دیگه تحمل ندارم واقعا نمیدونم چه چیز بدی داره که رد میکنین
کوک و امی رفتن داخل و هنوز پاشون رو روی پله ی اول نذاشته بودن که مامان کوک امد گفت: کوک، امروز تولد مایاعه یادت که نرفته؟ با گفتن این جمله کوک با ترس دور و ورش رو نگاه کرد و مطمئن شد ک امی ی جا قایم شده و گفت: مامان من امروز نمیتونم برم تولدش. + باید بری. _ علاقه ای ندارم، در ضمن اگه برم وقتی برگشتم کلی سرزنشم میکنی که چرا این طوری رفتار کردم. + باشه، خودم تنهایی میرم، توهم داخل اون اتاقت مثل ی زندانی زندگی کن. _چی مامان نههه. مادر کوک دست کوک رو گرفت و به سمت اتاقش برد و در اتاقش رو قفل کرد و گفت: امیدوارم لذت ببری عزیزم. و از خونه بیرون رفت. امی از زیر راه پله ها بیرون امد و سمت اتاق کوک رفت و گفت: جونگکوک، داخلی؟ + اره میتونی در رو باز کنی. _ خب من ی سنجاق لای موهام دارم ولی بلد نیستم. + من ی کتاب دارم ک توضیح میده، صبر کن بخونمش و تو انجامش بده. _ باشه. کوک از روی کتاب خوند و حدود ده دقیقه طول کشید که بتونه در رو باز کنه، امی در رو با خوشحالی باز کرد و کوک رو ب×ل کرد، انگار که ی موفقیت خیلی بزرگی بود. بعد جا شدن از کوک چند لحظه هم رو نگاه کردن و امی با ناراحتی گفت: چه مامان بداخلاقی. + خب اون حق داره، مایا از خاندان خیلی بزرگیه و مامانم دوست داره باهاش دوست باشم ولی من ازش خوشم نمیاد خیلی مغروره. _ درک میکنم؛ مامانت ساعت چند میاد؟ + ۱۲ شب. جونگکوک این رو گفت و به سمت اشپز خونه رفت.
امی تصمیم گرفت اطراف خانه رو بگرده و به سمت زیر زمین رفت در را با ترفندی که با سنجاق سر یاد گرفته بود باز کرد و از پله های قرمز رنگ پایین رفت زیر زمین خیلی بزرگ و تمیز بود مثل یک راهروی بزرگ که دیوارهاش تم قرمز و مشکی داشت دیوارها قاب عکس های بزرگ از اشخاصی که لباس های قرمز و مشکی پوشیده بودند رنگ پریده و با لبهای قرمز بودند به عکس خانوادگی مادر و پدر کوک رسید نتونست عکس رو خوب نگاه کنه چون با صدای کوک به عقب برگشت که عصبی بنظر میرسید . امی گفت: اه کوک ترسوندیم . + نباید بیای اینجا لطفا برگرد _ چرا؟ کوک کمی صداش رو بالا برد و گفت: فقط برگرد. امی سمت کوک رفت و گفت: اونها اجدادت بودن اره ؟ + اره. _ چرا نمیزاری ببینمشون، راستی چرا همشون انقدر رنگ پریده بودن. کوک با حالت عصبی گفت: نمیخوام دربارش حرف بزنم و لطفا فضولی هم نکن. امی ک ترسیده بود چیزی نگفت و همراه کوک رفت .
ساعت ۱۰ شب بود و کوک اتاقی رو به امی نشون داد و گفت: میتونی اینجا بخوابی .+ ممنون، امی این رو گفت و روی تخت دراز کشید. حدود ساعت ۱۲ و نیم شب مادر کوک به اتاق کوک امد و با قیافه ی وحشت زده گفت: کووک کوک، باید توضیح بدی. با خمیازه ای پاسخ داد: چی رو؟ + یعنی نمیدونی، اه خدایا ی دختر توی اون اتاق خوابیده! _ اها اون- چی؟ مامان ببین اممم من خب داشتم دوباره توی اون خیابون بازی میکردم و اون رو دیدم که میگفت توسط ی جن قرمز پوش به اینجا امده . مادر کوک با شنیدن اخرین جمله ی کوک به فکر فرو رفت و گفت: عجیبه؛ من میرم بخوام فردا حلش میکنیم. + مامان، بابا کجاست؟ _ اون رفته پیش مادربزرگ. این رو گفت و به سمت اتاق بزرگ و زیبای خودش رفت، روی تخت نشست و کمی فکر کرد سریع بلند شد و دیوار مخفی اتاقش رو باز کرد و گوی جادویی رو اورد بیرون و سعی کرد با نوازش کردن روشنش کنه ، گوی روشن شد و روش با حروف کج اینگلیسی نوشته بود: لطفا پیغام بگذارید. مادر کوک رو به گوی جادو گفت: ولی تو پیمان بسته بودی دیگه دریچه رو باز نکنی!
صبح روز بعد امی خودش قضیه رو برای مادر کوک توضیح داد و مادر کوک هم گفت که خوشحال میشه امی توی خونشون زندگی کنه چون همیشه دلش دختر میخواسته و.. و به امی چند دست لباس داد. امی رفت توی اتاقش و دوش گرفت و پیراهنی که مادرکوک بهش داده بود رو پوشید و بعد شونه کردن موهاش به اتاق کوک رفت. در زد و وارد شد. کوک گفت: اوم لباست خوشگله + عا اره خیلی، مادرت خیلی مهربون و خوشگله! _ واقعا؟ + اره ، میگم میتونی بعد صبحانه بریم کتاب خونه تا یکم با اینجا اشنا بشم و کتاب بخونیم؟ _ اره حتما، بیا بریم صبحانه تا مامانم نیومد دنبالمون. + باشه. اونها رفتن طبقه ی پایین و روی میز بزرگ عذا خوری تو سالن غذا خوری نشستن، اونجا پنجره های شیشه ای بزرگی داشت و با گل و گیاه تزیین شده بود و فضای بازی داشت . امی بعد خوردن صبحانه به خدمتکار ها کمک کرد تا سفره رو جمع کنن.
به محض رسیدن به کتاب خونه کوک به امی گفت: باید برم دنبال چند تا کتاب بگردم . و رفت ، امی به بخش کتاب های تاریخی . اونجا دوباره شوگا رو دید و رفت سمتش و گفت: هی میگم..توگرگینه ای درسته؟ + اره چطور مگه؟ _ نمیدونی کوک چه چیزیه یعنی نه منظورم رو فهمیدی دیگه؟شوگا درحالی که میرفت جلوتر و امی به دیوار چسبیده شد و دستش رو کنار سر امی گذاشت و گفت: چرا از خودش نمیپرسی؟ + خب تو نمیدونی؟ شوگا خنده ی شیطنت امیزی کرد و گفت: خب پس خودش نخواست که بهت بگه.. کوک امد و گفت: اینجا چه خبره؟ شوگا نگاهی به کوک کرد و درحالی که هنوز امی به دیوار چسبیده بود گفت: بهتره از خودش بپرسی. امی رفت سمت کوک و گفت: خب من درمورد قدرت هات پرسیدم. + کااافیه من دارم میرم خووونه. _ صبر کن ی کتاب دیگه هم بردارم میام.
بعدی توی نتیجهس،،، ناظر عزیزتر از جانم لطفا منتشر کن
نتیجه 1
بعد از رفتن به خونه کتاب هارو روی میز تحریر کوچک کم گذاشتم و یک کتاب بهنام ۵۰ قطعه از زندگی ماریو کریستی برداشتم صفحه اول کتاب نوشته بود ماریو یک دانش آموز فوق العاده بهترین مدرسه جادوگری درس خوند و قدرت هاشو پیدا کرد گرچه او یک ومپایر بود ولی جادوگری را بیشتر دوست می داشت دیگر همه می دانیم که ماریو اسم دروغین است و دیگر کسی از این اسم برای او استفاده نمی کند تمام مردم به او میگویند جادوگر قرمز. امی ورق زد و شروع کرد به خوندن: کسی نمیداند چه بلایی سر این جادوگر امده ولی بعضی از مردم ادعا میکنند سال ها پیش جن های قرمز پوش او را دیده اند؛ برای اطلاع بیشتر درباره ی جن های قرمز پوش به صفحه ی ۱۰۳ مراجعه کنید> امی سریع صفحه ی ۱۰۳ رو اورد: گفته میشود این جادوگر باهوش و گمنام قدم هایی دارد آنها متن های زیبا با موهای بلوند و قرمز پوش هستند مردم به آنها میگویند جنهای قرمز پوش یکی از بدترین حادثه هایی که عاملش اینها بودند حادثه دختر کوچولو سه ساله بود که شبی که ماه کامل بود تقریبا ساعت ۳ نصف شب به درون آینه ای نگاه کرد و به گفته ی خواهر ۷ سالهاش که در آنجا حضور داشت چشم های قرمزی را در آینه دید و پس از نگاه کردن به آن دختر کوچولو نقش بر زمین شد و از اینه دو جن قرمز پوش امدند و روح دختر از بدنش جدا و درون بطری ای با در یاقوتی رفت.
نتیجه 2
بعد از رفتن به خونه کتاب هارو روی میز تحریر کوچک کم گذاشتم و یک کتاب بهنام ۵۰ قطعه از زندگی ماریو کریستی برداشتم صفحه اول کتاب نوشته بود ماریو یک دانش آموز فوق العاده بهترین مدرسه جادوگری درس خوند و قدرت هاشو پیدا کرد گرچه او یک ومپایر بود ولی جادوگری را بیشتر دوست می داشت دیگر همه می دانیم که ماریو اسم دروغین است و دیگر کسی از این اسم برای او استفاده نمی کند تمام مردم به او میگویند جادوگر قرمز. امی ورق زد و شروع کرد به خوندن: کسی نمیداند چه بلایی سر این جادوگر امده ولی بعضی از مردم ادعا میکنند سال ها پیش جن های قرمز پوش او را دیده اند؛ برای اطلاع بیشتر درباره ی جن های قرمز پوش به صفحه ی ۱۰۳ مراجعه کنید> امی سریع صفحه ی ۱۰۳ رو اورد: گفته میشود این جادوگر باهوش و گمنام قدم هایی دارد آنها متن های زیبا با موهای بلوند و قرمز پوش هستند مردم به آنها میگویند جنهای قرمز پوش یکی از بدترین حادثه هایی که عاملش اینها بودند حادثه دختر کوچولو سه ساله بود که شبی که ماه کامل بود تقریبا ساعت ۳ نصف شب به درون آینه ای نگاه کرد و به گفته ی خواهر ۷ سالهاش که در آنجا حضور داشت چشم های قرمزی را در آینه دید و پس از نگاه کردن به آن دختر کوچولو نقش بر زمین شد و از اینه دو جن قرمز پوش امدند و روح دختر از بدنش جدا و درون بطری ای با در یاقوتی رفت.
نتیجه 3
بعد از رفتن به خونه کتاب هارو روی میز تحریر کوچک کم گذاشتم و یک کتاب بهنام ۵۰ قطعه از زندگی ماریو کریستی برداشتم صفحه اول کتاب نوشته بود ماریو یک دانش آموز فوق العاده بهترین مدرسه جادوگری درس خوند و قدرت هاشو پیدا کرد گرچه او یک ومپایر بود ولی جادوگری را بیشتر دوست می داشت دیگر همه می دانیم که ماریو اسم دروغین است و دیگر کسی از این اسم برای او استفاده نمی کند تمام مردم به او میگویند جادوگر قرمز. امی ورق زد و شروع کرد به خوندن: کسی نمیداند چه بلایی سر این جادوگر امده ولی بعضی از مردم ادعا میکنند سال ها پیش جن های قرمز پوش او را دیده اند؛ برای اطلاع بیشتر درباره ی جن های قرمز پوش به صفحه ی ۱۰۳ مراجعه کنید> امی سریع صفحه ی ۱۰۳ رو اورد: گفته میشود این جادوگر باهوش و گمنام قدم هایی دارد آنها متن های زیبا با موهای بلوند و قرمز پوش هستند مردم به آنها میگویند جنهای قرمز پوش یکی از بدترین حادثه هایی که عاملش اینها بودند حادثه دختر کوچولو سه ساله بود که شبی که ماه کامل بود تقریبا ساعت ۳ نصف شب به درون آینه ای نگاه کرد و به گفته ی خواهر ۷ سالهاش که در آنجا حضور داشت چشم های قرمزی را در آینه دید و پس از نگاه کردن به آن دختر کوچولو نقش بر زمین شد و از اینه دو جن قرمز پوش امدند و روح دختر از بدنش جدا و درون بطری ای با در یاقوتی رفت.
نتیجه 4
بعد از رفتن به خونه کتاب هارو روی میز تحریر کوچک کم گذاشتم و یک کتاب بهنام ۵۰ قطعه از زندگی ماریو کریستی برداشتم صفحه اول کتاب نوشته بود ماریو یک دانش آموز فوق العاده بهترین مدرسه جادوگری درس خوند و قدرت هاشو پیدا کرد گرچه او یک ومپایر بود ولی جادوگری را بیشتر دوست می داشت دیگر همه می دانیم که ماریو اسم دروغین است و دیگر کسی از این اسم برای او استفاده نمی کند تمام مردم به او میگویند جادوگر قرمز. امی ورق زد و شروع کرد به خوندن: کسی نمیداند چه بلایی سر این جادوگر امده ولی بعضی از مردم ادعا میکنند سال ها پیش جن های قرمز پوش او را دیده اند؛ برای اطلاع بیشتر درباره ی جن های قرمز پوش به صفحه ی ۱۰۳ مراجعه کنید> امی سریع صفحه ی ۱۰۳ رو اورد: گفته میشود این جادوگر باهوش و گمنام قدم هایی دارد آنها متن های زیبا با موهای بلوند و قرمز پوش هستند مردم به آنها میگویند جنهای قرمز پوش یکی از بدترین حادثه هایی که عاملش اینها بودند حادثه دختر کوچولو سه ساله بود که شبی که ماه کامل بود تقریبا ساعت ۳ نصف شب به درون آینه ای نگاه کرد و به گفته ی خواهر ۷ سالهاش که در آنجا حضور داشت چشم های قرمزی را در آینه دید و پس از نگاه کردن به آن دختر کوچولو نقش بر زمین شد و از اینه دو جن قرمز پوش امدند و روح دختر از بدنش جدا و درون بطری ای با در یاقوتی رفت.
عالی بود 😁😁😁
مرسی🌸؛)
های گایز.. امیدوارم خوب باشی ادمین عزیز این کامنت تبلیغ نیست! من کاربر مبلم و انگاری که ممد اکم رو پ*رونده و من داشتم یه رمان رو به اسم ماه من مینوشتم که نتونستم ادامشو بنویسم میتونی پین کنی؟ تست هاتو لایک میکنماریگاتو
الان من پین کنم مگه اکت درست میشه؟🙄🚶♀️
خیر درست نمیشه فقط میخام به گوش همه برسه..
عالیییییی❤💖
مرسیی💙💙
تستت لایک شد ° 🍓🗿
ادمین ممنون میشم به فیکی ک از جونگ کوکی نوشتم سر بزنی؟!🫗🍱🌺
-خعلیممنون:)🌼
عاااالیههههههعههههه
مرررسی🌸؛)
شت شب دیگه نمیتونم ب اینه نگاه کنم
پارههه😂😂
عالی بود
منتظر پارت بعدمم
ممنون💙 پارت بعد رو فردا شب میزارم
ادمین فالوت کردم بفالو پیلیز😐 🤝
بلاخره منتشر شد💃💃💃