دیگه هم بردار، پارمزان رو دوتا بردار. هاکیو درحال گشتن، با لبخند گفت: پارمزان مرد روستا رو هم پیدا کردم. کوک لبخند زد و گفت: ماموریت انجام شد. هاکیو خندید. سوومی با سبد خرید اومد و گفت: پیدا کردین؟(به کوک نگاه کرد) بزار توی این! کوک بسته هارو داخل گذاشت، هاکیو هم سه بسته ای که برداشته بود توی سبد گذاشت. در یخچال رو بست و گفت: چیز دیگه ای میخواین؟ سوومی کیو گفت: شکلات. کوک کیوت: شیرموز. هاکیو خندید و گفت: من شیرموز برمیدارم... شما برین اینارو حساب کنین. کوک و سوومی رفتند. هاکیو سمت یخچال رفت و یک شیرموز برای کوک و یک شیرنارگیل واسه خودش برداشت. سمت بقیه رفت. هاکیو دوتا نوشیدنی رو روی میز گذاشت و گفت: اینارم حساب کنین. مرد سری تکون داد و با ماشین حساب کار کرد. داخل پلاستیک گذاشت و گفت: ۴۰۰ وون! سوومی پلاستیک رو برداشت و رو به هاکیو گفت: بریم. اون دوتا بیرون رفتند و کوک کارتشو در آورد و کشید. * صدای فر در اومد. تهیونگ در فر رو باز کرد و با خنده و لبخند گفت: جیهواااا اینا تقریبا پخت. جیهوا به کمک تهیونگ خمیر هارو روی میز چید. جیمین که روی صندلی نشسته بود، با انگشت خمیر هارو شمرد. دونگمی کنارش نشست و گفت: شش تایه دیگه. هاسو گاز رو خاموش کرد و رو به بقیه گفت: مواد پیتزا مخلوط هم آماده شد. جین پایین اومد و داد زد: عجب بویایی میاد. نامجون با خنده: عاا هیونگ. نامرا که داشت سس گوجهفرنگی درست میکرد، ریزچشمی نگاش کرد و لبخند زد.
جین نزدیک شد و گفت: اووو پیتزاست؟! سس واسه روش درست کردین؟ هاسو با حرکت سر گفت: نامرا داره درست میکنه. تهیونگ نگاه به مواد اصلی گفت: شش نوع پیتزا درست کردیم هیونگ. جین با لبخند سری تکون داد و گفت: شمردن بلدم. دونگمی و جیهوا خندیدند و دست زدند. جین با هیجان گفت: نامرا؟ نامرا با تعجب نگاش کرد و گفت: ها؟ سمتش رفت و گفت: سس ها در چه حالیه؟! نامرا نگاه به قابلمه گفت: خوبه! نامجون سرشو خاروند و نگاه به جیهوا گفت: تا پنیرا نیاد نمیشه درست کنیم نه؟! جیهوا نفسی کشید و گفت: نه فعلا! تهیونگ داشت دمای فر رو تنظیم میکرد، درجه رو روی ۲۰۰ گذاشت. نامرا با خنده رو به جین گفت: خیلی رو مخی جین... به هم نگاه کردند و خندیدند. بقیه نگاشون کردند. هاسو گفت: جین توروخدا اینقدر سربهسر نامرا نزار... گناه داره. جین نگاه به هاسو گفت: بابا چیزی نگفتم، گفتم مزش خوبه ولی اگه من درست میکردم عالی میشد. نامرا خندید و جین رو هل داد و گفت: تو برو سس اصلی رو درست کن. جین با خنده ازش دور شد. جیمین با کنجکاوی: ساعت چنده؟! دونگمی نگاه به گوشیش گفت: عاااا.. دو و نیم...(نگاه به جیهوا) چقدر طول میکشه که پیتزا تو فر باشه؟ جیهوا شونه ای بالا انداخت... ته از پشت با موهای جیهوا بازی کرد و همچنان جیهوا نگاه به دونگمی گفت: حدود ۴۵ دقیقه...(به نامجون نگاه کرد) تازه داستان سه زوجمون موندههه! نامجون لبخندی بهش زد. هاسو شونه های نامرا رو ماساژ داد و گفت: باید واسمون داستان تعریف کنییییی! نامرا گاز رو خاموش کرد و خندید. سوومی با هیجان بالا اومد و گفت: ما اومدییییم! کوک و هاکیو پشت سرش وارد شدند. سوومی مواد رو به جیهوا داد و گفت: بفرما... کمک میخواین؟ جیهوا خندید و گفت: تعداد آدمای اینجارو نگاه! سوومی خندید.
کوک سمت گاز رفت و نگاه به هاسو گفت: شش تا پیتزا خیلی نیست؟! هاسو نچی کرد و گفت: اگه اضاف موند، آقایون پشت صحنه هستند. جیمین بلند شد و گفت: مشغول بشین. بقیه شروع کردند به درست کردن. جین سمت تراس رفت و داد زد: ناهار اینجا میخوریم... بیاین اینجا. اون سه نفر نگاش کردند. هوسوک داد زد: باشه، میایم باز. جین با خنده گفت: میخوایم ادامه بحث دیشب رو بگیم. یونگی سریع بلند شد و گفت: اومدیم. هوسوک هیسانگ خندیدند و دنبال یونگی رفتند. * پیتزاها داخل فر بودند و داشتند پخته میشدند. همه توی تراس روی صندلی نشسته بودند و حرف میزدند. تهیونگ دست به سینه به یونگی گفت: شما تعریف کنین. سوومی درحالی که هوسوک تکیه داده بود، نگاه به نامرا گفت: تو، توی داستان نیستی؟ نامرا سری به نشانه نه تکون داد. هیسانگ گلوشو صاف کرد و دستشو دور گردن یونگی انداخت و اون دست دیگش رو حرکت داد و گفت: من و این آقا با هم توی سواحل گانگ نئونگ آشنا شدیم. یونگی لبخندی زد و ادامه داد: یک زمانی کمپانی واسمون تعطیلات گذاشته بودند، همون موقع بود. جین با حرکت دست: چهار سال پیش؟ یونگی سری تکون داد و گفت: آره. هیسانگ لباشو خیس کرد و ادامه داد: یونگی با خانوادش بود... منم با خانوادم اومده بودم. جیهوا با کنجکاوی گفت: همونجا جلوی خانوادت ازت خواستگاری کرد؟ یونگی خندید و گفت: خواستگاری که نه.... ولی مدت زمانی که اونجا بودیم ازش خوشم اومده بود. هیسانگ با شیطنت ابروهاشو بالا و پایین انداخت و گفت: دیگه دلشو بردم. نامرا دست به سینه نشسته بود، آهی کشید و گفت: خدا شانس بده. نامجون نگاش کرد و بلند خندید. پسرا با حرف نامرا خندیدند. یونگی با خنده به نامرا اشاره کرد و گفت: اینجوری نگووو..... همه مشتاق میشن، شما باید آخر تعریف کنین. نامجون به موهاش دستی کشید و گفت: باشه باشه. دونگمی درحالی که به پاهاش ضرباتی میزد، رو به هیسانگ گفت: خب خب خب خب...
بقیه خندیدند و هیسانگ ادامه داد: برای تعطیلات رفته بودیم... هردوتامون حدود ۲ ماه اونجا بودیم. هوسوک دستی به سینش کشید و گفت: عااح یادمه دلم واسه یونگی تنگ میشد، پاهاش ویدیوکال میگرفتم. جیمین دستشو روی پاهای هوسوک گذاشت و گفت: منم. یونگی لبخندی بهشون زد. هیسانگ صاف نشست و گفت: یک روز واسه تفریح تنها رفتم سواحل و اونجا یونگی رو دیدم که نشسته و با قلاب ماهیگیری داره ماهی میگیره. سوومی دست زیر چونش گذاشت و گفت: اووو خب؟ هیسانگ دستی به دماغش کشید و با هیجان گفت: جالب اینجاست لباسامون رنگاش شبیه هم بود...(اشاره به یونگی) یونگی یک بلیز و شلوار آبی آسمانی پوشیده بود با یک ژاکت بلند کاموایی رنگ سفید...(اشاره به خودش) منم یک پیراهن بلند حلقه پوشیده بودم که زمینش سفید بود با گلهای آبی آسمانی کمرنگ! جیهوا با هیجان و خنده گفت: اووووو، حتما هرکی رد میشد فکر میکرد شما کاپلید نه؟ هیسانگ شونه ای بالا انداخت و گفت: نمیدونم، فرصت نشد به بقیه نگاه کنم.....(موهاشو بالا داد) بعد....(اشاره به خودش با هیجان) منم ارمی، اوتیسون بودم و با دیدن یونگی خیلیی ذوق کردم.... به خاطر اینکه حواسش رو به خودم جلب کنم منم یک قلاب ماهیگیری برداشتم. یونگی با لبخند نگاش میکرد. هاکیو نگاه به کوک کرد، چشماشو زیر کرد و آروم لبخند زد! کوک خندید، هاکیو رو سمت خودش کشوند و بغلش کرد. هیسانگ ادامه داد: برای اینکه خیلی عالی پیش بره... تظاهر کردم که نمیشناسمش. بقیه با تعجب خندیدند. تهیونگ با خنده: اصلا، قشنگ واسش برنامهریزی کردی. هیسانگ اشاره به ته خندید و حرفشو تایید کرد. یونگی نگاه به بقیه گفت: ولی از حرکتش خوشم اومد؛ باعث شد که راحت باشم و از مسافرت لذت ببرم. نامجون با لبخند، سری تکون داد و گفت: اینجور آرمی ها واقعا ملاحظه میکنن، عالی هستن. هیسانگ خندید و گفت: من فقط میخواستم یونگی بهم نگاه کنه، نه چیز دیگه ای! بقیه خندیدند و دونگمی گفت: خب؟
هیسانگ ادامه داد: با قلاب رفتم کنارش ایستادم و توی دریا پرتاب کردم... یونگی روی صندلی نشسته بود. نگاه به اطراف کردم، به یونگی نگاه کردم و گفتم" ببخشید؛ صندلی رو از کجا اوردین؟" یونگی نگام کرد، خودشو یکم جابجا کرد و گفت"با خودم از اتاقم آوردمش" منم..(خندید) گفتم"باشه" روی زمین کنارش نشستم. بقیه خندیدند، یونگی با لبخند گفت: از کارش خوشم اومد و لبخند زدم.... اونم با لبخند بهم نگاه کرد. هاسو ذوق کرد و گفت: مثل انیمه ها شدددددد! بقیه خندیدند. جیهوا اشاره به هاسو، با هیجان و خنده گفت: آره آرههه، خیلی درام و عاشقانس! هیسانگ خندید و گفت: بزارین ادامه بدم..(گلوشو صاف کرد) حدود ۵ دقیقه نشسته بودیم... بعد من گفتم"چند وقته نشستی؟" گفت که" حدود یک ساعت" منم تعجب کردم و گفتم" اووو پس ماهی پیدا نمیشه" خندیدم بهش نگاه کردم... یونگی هم نگاه به دریا از اون پوزخند جذاباش زد. نامجون دادی کشید و گفت: عاااا یونگییییا! تهیونگ خندید، رو به هیسانگ گفت: فک کنم یک بار مُردی بعد زنده شدی. هیسانگ بلند خندید و گفت: دقیقا. هاکیو خندید و گفت: حس معرکه ایه! هیسانگ خندش کمتر شد و گفت: بعدش بهش گفتم" پس حتما حوصلت سر رفته و میخوای بری؟" بعدش یونگی آهی کشید و گفت "میخواستم برم؛ ولی چون یک همصحبت پیدا کردم پس نمیرم" بقیه تعجب کردند و خندیدند. هیسانگ با ذوق خندید و گفت: یعنی من.... اون موقع توی دلم عروسی بود، دوست داشتم بلند بشم بغلش کنم؛(خندید) یعنی....(دست روی قلبش گذاشت) عاااح قلبم! یونگی خندید و سرشو پایین گرفت. سوومی با هیجان گفت: بغلش کردی؟ جیمین متعجب نگاش کرد و گفت: چه انتظاراتی از ما داری به مولا... (نگاه به دونگمی) از اونطرف فکر کردی من و دونگمی تنها تو اتاقیم....(اشاره به هیسانگ، نگاه به سوومی با خنده) از این ور بغل این دوتا! بقیه خندیدند. هوسوک با خنده دستی به شونه های سوومی کشید و نگاه به جیمین گفت: سوومی خیلی زود بهم میگیره...(بلند خندید) واسه ما که زود انجام شد.
هاسو با شیطنت: خیلییی، اصلا عشق در نگاه اول عالیه! هوسوک نگاه به هاسو خندید. یونگی نگاه به زمین دستاشو مالش داد و گفت: بغل که نکرد هیچ... توی آب هم افتاد. همه با تعجب به هیسانگ نگاه کردند. هیسانگ خندید و گفت: اولین بار که اینجا اومدیم همیشه یونگی منو یاد اونروز مینداخت! یونگی خندید. کوک دست به سینه گفت: جالب شد. هاکیو حالت شاکی به هیسانگ گفت: چرا هیچی راجب آشناییت با یونگی بهم نگفتی؟ هیسانگ با خنده: خب نپرسیدی! هاکیو با اخم خندید. دونگمی به پاهاش زد و گفت: خببببب... هیسانگ یکم سرجاش جابجا شد و گفت: خب بعد چند دقیقه قلاب من سنگینی کرد.... با تعجب نگاش کردم و گفتم" ماهی گرفتم؟" (خندید) قیافه یونگی هولزده شده بود و گفت"چی چی مگه میشه؟" منم ترسیده بودم (ادای خودشو درآورد که مثلا قلاب تو دستشه) "توروخدا کمکم کن، نمیدونم چیکار کنم!" (با خنده) بعد یونگی بلند شد و با تعجب و داد گفت "یاد نداری؟" بقیه خندیدند. یونگی با خنده و به بقیه گفت: اصلا انتظارشو نداشتم که ماهی بگیره... و اصلا انتظار نداشتم که یاد نداشته باشه. هیسانگ خندید و ضربه ای به پاهای یونگی زد. یونگی ادامه داد: کنارش ایستادم و قلابشو گرفتم و تعجب گفتم" تو که ماهیگیری یاد نداری چرا اومدی ماهی بگیری؟" هیسانگ هم خیلی ترسیده بود، انگار میخواست گریه کنه..(خندید) گفتش" فقط امتحانی اومده بودم" بعد قلاب رو ول کردم و گفتم" ماهی تویه... خودت بگیرش... منم راهنماییت میکنم" بعد...(خندید و ضرباتی به پاهاش زد) بعدش هیسانگ وحشت زده بهم نگاه کرد. سوومی با خنده گفت: یااااع یونگیا... دختره بدبخت رو ول کردی. یونگی با حرکت دست: میخواستم یاد بگیره. هیسانگ با خنده گفت: منه بدبخت هم یاد نداشتم، مجبور بودم به راهنماییهای یونگی گوش کنم وگرنه از دستش میدادم. نامرا با لبخند: ماهیرو؟ هیسانگ با حرکت دست: یونگیرو! بقیه خندیدند و هوسوک گفت: یونگی که پیشت بود چرا از دستش بدی؟
هیسانگ ضربه آرومی به سرش زد و گفت: دیگه من ترسیده بودم، به این چیزا فکر نمیکردم. یونگی باحرکت دست: بزارین بگم..(دستی به موهاش کشید) هی سانگ دقیق داشت انجام میداد و تقریبا ماهی رو گرفته بود... ولی زد همه چیرو خراب کرد. جیمین با چشمای گرد: چی شد چی شد؟ یونگی نفسی کشید و گفت: خیلی نزدیک آب شد، پاهاش سر خورد و روی زمین افتاد... جیمین با مظلومیت: رفت تو آب... یونگی با حرکت دست گفت: سُررررر خورد رفت توی آب. بقیه با تعجب و لبخند روی لباشون به هیسانگ نگاه کردند. هاسو با کنجکاوی گفت: تو چیکار کردی؟ یونگی خندید و گفت: همونجا ایستادم و به سر خوردنش نگاه کردم. بقیه خندیدند. هاکیو دستشو مشت کرد و جلوی دهنش گرفت و گفت: همینجوری نگاه کردی که بدبخت بره توی آب! هیسانگ خندید و گفت: خوبه آبش گرم بود... از آب اومدم بیرون سر تا پاهام خیس شده بود.... یونگی سمتم اومد و با نگرانی و خنده بهم نگاه میکرد و گفت" حالت خوبه؟" منم آبای توی صورتمو پاک میکردم، گفتم"آره.." خندم گرفته بود، خواستم شوخ باشم و گفتم" زیر آب ماهی رو دیدم که درحال دور شدن بای بای کرد واسم" بقیه خندیدند و سوومی گفت: وایییی هیسانگ.... تو فقط میخواستی دل یونگی رو بدست بیاری، ماهی بهانه بود! هیسانگ خندید و گفت: آره من فقط یونگی رو میخواستم...(سرفه ای کرد) بعد یونگی ژاکتشو در آورد و روی شونه هام انداخت...(ذوق کرد) بهم گفت" اینو نگه دار؛ تا اتاقت باهات میام!" بقیه خندیدند. نامرا دستشو روی قلبش گذاشت و گفت: یونگی بخدا تحتتأثیر قرار گرفتم. نامجون با تعجب نگاش کرد و گفت: توروخدا گریه نکنی باز! نامرا با خنده نگاش کرد و سرشو به چپ و راست تکون داد. یونگی نگاشون کرد و خندید.
هیسانگ دست به موهاش کشید و گفت: خب.... من و یونگی تا دم در اتاقم رفتیم. بهم گفت که" اتاق من شماره ۱۱۷ عه نزدیک شماست" از من ۱۱۳ بود، توی یک طبقه بودیم... خواستم ژاکتشو بدم ولی گفت " نه، پیشتون باشه" تهیونگ با خنده گفت: اووو چه جنتلمن. یونگی اخم ریزی کرد و گفت: نه ژاکت خیس رو میخواستم چیکار کنم.... دادم بهش بشوره بعدا بگیرم ازش. بقیه خندیدند؛ هیسانگ گفت: البته نیت واقعیش این نبوده! بقیه اخمی کردند؛ هاکیو چشماش گرد شد و گفت: میخواسته دوباره تورو ببینه. هیسانگ با خنده بهش اشاره کرد و گفت: دقیقااااا! بقیه "اوووو" گفتند. کوک سرشو تکون داد و گفت: عاا هیونگ تو بد لاس زنی هستی... بقیه خندیدند، جین گفت: هیچکس به پای من نمیرسه. هاسو خندید و ماساژی با پاهاش داد. هیسانگ با حرکات سر گفت: از اونجا به بعد... توی این دو ماه بیشتر با یونگی ملاقات میکردم و همه جا میدیدمش.... آخرای اقامتمون بود که یونگی با کلی خجالت و خنده بهم پیشنهاد داد که بیا باهم قرار بزاریم. جیهوا خندید و گفت: اوووو؛ یونگی خجالتی ما... دست به کار شده. یونگی پوزخند زد و گفت: میدونین که من جذب هر آدمی نمیشم... هیسانگ جز اون آدمایی بود که باهاش خوشحال بودم... مثل اعضا! نامجون که کنار یونگی نشسته بود؛ شونه های یونگی رو گرفت. تکونشون داد و گفت: هیونگ دیگه اشک مارو در نیارررر! هوسوک با لبخند گفت: خب حقیقته. دونگمی گردنشو کج کرد و گفت: پس هیسانگ خیلی خوششانسه! هاکیو سری تکون داد و گفت: و خاص... هیسانگ با خجالت صورتشو گرفت، تکیه به صندلی گفت: منو خجالت ندین. یونگی نگاش کرد و با خنده گفت: تو واسه من خاصی هیسانگگگگگ! نامرا یکدفعه زد توی گوش خودش؛ همه با تعحب نگاش کردند. نامجون با تعجب دستای نامرارو گرفت و گفت: چرا خودتو میزنی؟ نامرا نگاه نامجون گفت: میخوام گریه نکنم.... دستشو از دست نامجون ول کرد و زد تو گوشش. نگاه به کوک گفت: که باز کوک گریش نگیره. کوک با خنده خرگوشی نگاش کرد و گفت: نونا نمیخواد به فکر من باشی... راحت باش. نامرا گلوشو صاف کرد و گفت: گریم رفت.... (نگاه به نامجون) کتک کمک میکنه. نامجون نگاه به لپ نامرا، دستی کشید و گفت: لپتو سرخ کردی! نامرا دست نامجون رو گرفت و گفت: فداسرت؛ خوب میشه. صدای دینگ فر اومد. جیهوا بلند شد و کیوت گفت: غذاااااا... همچنان داخل رفت. چند نفر دیگه هم بلند شدند و کمک کردند.
هوووو بالاخره این پارت اومد :)
تنکص هانی 🍯
بوووس🧡🧡
بالاخره پارت هیجده:))🤍
منتظرش بودمم خیلی...حالت خوبه؟
همچنین تو هم مواظب خودت باش^^
ای جان💙💙
آره خوبم💙💙💙
توهم مواظب خودت باش 3>
:)
🫂🫂🫂💙