
لطفا منتشر شه♥🧸
مرینت: سرجام وایستادم،روم رو سمتش کردم و اخم کردم:میشنوم. از جاش بلند شد و به سمتم اومد:مادرت بهم گفت از خونه رفتی!. با قیافه حق به جانب گفتم:خود شما منو از اون خونه بیرون کردین. اهی کشید و با انزجار گفت:کجا میمونی؟. سرمو اروم پایین اوردم:اقای اگرست تونست برام یه خونه پیدا کنه..قراره اونجا بمونم. اهی کشید و تیکه تیکه گفت: مرینت..من...امم..من...متاسفم!. چشمام گشاد شد دیگه انتظار این یکیو نداشتم! دستی به پیشونیش کشید و ادامه داد:زیادی باهات بد حرف زدم..به خاطر قضیه شب قبلش خیلی عصبانی بودم نفهمیدم دارم چی میگم..میدونم شاید نتونی منو ببخشی چون من بابای خیلی بدیم ولی... لبخند محوی زدم یه جورایی اینکه فهمیده رفتارش بد بوده خوشحال شدم،دستم و اروم روی دستش گذاشتم:درسته که یکم..خب یکم زیادی از حد باهم بد تا کردیم ولی شما بابای بدی نیستین!حدقل از نظر من. تام:نمیخواد واسه ی خوشحال کردن من این حرفو بزنی. مرینت: نه،این حرفو واقعا دارم میگم!درسته که سختگیری هاتون و بی توجه بودنتون به من خیلی..خب خیلی غیر قابل تحمله..ولی همینا تونست از من یه دختر قوی بسازه. لبخندی زد و گفت: میخواستم یه چی دیگه هم بگم..راجب قضیه اریسته.. سریع گفتم:میشه دیگه قضیه اریسته رو پیش نکشید..تام: نه نه میخواستم بگم دیگه نگران اریسته نباش! دیگه لازم نیست شما به زور ما ازدواج کنید. با خوشحالی گفتم: واقعاااا؟. تام: اره..ما خیلی خودخواه بودیم، با اینکه میدونستیم شما به هم علاقه ای ندارین ولی بهتون زور گفتیم و مجبورتون کردیم. سرمو خاروندم:پس یعنی این قضیه دیگه منتفیه؟. سرشو تکون داد:اره دیگه منتفیه، من با بری هم حرف میزنم و شرایط رو براش توضیح میدم اونم مطمئنن میتونه درکتون کنه. محکم بغلش کردم و تند تند گفتم:ممنونم ممنونم! شما بهترینین!. لبخندی زد و من و برد عقب و گفت: اروم باش دختر! مگه بچه ای؟. سریع گفتم: ببخشید. تام: حالا برمیگردی خونه یا نه؟.موهامو پشت گوشم بردم و با تته پته گفتم: خب..نه..یعنی من هنوز میخوام برم. اخم کرد: چرا؟. مرینت:خب با اینکه دیگه تموم چیزا به حالت عادی برگشته..ولی بازم این برا هممون لازمه..به نظرم زندگی مستقلی میتونه خیلی جالب باشه. تام: ولی.. مرینت: لطفا پدر! میخوام حدقل چندروز طعم زندگی مستقلی رو بچشم من که تا اخر عمرم نباید پیش شما باشم خیر سرم ۲۳ سالمه! اهی کشید و گفت: مطمئنی میتونی از پسش بر بیای؟. با شور و ذوق گفتم: اگه تونستم ۴ سال توی سوئیس تک و تنها دووم بیارم پس اینجا هم میتونم!*****
مرینت: ادرس توی دستم رو نگاه کردم..خیابان سن، کوچه ی اخر ساختمون طلایی سفید جاسمین. سرمو بالا بردم و به ساختمونی که جلوم بود نگاهی انداختم حتما همینه دیگه.چمدون رو از ماشین برداشتم و به سمت دری که به شکل طاووس کنده کاری شده بود رفتم و ایفون رو نگاه کردم..خانم سانکوور گفته بود واحد مورد نظر من تو طبقه ی دومه پس زنگ طبقه دوم رو زدم و منتظر موندم. بعد چند لحظه در با صدای تقی باز شد و وارد شدم. پارکینگش واقعا قشنگ و بزرگ بود و ماشین های مدل بالای زیادی توش بودن. به سمت اسانسور رفتم و دکمه رو زدم حوصله نداشتم از پله ها بالا برم. بعد چند لحظه در اسانسور باز شد و سوار شدم.. با شنیدن صدای ربات پیاده شدم و به اطراف نگاهی کردم در مشکی رنگی جلوم بود که اطرافش چندتا جعبه افتاده بودن. به سمت در رفتم و ایفون رو زدم، بعد چند لحظه در یکدفعه باز شد و خانم پیری بیرون اومد با دیدنم لبخندی رو لبش نقش بست و با هیجان گفت: اوه سلام دخترم!. با ابروهای بالا رفته گفتم: خانم هوچ؟. هوچ: اره اره شماهم حتما باید خانم دوپن باشی مگه نه؟. مرینت: بله. هوچ: خانم سانکوور بهم گفت که شما به این خونه نیاز دارین منم که از خدام بود که سریع این خونه رو اجاره بدم. سری تکون داد و ادامه داد: هی..زیاد توی این خونه زندگی نکردم فوق فوقش ۴ و ۵ سال وقتی که شوهر خدا بیامرزم.. اروم گفتم: تسلیت میگم. هوچ: ممنونم دخترم..ببین اصلا نگران نباش توی این خونه هم یخچال هست هم تلوزیون و مبل من فقط وسایل خودمو از اینجا برداشتم و همینطورم اینجارو خوب برات تمیز کردم گفتم شاید سختت باشه و وسواس داشته باشی ولی من اصلا ادم شلخته ای نیستما. لبخندی زدم: ممنونم راستی میشه بگین اجاره ی این خونه هرماه چقدر میشه؟. دستی به موهای سفید فرفریش کشید و گفت: اوه لازم نیست دخترم اجاره چیه؟ خود اقای اگرست اجاره ی شش ماه اینده ی اینجا رو پرداخت رو کرده حتی بیشتر از قیمت تعیین شده. با تعجب گفتم: پرداخت کرده!؟ ولی چرا!؟. هوچ: اون مرد واقعا خوبیه خدا ازش راضی باشه حتما میخواسته کمکت کنه و یکم از باری که روی دوشت هست رو برداره. سری تکون دادم واقعا چه ادم خوبی!. خانم هوچ کیف دستیش رو از کنار دیوار برداشت و کلیدی از توش در اورد و به سمتم گرفت: این کلید این خونست هم پایین حیاط هم اینجا و راستی خیالت راحت باشه این تنها کلید این خونست منم حتی کلیدش رو ندارم واسه ی همین خیلی راحت میتونی به این خونه رفت و امد کنی. سریع کفش هاش رو پوشید و به سمت اسانسور رفت و گفت: حتما پسرم دیگه اومده میخواد منو به خونه ی خودش ببره..فعلا خداحافظ دخترم هروقت به چیزی نیاز داشتی به خانم سانکوور بگو اونم به من میگه باشه؟. مرینت: باشه ممنون به خاطر همه چی. لبخندی زد و سوار اسانسور شد و رفت.
مرینت: چمدونم رو برداشتم و وارد خونه شدم خونه ی معمولی و شیکی بود با اینکه مال چندسال پیش بود ولی واقعا نو به نظر میرسید. مستقیم به سمت اتاق ها رفتم کلا ۳ تا اتاق داشت که تو هرسه تاشون تخت های دو نفره گذاشته بودن، به سمت بزرگترین اتاق رفتم و واردش شدم اتاق بزرگی بود که کمد،میز ارایش و تخت دونفره ای با روتختی سفید داشت. چمدونم رو یه گوشه گذاشتم و به تخت خیره شدم، با اینکه رو تختی ها به نظر تمیز میومدن نمیتونستم حس وسواسیم رو کنار بزارم. بولیز شلوار معمولی از چمدونم در اوردم و پوشیدم اول باید اینجارو خوب تمیز میکردم بعد لباس هام رو تو کمد میچیدم. رو بالشتی ها و رو تختی رو در اوردم و تو بغلم گرفتم و به سمت اشپزخونه رفتم. مستقیم اونارو تو لباس شویی انداختم..چجوری باید لباس شویی رو روشن میکردم!؟ هوفی کشیدم..خاک تو سرم که بلد نبودم یه ماشین لباس شویی روشن کنم. کیفم رو از اتاق برداشتم و گوشیمو در اوردم. اینترنت رو برای این موقع ها گذاشتن دیگه..بعد از اینکه فهمیدم چجوری باید لباس شویی رو روشن کنم به دنبال طی و سطل گشتم. تونستم پشت در حموم یه طی پیدا کنم. بعد از شستن طی به سمت اشپزخونه رفتم و سطح اشپزخونه رو طی کشیدم و کابینت ها رو قشنگ دستمال کشیدم. از کجا به کجا رسیدم!! هه زندگی مستقلی!؟ بیشتر شبیه زندگی کلفتیه!! بعد از طی و جارو کشیدن اتاق پذیرایی و تمیز کردن کل خونه روی مبل ولو شدم. اهههه خسته شدم این چه وضعشه!؟ تنها چیزی که الان میتونه حالمو خوب کنه یه دوش اب گرمه. به اتاق رفتم و حولمو از چمدون برداشتم و با خوشحالی به سمت حموم رفتم. بعد یه ساعت طولانی از حموم بیرون اومدم. حوله ی کوتاه صورتیم و دمپایی های جینگولی خرگوشیم رو پوشیدم و بدون اینکه به اتاق برم و لباس بپوشم به سمت یخچال رفتم. درشو باز کردم و قیافم پوکر شد! هیچی توش نبود جز یه کاسه سوپ یخ زده، فردا باید برم یه خرید درست و حسابی کنم. امشب شام چی!؟ سوپ که منو سیر نمیکنه. یعنی برم بیرون شام بخورم؟ ولش کن کی حوصله داره! زنگ میزنم که برام پیتزا بیارن اره این خوبه. همینطور که شماره پیتزا فروشی رو میگرفتم در زنگ خورد..یعنی کیه؟ خانم هوچ؟ با کنجکاوی به طرف در رفتم اصلا حواسم نبود که به جز حوله هیچی تنم نیست. در رو باز کردم و با دیدن ادم پشت در چشمام گشاد شد و از ته دلم جیغ کشیدم...
ادرین: از شرکت بیرون اومدم و تاکسی گرفتم..سوار شدم و بعد دادن ادرس خونه سرمو به پشت تکیه دادم و یکم چشمامو بستم..با شنیدن صدای راننده که میگفت رسیدیم چشمام رو باز کردم،از داخل کیف پولم چندتا اسکناس در اوردم و به راننده دادم و پیاده شدم. به سمت در رفتم و کلیدمو از جیبم در اوردم. در رو باز کردم و به سمت پله ها رفتم باید میرفتم یکم میخوابیدم خیلی خستم. همینطور که از پله ها بالا میرفتم به طبقه دوم رسیدم..نگاهی به در خونه کردم..دیگه صدایی از توش نمیومد پس حدس زدم که خانم هوچ از اونجا رفته باشه. از پله ها بالا رفتم و در خونه رو با کلید باز کردم و وارد شدم. مستقیم به سمت حموم رفتم و دوش گرفتم. بعد از حموم لباس هامو پوشیدم و به اشپزخونه رفتم،در یخچال رو باز کردم و از توش یه بشقاب کروسان در اوردم و به اتاق نشیمن رفتم. روی مبل ولو شدم و پاهامو دراز کردم و تلویزیون رو روشن کردم. بعد چند دقیقه ای به ساعتی که تو اشپزخونه بود نگاهی انداختم..7:30. یعنی امشب برم اونجا؟. اهی کشیدم و به مردی که داشت فوتبال رو گزارش میکرد نگاه کردم. گوشیمو از روی مبل برداشتم و به اولین مخاطبینم تماس تصویری زدم..اماندا! خواهر کوچیکم. بعد خوردن چند بوق تصویر خوشحال و پر انرژیش پشت خط اومد: داداشی!! ادرین! افتاب از کدوم طرف در اومده که زنگ زدی؟. اخمی کردم و با طعنه گفتم: اماندا من ک هر روز برات زنگ میزنم. لب و لوچش رو اویزون کرد: ولی این چندروز خیلی کم شده. دستام رو بالا بردم: باشه متاسفم! این چندروز سرم خیلی شلوغ بود..خب بگو ببینم الان کجایی؟. اماندا: دانشگاهم! الان وقت ناهارمونه میخواستیم با بچه های دانشگاه بریم دور دور ولی اقای مورفی سرایدار اینجا نذاشت بریم بیرون چون مدیر میخواد تو سالن سخنرانی کنه. کنجکاو گفتم:میخواد چی بگه؟. اماندا: میخواد راجب کلاس های تقویتی که این ماه برگزار میشه صحبت کنه تو این فکرم که ثبت نام کنم ولی حوصلم نمیگیره. ادرین:ثبت نام هم کنی بد نیستا! شونه هاشو بالا انداخت:نمیدونم حالا ببینم چی میشه..راستی! کی دوباره میای اینجا؟ اخرین بار که اومدی ۳ ماه پیش بود..ووییی دلم خیلی براتون تنگ شده هم تو هم بابا و خاله سوفی و الارا..معلوم نیست این دانشگاه کوفتی کی تموم میشه که برگردم فرانسه.
ادرین: انقدر تند تند حرف میزد که نمیتونستم بهش برسم با خنده گفتم:نمیدونم شاید ۲ سال دیگه تموم بشه. اماندا چشم های سبزش رو مثل گربه ی شرک کرد و گفت: ادرین توروخدا به بابا بگو که بیاد و پروندم رو از اینجا برداره میتونم توی یکی از دانشگاه های پاریس ثبت نام کنم..اینجوری دیگه دلتنگ شماهم نمیشم. ابرو هامو بالا انداختم: مگه اونجا بهت سخت میگذره؟ میتونم به بابا بگم که تو یه دانشگاه دیگه تو همون کشور ثبت نامت... سریع گفت:نه نه منظورم این نبود! دوستای خیلی خوبی اینجا دارم اما بازم دلم برای فرانسه تنگ شده من الان ۲ ساله که اینجام معلوم نیست الان تو فرانسه چه خبره!! وایی مثلا الان الارا تو خونه ی من هست و همونجا هم دانشگاه میره ولی من بدبخت مجبورم تو کشور غریب بمونم!. پوزخند زدم:باز رگ حسادتت گل کرده؟. با غم گفت: شوخی نکن دیگه. هوفی کشیدم: باشه باشه ناراحت نباش، یه کاریش میکنم. دوباره لبخند رو لباش نشست: واییی! ممنونم داداشی! این لطف تو اصلااا فراموش نمیکنم!.. راستی من دیگه الان باید برم دارن صدامون میزنن. ادرین: باشه پس خدافظ. اماندا: خدافظظظ!. تلفن رو قطع کردم..بعد صحبت کردن با اماندا انرژی گرفته بودم. از جام پا شدم و به اتاق رفتم، یه بولیز سفید و شلوار سیاه با سویشرتم رو پوشیدم. گوشیم و کلیدم رو توی جیبم گذاشتم در رو باز کردم و سریع کفش هامو پوشیدم و تند تند از پله ها پایین رفتم وقتی به طبقه دوم رسیدم دوباره نگاهم به در خونه ی خانم هوچ کشیده شد..خانم هوچ از اونجا رفته پس این کفشی که جلوی در هست این وسط چی میگه؟ اصلا به من چه! ولی فضولیم گل کرده بود و نمیتونستم یه پله ی دیگه پایین برم. هوفی کشیدم و به سمت در رفتم و جلوش وایستادم، دستم رو به سمت زنگ خونه بردم ولی پشیمون شدم و دوباره به طرف پله ها رفتم. دستی به سرم کشیدم و ل.ب.مو گاز گرفتم بی حوصله دوباره به سمت در رفتم و قبل از اینکه بفهمم دارم چی کار میکنم در زدم. بعد چند لحظه در باز شد ولی به جای خانم هوچ..مرینت دوپن ایستاده بود! با دیدنم چشماش گشاد شد و سریع به تنها حوله ای که تنش بود نگاهی کرد..بی اراده چشمام به سمت بدنش نظاره شد یکدفعه جیغ بلندی کشید که باعث شد بپرم و در رو روی صورتم بست.
ادرین: این اینجا چیکار میکرد؟ با گوشه ی استین لباسم عرق روی پیشونیم رو پاک کردم و سریع از پله ها پایین اومدم، باید اینو از بابا میپرسیدم..از در ساختمون بیرون رفتم و منتظر تاکسی موندم ولی هرچه قدر منتظر موندم تاکسی نیومد. اروم اروم خودم به سمت خونه حرکت کردم تا وسط راه یه تاکسی پیدا کنم. تازه فقط ¼ راه رو رفته بودم که یه تاکسی دیدم سریع براش دست تکون دادم، تاکسی جلوی پام ایستاد و سریع سوار شدم ادرس رو دادم و سرمو به صندلی تکیه دادم. **** کرایه رو دادم و پیاده شدم. در حیاط عمارت رو برام باز کردن و وارد حیاط شدم، اروم در خونه رو زدم و با قیافه پوکر منتظر موندم. بعد چند لحظه در باز شد و پشت در سوفی پدیدار شد: ادرین! پسرم خوش اومدی!. از حق نگذریم زن زیبایی بود با موهای سیاه بلند و چشمای ابی. از توی فکر بیرون اومدم و براش سری تکون دادم حوصلش رو نداشتم نمیتونستم جلوی نفرتم رو نسبت بهش بگیرم، همش تقصیر اون بود که مامان مارو ترک کرد.. پشت بند سوفی الارا اومد اون خیلی شبیه اماندا بود تنها فرقشون این بود که چشمای اون به رنگ چشم های بابا و سوفی بود..ابی! سر تکون داد و اروم سلام کرد منم هیچی نگفتم. به اتاق پذیرایی رفتیم و روی مبل نشستیم و بعد چند دقیقه بابا هم به اتاق پذیرایی اومد: ادرین خوش اومدی! خیلی خوب شد که اومدی. طبق معمول باز هیچی نگفتم. بعد از اینکه قهوه هایی که بابا گفته بود بیارن رو اوردن سوفی سر حرف رو باز کرد: خب..چه خبر ادرین جان؟ از شرکت چه خبر؟. بی حوصله گفتم: مثل همیشه همه چیز..عادی. سوفی: هی الارا خیلی دوست داره یه روز بیاد شرکت تا کار هاتون رو ببینه ولی بابات اونو نمیبره. گابریل: اخه زن من چندبار گفتم الارا فقط الان باید به فکر درس و مشقش باشه نه به فکر شرکت. روم رو به سمت الارا کردم و بدون توجه به سوفی و پدر گفتم: چرا انقدر دیر دانشگاه ثبت نام کردی؟ الان وسط های پاییزه و تو باید الان حدقل وسط های ترم میبودی. الارا که متعجب بود من اونو مخاطب خودم قرار دادم رو صندلی جابه جا شد و گفت: خب..به خاطر این دیر ثبت نام کردم چون دستگاه ها امسال خراب شده بودن واسه ی همین نمره ی کنکور رو ۳ ماه اینا دیر تر اعلام کردن..واسه ی همین!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
متاسفم دوهفته پارت نذاشتم چون اصلا وقت سر خاروندن ندارم...من ششمم و غیر سختی درس هاش برا تیزهوشانم دارم میخونم واسه همین مامانم خیلی محدودم کرده جوری ک در ی روز یه ساعت بیشتر نمیتونم گوشی بگیرم از طرفی هم اصلا حوصله تستچی و نوشتن رو ندارم..واقعا متاسفم!
واهایییییییی
بعدی رو بده تولوخداااااااا
اگه وقت کردم مینویسم حتما:) 🌹
هعییییییی آجی خیلی بدبختم کلا :( :) منم رزیتا
تبلتم رو عوض کردم خب فقط بدون تستچی من رو وارد اکانت دومیم نکرد و الان وارد سومین اکانتم شدم 😂😑😔 خب دیگه هیچ 😐
چی!؟؟؟؟😐😐😐
یعنی دیگه نمیتونی بری تو اون اکتتتت؟؟؟ با اون همه تست!؟😐💔
بسم الله من اگه جای تو بودم سکته رو میزدن😐💔🗿
نه نمیدونم چرا رمز عبورم رو قبول نمی کنه😑
وا آجی حالا چرا سکته دلبندم 😂 الان مثلا می خواد چی بشه کی میخواد بیاد اکانت ما رو نگاه کنه بگه وای نگاه دستاوردهای وای فلانشو 😂
ب هرحال صد و خوردی تست کلی بازدید پروفایل فالوور...همه ی اینا خیلی حیفه:/💔🗿
اشکال نداره دلبندم بازدیدپروفایل می خرم حسابی از بازی ها سکه گرفتم رفتم گردونه چرخوندم و بازدید خریدم 😂
اجی کجایی نیستی یه جوابی بده یه کامنتی چیزی جانم ،گلم 😐
اوه راستی تولدت مبارک یادم نبود تولدته ۲ ابان 😑
هستم ک
ولی حوصله هیچ کاری تو این سایت رو ندارم..
اوم؛ ممنون:) اولین نفر تو تستچی!)
راستی رزیتا قسمت سوم و چهار رو دیدی؟/؛
اره همش حرف مری و سوکلین بود بعدشم همش رویا 😑
ولی فردا قسمت جدید میاد نصفه شب که میشه شنبه 😊
بعدی ریزه ها بده لطفا ❤❤
:) 🤷🏻♀️
بعدی کوچولو🍭
مثل همیشه عالی😁💜
سپاس=)🤝♥
این بهترین داستانی بود که تا حالا خوندم راستی اگر دوست داری پارت بعد ملکه گربه ها رو بذارم نظرم بده پلیز
لطف داری=)
خوندمش ب نظر خیلی قشنگ میومد:) و اگه ادامش بدی خیلی خوب میشه♥🤝
عالييييييى بود إجى ثمين قشنگم دركت ميكنم !منم سال ديگه ميخوام برم خرد واقعا مامانم بهم سخت ميگيره پس دركت ميكنم 😞
ممنونم:)🧸
اره خیلی سخته:((👌🏼
راستی اجو پاترهد شدی!؟🥲 ببین اگه شدی من الان 8 ماهه پاترهدم اگه سوالی چیزی خواستی مننننننن در خدمتمممممممم😂🧸♥🤝
خواهش ميكنم گلى از گل هاى بهشت 😂 اره ديگه ششم و سختى 🤦🏼♀️ ولى ديگه بايد سازيم و بسوزيم ( فكر كنم اشتباه گفتم 😂) اره ديگه كلى يه سوگند ديگه شدم من يه هفته است هرى پاتر رو ديدم و در اين هفته پاترهد شدم :) چشم هر سؤالى باشه با پررويى تمام ميگم 😂🤝
وایییییی چ خوب😂🥲😍
اره حتماااا بپرس اصن اگ از یکی دیگه بپرسی باهات قهر میکنم😑😂
راستی شخصیت مورد علاقت کیه؟🥲🤝 من خودم هرماینی،رون،دراکو،دابی😂🤝♥
راستی کتاب هارو هم خوندی!؟ من الان جلد پنجم رو دارم میخونم:/ پ ن:الان با خودت میگی این دختره چقد حرف میزنه ولی شرمنده هروقت ی پاترهد میبینم جو گیر میشم😂🤝♥
اره اصلا نگران نباش حتما ميپرسم اصلا شك نداشته باش 😂 شخصيت هاى موردعلاقه ام : دراكو - دابى - هرماينى - رون - هرى پاتر - فرد و جرج- عمو ولدى ( فكر كنم همه رو گفتم 😂) ااا اجى چه جالب منم جلد چهارمم البته فعلا اولاشم 😂 نه بابا منم همينطوريم اصلا ميشيم يه دار و دسته 😂 راستى اجو من از لوسيس دراكو و اسنيپ متنفرمم تو از كى ؟ و اجو از كدوم قسمت خوشت مياد ؟ من خودم از قسمت ١ و ٢ و ٣ با دو قسمت اخر 😂🤝
وویییییی😍😂🤝
عرضم ب حضورت ک من از لوسیوس کله طلایی،پانسی،ریتا اسکیتر، کراب و گویل و امبریججججج بدم میاد🥲😂
قسمت مورد علاقمم: 1،3،8، خوش میاد🤝🥲
إجى اين لوسيس كله طلايى چقدر زيبا بود 👌😂 اره إجى خيلى قسمت هاى قشنگى بودن 🤝❤️ واى واى اون امبريج كه دلم ميخواست &((@"&$ ( حرف زشت ) بله ممنونم إجى قشنگم اصن مطمئن باش هر موقع كار داشتم يه راست ميام سمت خودت راستى إجى شما كي تعطيل ميشيد ؟
امبریج نیس ک واس خودش ی پا عنبریجه😂🤝
خب..ببینم سوال موالی چیزی نداری همین حالا؟ 😂🤝♥
تعطیل؟ وا مدرسه ک تازه شروع شد ایشالا 9 ماه دیگه تعطیلیم😂🤝
قربون عقل اجى قشنگم بشم 😂 ( شوخى كردم ناراحت نشى💕🤝) ساعت تعطيلى رو ميگم ما سه و نيم تعطيل ميشيم 🤦🏼♀️😂
جاننننن؟ 3 و نیم؟😐🤝
ما 12 و ربع تعطیلیم:/ اجو مدرست غیردولتیه؟🤝
بل بله مدرسه ى شكوفه به صورت غير دولتى بدبختيييييييي 😢😢😢 خوشبحاتون 🤦🏼♀️😢 من برم سرويسم اومد 👋🏻
عالی بود♥️♥️ آجی میشی؟ من ریحانه ۱۵ تهران
ممنون
حتما ثمین 12:)♥