اینم از پارت ۷ میخواستم اذیتتون کنم ولی دلم نیومد شوما رو اذیت کنم😁😅👇🏻🐍
به سمت ویکتور رفتم و گفتم«ویکتور!»برگشت و با لبخند نگاهم کرد.درحالی که نفس نفس میزدم،بهش گفتم«متاسفم ویکتور!من تورو فقط به عنوان یه قهرمان دوست دارم ولی نه چیز دیگه ای!متاسفم!»چشمامو بستم!بالاخره بهش گفتم.هیچ چیزی حس نمیکردم!چشمامو باز کردم و دیدم ویکتور داره با حیرت داره نگاهم میکنه.گفت«چطور؟!چرا؟اصلا میدونی که درخواست کیو رد کردی؟!»و بهم خیره شد گفتم«آره میدونم!درخواست تو ویکتور کرام!»ادامه دادم«چون من میخوام با شخص دیگه ای برم و اتفاقا اون شخص منو دعوت کرده!»گفت«کی بود که حاضر شدی بخاطرش منو رد کنی؟»گفتم«اونش دیگه به خودم مربوطه!امیدوارم با شخص خوب و لایقی به جشن بری ویکتور!»و دویدم.به سالن غذاخوری رسیدم و بدون نگاه کردن به سارا و دراکو به سمت میز گریفیندوری ها رفتم و دست هری رو گرفتم و دنبال خودم کشیدمش و توجهی به نگاه های حیرت زده دوروبرم نکردم…
رسیدیم به راهرو به سمت هری برگشتم و بدون اینکه به چشماش نگاه کنم گفتم«متاسفم هری ولی من میخوام با یکی دیگه برم!»هووووف نفس عمیقی کشیدم و به هری که با قیافه ی اخم زده نگاهم میکرد،خیره شدم.گفت«اون شخص کیه؟!ویکتور؟دراکو؟اما اخه چرا؟چرا من نه؟»عقب عقب رفتم گفتم«متاسفم هری!متاسفم!»و بدون نگاه کردن به هری به سمت جنگل ممنوعه دویدم میخواستم یکم با خودم تنها باشم.من هری رو دوست داشتم اما عین برادری که نداشتم!ویکتور رو هم دوست داشتم،اما به عنوان یه قهرمان!ولی دراکو!دراکو رو یه جور دیگه که هیچ پاسخی بهش نداشتم دوست داشتم!(بچم عاشق شد!🖤✨) همینجور نشسته بودم روی تخته سنگ که صدای اومدن یه نفرو شنیدم! برگشتم.دراکو بود!…
از زبان دراکو:به آلیس نگاه کردم که داشت هری رو دنبال خودش میکشید.امروز صبح زود به اتاقش رفتم اما اونجا نبود.میخواستم جوابشو بشنوم.اما حالا اون دیت هری رو گرفته بود و دنبال خودش میکشید!نتونستم طاقت بیارم خواستم بلند بشم که سارا دستمو گرفت و منو نشوند رو صندلی!گفت«وایسا ببینم!آلیس با هری کار داره نه تو!»خواستم بگم اما که یه نون برداشت و گذاشت تو دهنم گفت«حرف زدن موقوف!بشین صبحونتو بخور!»با ناراحتی صبحونمو خوردم و به در ورودی خیره شدم که پس از چند دقیقه که انگار چند سال بود،هری اومد داخل.آلیس پیشش نبود!از جام پاشدم و به سمتش دویدن یقشو گرفتم و گفتم«پس آلیس کو؟!اون کجاست؟» بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت«من چه بدونم؟دوید و رفت به سمت جنگل ممنوعه!» به سمت در دویدم و ازش خارج شدم.میدونستم میخواد کجا بره وقتی سال دومی بود می بردمش اونجا!و روی تخته سنگ مینشستیم و آسمونو نگاه میکردیم!رسیدم.درست حدس میزدم!اون اونجا بود!…
از زبان آلیس:بهش نگاه کردم.به سمتم اومد و نشست.بدون نگاه کردن به گفت«درخواست کیو قبول کردی که بدون گفتن به من هم پیش ویکتور رفتی و هم پیش هری!»میخواستم بخاطر اینکه زود قضاوتم کرده بود اذیتش کنم!گفتم«تو چی فکر میکنی!؟بنظرت کدومشون اونقدر خوبن که با من بیان؟!»و به ناخن هام نگاه کردم.یکهو دست های دراکو رو شونم نشست!بهش نگاه کردم!گفت«هیچکدومشون!هیچکدومشون لیاقت تورو ندارن!»(الهی🥺🐍)خواستم بهش بگم که میخوام درخواستشو قبول کنم،که یهو منو کشید توhugش! دیگه داشتم به بغل کردن های پی در پی و یهویش عادت میکردم! بغل گوشش گفتم«احمق!معلومه که میخوام با تو برم!»یکم فاصله بینمون باز کرد اما درحدی که به چشمام نگاه کنه!گفت«ر..راست میگی!یعنی واقعا میخوای با من بری!»با خنده گفتم«آره میخوام با تو برم!»خندید بلند شد و منم بلند کرد و کشیدم تو hugش و از زمین بلندم کرد و چرخوندم.درحالی که میخندیدم گفتم«اینقدر بزرگش نکن دراکو!یه رقصه دیگه!»گذاشتم زمین.گفت«برای تو یه رقصه!اما برای من،یه چیز دیگست!»و با شیطنت نگاهم کرد!گفتم«چیز دیگه هاان؟»و دماغشو با انگشتم گرفتم و کشیدم گفتم«چه چیز دیگه ای هان!بگو دیگه!»و خندیدم اما خندیدنم زیاد طول نکشید چون به جلو اومد و lips هاش رو،روی lips هام گذاشت!…
اینم از این😉
خب کی میخواد زودتر پارت بعدیو بزارم تو کامنتا بگید🙂انصافاً جای خوبی قطع کردم😌خودمم کنجکاوم😉لایک فراموش نشه خوشگلا❤️🐍
داستان نیاز به سانسور
(بچم عاشق شد!🖤✨)
وای جررر
های)میخوامباپاترهدا,مالفویهداووووهمههرکیفیلمهایاکتابهریپاتررودوستداره،فرندبشم))
منبلهستمنیماصلیمرستا))
فرندمیشی؟))
خوشبختم🖤🐍
های)میخوامباپاترهدا,مالفویهداووووهمههرکیفیلمهایاکتابهریپاتررودوستداره،فرندبشم))
منبلهستمنیماصلیمرستا))
فرندمیشی؟))
من