سلام... نمیدونم چی شد که نوشتم آره (((((: ناموسا انتشار بدین😐🙂
*نزدیک ظهر شده بود. جیمین و تهیونگ و نامجون روی صندلی های بیرون نشسته بودند. جیمین که گردنشو ماساژ میداد با تعجب گفت: نمیدونستم باید چیکار کنم، منم یکدفعه بلیزو کشیدم در رفت پاره شد. تهیونگ خندید و گفت: از کی این بلیز رو داشتی؟! چقدر پوسیده بوده! جیمین خواست چیزی بگه که نامجون گفت: به نظرم از پوسیدگی نبوده... چون بلیز نخی بوده راحت پاره شده. جیمین سری تکون داد و گفت: آره آره.... تازه دیشب پوشیده بودمش...(خنده ای کرد) که زدم پاره کردم! تهیونگ و نامجون هم خندیدند. نامرا از طبقه اول بیرون شد. به طبقه بالا نگاه کرد و داد زد: جین حاضر نشدیییی؟! سه نفره به نامرا نگاه کردند، لباس ورزشی پوشیده بود. کله سوومی از بالا دیده شد و با اخم و خنده گفت: آروم تر دختر! نامرا خندید، کلاه توی دستش رو سرش گذاشت و گفت: جین هنوز حاضر نشده؟! سوومی نیم نگاهی به داخل انداخت و بعد گفت: نه هنوز، صداش میکنم! نامرا علامت اوکی نشون داد و به سمت خونه پایینی دوان دوان حرکت کرد. نزدیک سه نفر شد، نامجون با کنجکاوی بلند گفت: کجا میری نامرا؟! نامرا کنجکاوانه به نامجون نگاه کرد. ایستاد، سرجاش درجا زد و با لبخند گفت: بَه آقایون خوشتیپ.... گفتم دیگه با جین و هوسوک میخوام برم پیاده روی! تهیونگ اخم ریزی کرد و گفت: خدایی خیلی حوصله دارین! نامرا خندید. جیمین پاهاشو مالش داد و گفت: اگه حوصله داشتم میومدم. نامجون یکدفعه بلند شد و گفت: منم میام! سه نفره با تعجب نگاش کردند، نامرا با اخم و لبخند سریع گفت: زود زود زود اگه میای! نامجون دوان دوان سمت اتاقشون رفت. نامرا هم در همین حین داد میزد: یک دو... یک دو... یک دو! جیمین خندید و تهیونگ با حرکت دست گفت: هنوز عوض نشدی! نامرا رو به تهیونگ کرد و محکم گفت: جناب کیم تهیونگ! تهیونگ بلند شد صاف ایستاد و با صدای کلفت گفت: بله بانو؟! جیمین به تهیونگ و نامرا خندید. نامرا با خنده به جیمین نگاه کرد. محکم به ته گفت: هیچی بشین! تهیونگ خندش گرفت و سرجاش نشست. هوسوک با سه قمقمه از خونه پایینی بیرون شد. نامرا نگاش کرد و گفت: هوسوکا تو برو خونه سه طبقه.... نامجون هم میاد یک قمقمه دیگه برمیدارم! هوسوک با تعجب نگاش کرد و گفت: چه یهویی! نامرا یک دور، دور هوسوک چرخید و داخل خونه پایینی شد. سه نفره به نامرا خندیدند. جیمین نگاه به هوسوک گفت: چقدر رنگ سبزابی بهت میاد! هوسوک به لباساش نگاه کرد و با خنده گفت: جدی؟! مرسی! تهیونگ با لبخند به هوسوک نگاه میکرد. هوسوک به سمت خونه سه طبقه حرکت کرد و گفت: من میرم؛ بای بای! ته و جیمین هم دست تکون دادند. تهیونگ گفت: سوغاتی یادت نره! هوسوک خندش گرفت و یکم سریع تر حرکت کرد.
*جیهوا و هاسو طبقه سوم روی مبل نشسته بودند. جین از اتاق خارج شد و گفت: هاسو من میرم! جیهوا و هاسو نگاش کردند. هاسو لبخندی بهش زد و گفت: باشه خوش بگذره! جین درحال پایین رفتن رو به جیهوا گفت: هاسو رو دست تو سپردم جیهوا! جیهوا خندید، هاسو با چهره جمع شده دستشو توی هوا تکون داد و گفت: فقط میگی زمینگیر شدم.... بابا حامله شدم؛ چیزیم نمیشه! جین با خنده: محض احتیاط! بعد پایین رفت. جیهوا دستشو روی دست هاسو گذاشت و گفت: زیاد باهاش بگو مگو نکن.... اونم حق داره نگران بشه، هیجان زده شده میخواد بابا بشه! هاسو لبخند آرومی زد و دست جیهوا رو نوازش کرد و گفت: اوهوم؛ راست میگی! جیهوا نفسی تازه کرد و گفت: میخوای فیلم ببینی یا حرف بزنیم؟! هاسو یکم فکر کرد و گفت: حرف رو ترجیح میدم! جیهوا لبخند ریزی زد و گفت: از خودت بگو! هاسو تعجب کرد و گفت: مثلا چی بگم... میخوای تو شروع کنی بعدش من بگم؟! جیهوا سری تکون داد و گفت: اوم باشه... هرجور راحتی! هاسو کنجکاوانه یکم نزدیکش شد. جیهوا درحال فکر کردن به یک نقطه خیره شده بود و گفت: من کیم جیهوا ۲۸ سالمه... همسر تهیونگم! هاسو خندید و گفت: اینارو که خودم میدونم! هردو خندیدند و جیهوا گفت: حالا تو بگو... هاسو تک خنده ای کرد و گفت: عاا خب منم کیم هاسو ۳۲ ساله همسر سوکجین هستم! هردو خندیدند. و همینجور باهم گفتگو کردند.
*سوومی تنها توی طبقه دوم نشسته بود و در حال ساخت "لگو سری بتمن" بود. درحال درست کردن با خودش غرغر میکرد و میگفت: عاااایش، فقط تا فردا اینجاییم..(نگاه به بقیه لوگوها) اینارو هنوز درست نکردم! سرشو اطراف چرخوند. دنبال دوربین میگشت. یکی پیدا کرد، نزدیکش شد و گفت: خونه دومی که رفتیم میشه بقیه لوگو هارو بیاریم؟! (کیوت شد) توروخدااااا! دونگمی داخل شد و سوومی رو درحال التماس کردن جلوی دوربین دید. با تعجب گفت: داری به دوربین چی میگی؟! سوومی برگشت، به دونگ می نگاه کرد و گفت: میگفتم که بقیه لگو هارو بیارن خونه دومی که میخوایم بریم...! دونگمی کنار لگوهایی که سوومی درست کرده بود نشست و نگاه بهشون گفت: عااا خب میتونی به هاسو و نامرا بگی! سوومی درحال فکر کردن سری تکون داد و گفت: اوم بد نمیگی! دونگمی در حالی که تکه های درخت رو درست میکرد گفت: به نامرا بگی بهتره... چون میتونه به آقای چانگ زنگ بزنه! سوومی با چشمای برق زده نزدیک دونگ می شد و گفت: مرسی که گفتی! دونگمی درحال ساخت یک لبخندی زد و هردو یه ساختن لگو ادامه دادند. *یونگی پشت خونه شناور روی صندلی ها نشسته بود. درحال کتاب خوندن بود. نفس عمیقی کشید. صدای حرف زدن از کنار خونه میومد. صدای جیمین بود: نمیای دونگمی؟!..... قایق سواری؟!.... میخواستم باهم بریم.... باشه پس من تنها میرم، بعدا یا عصر یا فردا باهم بریم!..... خوبه دوست دارم بای! یونگی لبخند ریزی به لباش اومد. جیمین گوشیشو روی کف قایق گذاشت. جلیقه نجات رو پوشید و با دقت سوار قایق شد. یونگی یکم داد زد: مواظب باش جیمینا! جیمین روی قایق نشست و با هیجان وخنده گفت: عاا یونگی اینجایی؟! درحال پارو زدن سمت یونگی اومد. جلوش ایستاد و گفت: نمیای باهم بریم؟! یونگی دستی به موهاش کشید و گفت: نه حس خوبی به قایق ندارم! جیمین درحال پارو زدن: قبلا هم که سوار شدی هیونگ؟! یونگی باخنده: به خاطر همین حس خوبی ندارم! جیمین خندید و با قایق از یونگی دور شد. یونگی نفس عمیقی کشید و به دور شدن قایق جیمین نگاه کرد. به آسمون نگاه کرد و با خودش گفت: هوس جاجانگمیون کردم! آروم بلند شد و درحال رفتن گفت: وقت آشپزیه.... از خونه شناور به سمت خونه پایینی حرکت کرد.
*تهیونگ وارد خونه پایینی شد. هیسانگ و هاکیو روی مبل نشسته بودند و باهم میخندیدند و حرف میزدند. تهیونگ آروم سمت یخچال رفت. هیسانگ با خنده گفت: بدبخت هیچوقت نتونست سه تا روپایی بزنه! هاکیو خندید. سرفه ای کرد و گفت: خب توش استعداد نداره! ته درحالی که تیکه های گوشت پخته شده توی یخچال رو میخورد، رو به دخترا کرد گفت: کیه که مثل من حتی نمیتونه سه تا روپایی بزنه؟! هاکیو و هیسانگ به ته نگاه کردند و هاکیو گفت: یکی از قُلای خودت؛ نامرا! تهیونگ خندید، سرشو پایین انداخت و به جویدن ادامه داد. هاکیو به مبل تکیه داد و گفت: هیسانگ حداقل ۲۰ تا میزنه....! هیسانگ مغرورانه خندید. تهیونگ لقمشو قورت داد و گفت: خودت چند تا میزنی؟! هاکیو شونه ای بالا انداخت و عادی گفت: بدون استراحت ۸۰ تا میزنم! تهیونگ چشماش گرد شد و با لبخند گفت: واااو، ایول دختر! هاکیو لبخند پیروزمندانه زد و ابروهاشو بالا و پایین حرکت داد. کوک یکدفعه وارد خونه پایینی شد. نفس کنان گفت: هیسانگ من گشنمه! هرسه به کوک نگاه کردند و خندیدند. کوک چشمش به هاکیو افتاد؛ لبخند زد و گفت: اِعع هاکیو توهم اینجایی...(در مانده) گشنمه! تهیونگ سمت کوک رفت. دست پر گوشتشو نزدیک دهن کوک کرد و گفت: بیا یکم از این بخور، گشنگیت برطرف شه تا غذا درست کنن! کوک گوشت توی دست ته رو خورد. هیسانگ بلند شد و گفت: عااا نمیدونم چی درست کنم! کوک با دهن پر نگاش کرد و گفت: توفو داریم؟! هاکیو چهرش جمع شد و گفت: توفو، گوشت کبابی میخواد... از باربکیو باشه شب استفاده کنیم! هیسانگ به کوک سر تکون داد و گفت: راست میگه، یک چیز دیگه بگین! یونگی وارد خونه سه طبقه شد. حرفاشون رو شنیده بود و گفت: من هوس جاجانگمیون کردم! هاکیو یک بار دست زد و به یونگی اشاره کرد و گفت: عاااا بهترین گزینه! تهیونگ به سمت اتاق گیم رفت و گفت: ناهار مشخص شد. کوک رو به هیسانگ و یونگی کرد و کیوت گفت: بهتون کمک میکنم! سه نفره سمت آشپزخونه رفتند. هاکیو به مبل تکیه داده بود و نگاه میکرد. تهیونگ از لای در نگاش کرد و گفت: بازیکن شماره یک؟! هاکیو متعجب نگاش کرد، خندید و گفت: آماده! هردو خندیدند و تهیونگ به داخل اشاره کرد و گفت: بیا ببینم چقدر تو فوتبال مهارت داری! هاکیو با هیجان بلند شد، سمت تهیونگ رفت. هردو روبروی مانیتور روی صندلی نشستند. هاکیو نفسی عمیقی کشید و گفت: مطمئنی میخوای باهام بازی کنی؟ تهیونگ خندید و گفت: آره میخوام شکستت بدم! هاکیو با تعجب خندید و طعنه آمیز گفت: تو میخوای بازیکن شماره یک تیم سئول آبی و تیمملی فوتبال رو شکست بدی؟! تهیونگ خنده مستطیلی کرد و هاکیو نگاه به مانیتور: نه اینجوری نشد...(درحال بستن موهاش) الان بهت نشون میدم! تهیونگ دوباره خندید.
* نامجون هوسوک و جین و نامرا درحال دویدن بودند. نامرا عقب تر از همه بود. آروم میدوید. جین نیم نگاهی به عقب انداخت، رو به نامجون گفت: نامجون، نامرا عقب مونده! نامجون کنجکاوانه به عقب نگاه کرد. نامرا سخت تلاش میکرد که بهشون برسه. خنده ای کرد و سمت نامرا رفت. نامرا تا نامجون رو دید، صاف ایستاد و گفت: چی شده؟! صدای هوسوک بلند شد: اینجا یکم استراحت! چهار نفره ایستادند و نفسی تازه کردند. هوسوک یکم آب نوشید و داد یواشی کشید. نامجون بانگران رو به نامرا گفت: خوبی تو؟! نامرا پهلوشو دست گرفت و نفسزنان گفت: آره...(نفسی کشید) آره! جین خم شده بود و دستاشو روی زانوهاش گذاشته بود. هوسوک نگاه به نامجون و نامرا گفت: فک کنم نامرا خسته شده، نه؟! جین در همون حالت بهشون نگاه کرد و گفت: قیافشو نگاه.... انگار داره گریه میکنه! هوسوک بلند خندید. نامجون به موهای نامرا دستی کشید و گفت: میخوای برگردیم؟! نامرا سرشو سریع تکون داد و هیجانی گفت: آره آره آره! نامجون خندید. نامجون به جین و هوسوک نگاه کرد و گفت: موافقین برگردیم؟! هوسوک علامت اوکی نشون داد. جین صاف ایستاد. داد یواشی کشید. راه افتاد و گفت: بریم که گشنمه.... ناهار بخوریم! نامرا لبخند شیرینی به هوسوک و جین زد. نامجون دستشو روی شونه نامرا گذاشت. لبخندی بهش زد و گفت: بریم! نامرا دست نامجون رو گرفت. چهار نفره به سمت خونه رفتند.
*هاکیو و تهیونگ مشغول گیم زدن بودند. تهیونگ دو بر یک جلو بود. هاکیو همیشه وقتی یک جایی رو اشتباه میکرد فحش های خندهداری میگفت یا جیغ جیغ میکرد. تهیونگ هم بهش میخندید. تهیونگ گل سوم رو زد. با خوشحالی دستاشو بالا گرفت و خندید. هاکیو عصبی خندید و گفت: یاااااع! تهیونگ نگاه به هاکیو گفت: این بازی سومه هاکیو! هاکیو دستی به موهاش کشید و مغرورانه گفت: ستاره ها هم اشتباه میکنند! تهیونگ بهش خندید و با ذوق به مانیتور اشاره کرد و گفت: البته این بازی با بازی توی زندگی واقعی فرق میکنه! هاکیو اشاره به تهیونگ گفت: دقیقاااا... زندگی واقعی مهمتره! تهیونگ باخنده جلوی دهنش رو گرفت. هاکیو نگاه به مانیتور گفت: ولی بازی دوم رو مساوی کردیم! تهیونگ دستی به چشماش کشید و گفت: بله بله! به هم نگاه کردند و خندیدند. کوک از لای در نگاشون کرد. داشتند میخندیدند. کوک لبخندی زد. موهاشو با حرکت سر اونطرف انداخت و سمت آشپزخونه رفت. با خودش گفت: دلم خواست بازی کنم. هیسانگ درحال هم زدن مواد اصلی توی ماهیتابه بود. درحال چک کردن گوشتای گوساله بود میخواست ببینه پخته شده یا نه! کوک کنارش ایستاد، نگاهی به قابله آب انداخت. اب جوش اومده بود... کوک کیوت به اطراف نگاه کرد و گفت: هیونگ آبا جوش اومده! هیسانگ درحال همزدن گفت: خب رشته هارو بریز دیگه! کوک نگاه به هیسانگ: کجاست؟! هیسانگ نگاه به کوک: فک کنم رو میز باشه! کوک با چشم دنبال نودل ها گشت.... پیداشون کرد. نگاه بهشون گفت: چندتا بریزم؟! هیسانگ نگاه به کوک، به گاز تکیه داد و گفت: برای ۱۴ نفر... فک کنم ۱۰ تا خوبه! کوک چشماش گرد شد و با خنده گفت: وااااو خیلیه...! هیسانگ لبخند زد و گفت: زود بیارشون طعم دهنده هاشو بده من! کوک سریع سراشون رو باز کرد و گفت: الان میام! یونگی با ظرف دستش وارد شد و گفت: لوبیا ها رو آوردم! هیسانگ نیم نگاهی بهش انداخت و گفت: عااا خوبه! باهم غذا درست کردند.
*هاسو و جیهوا وارد طبقه دوم شدند. دونگمی و سوومی مشغول لگوسازی بودند. جیهوا با خنده گفت: عاااح سوومی... تو هم همیشه چسبیدی به اینا! سوومی کنجکاوانه نگاشون کرد. خنده ای کرد و گفت: جیهوا جان تو که بهتر منو میشناسی عزیز دلم! دونگمی به هاسو نگاه کرد و گفت: مامان خانم چطوره؟! هاسو لبخند ریزی زد و گفت: خوبم خداروشکر...(تک خنده ای کرد) هنوز هفته های اوله بابا اتفاقی نمیفته! یونگی از پله ها بالا اومد. نگاه به در شکسته کرد و گفت: اینم یادم رفت درست کنم! چهار نفره به یونگی نگاه کردند. یونگی اوفی کرد، بهشون نگاه کرد و گفت: سلام خانما! جیهوا گلوشو صاف کرد و بامزه گفت: سلام آقا! یونگی پوزخندی زد و سمت یخچال رفت. هاسو هم سمتش رفت و گفت: چیزی میخوای؟! یونگی توی فریز درحال گشتن بود گفت: لوبیا سیاه میخوام! دونگمی با هیجان برگشت و گفت: جاجانگمیون داریم؟! یونگی گلوشو صاف کرد و یا ریتم گفت: ♫︎ناهار جاجانگمیون داریم♫︎ سوومی لبخندی به یونگی زد و گفت: واااو جاجانگمیون دست پخت زن و شوهری! یونگی ظرف لوبیا رو پیدا کرد و گفت: عااا پیدا کردم! ظرف رو برداشت و رو به سوومی گفت: به همراه کوک! جیهوا کنار سوومی نشست و گفت: به به! یونگی به سمت در خروجی رفت: من رفتم... نیم ساعت دیگه بیان! هاسو با کنجکاوی: بقیه هنوز از پیاده روی برنگشتن؟! یونگی برگشت و نگاش کرد و گفت: من ندیدمشون، فک کنم دیگه توی راه خونه باشن... من رفتم(نگاه به در) یادم بندازین باز اینو درست کنم! هاسو با خنده: باشه! یونگی آروم از پله ها پایین رفت.
*جیمین وسط رودخونه درحال پارو زدن بود... با خودش تیکه آهنگ "پرامیس" رو زمزمه میکرد. یکدفعه گوشیش زنگ خورد... با کنجکاوی سمت گوشی رفت. هوسوک زنگ زده بود، لبخندی زد و جواب داد: عاااا جیهوپ چی شده؟! هوسوک: جیمینا وسط دریاچه چیکار میکنی؟! جیمین کنجکاوانه به اطراف نگاه کرد و با خنده گفت: کجایی نمیبینمت؟! هوسوک: تو خونه نیستیم، پست سرت تو جاده داریم میام! جیمین کیوت برگشت و از دور چهار نفر رو دید. هر چهار نفر دست تکون میدادند. جیمین خندید. دست تکون داد و داد زد: عااا هنوز نرسیدین؟! هوسوک درحال دست تکون دادن: داد نزن بچه!.... نه داریم میایم... ناهار درست شده گشنه ایم؟! جیمین دستی به سرش کشید و گفت: من نمیدونم ناهار چی داریم، بعد میگی درست شده! هوسوک و جیمین خندیدند و هوسوک گفت: داریم میایم دیگه... خونه میبینمت! جیمین صداشو کلفت کرد و داد زد: اوکییی! هوسوک خندید و جیمین با خنده روی لبش گوشی رو قطع کرد.
دوتا اضافه زدم/: چرا خو اضافه میزنی؟!
خا خب آره (:
ولی خدایی باورت میشه بشرا؟
من خیلی وقت داستانارو دنبال نکردم..از جهتی هم حافظه ام عین ماهیه..و بله...خیلی شیککک از ذهنم رفته همچیز👩🏽🦯
با این حال باید بشینم و از اول شروع کنمم داستانو👩🏽🦯👍🏻
راستی بشراا..هننن هنننن خیلی دلتنگتم..دلم واسه بصیرا هم تنگهه👩🏽🦯
دلم واسه اکیپمون ی ذره اسس👩🏽🦯
آره میفتمم خیلی دیر گداشتم🫂 شرمنده💜
منم دل تنگتونم واقعا.... دلم برای اکیپ تنگ شده.... اکیپی که همیشه پشت هم بود (((((:
:))
عاااااولی بود
مرسییییی😂❤️
به شدت از اینکه دیدم آپ کردی متعجب و هیجان زده شدمم
زلحطفح۴هلپعیفمس
عزیزم خودم تعجب کردم😂 گفتم بنویسم یکم ازش😂❤️