اینم از پارت سه مون🐍
کلاه گفت«همممم جالبه درونت سیاهی و قدرتی داری حتی بیشتر از پدرت!»به کلاه گفتم«پدر من مهربونترین آدمیه که میشناسم،چطور میتونی بگی درونش سیاهه؟!» کلاه گفت«پدرت پرقدرت بود و مایه افتخار اسلیترین ها» پاسخ دادم«داری اشتباه میکنی پدر من ریونکلایی بود!» کلاه با خنده گفت«پدرت یه اسلیترین تمام عیار بود»(پیدا نکردم چی بگم بخاطر همین گفتم تمام عیار🤷🏼♀️) ادامه داد«درست قشنگ یادم میاد حدود پنجاه سال پیش بود که پدرت وارد مدرسه شد! اون موقع بهش گفتم پرنس اسلیترین چون خیلی زات شروری داشت!البته آن موقع به چند تا از اصیل زاده ها هم پرنس گفته بودم ولی پدر تو خاص بود،همونطور که تو خاص هستی!» نمیفهمیدم چی میگه!بهش گفتم«میشه واضح حرفتو بگی من مطمئنم که پدرم آدم خوب و درستی بود و داخل اسلایترین نبود ریونکلایی بود!» کلاه گفت«واضح بگم؟باشه!» فریاد کشید«اسلایترین!» بعد با صدای بلند جوری که کل سالن صدایش را شنید،گفت«به هاگوارتز خوش اومدی پرنسس تیلور!»👸🏼(Wow)
به سمت میز اسلیترین ها راه افتادم،سالن در سکوت فرو رفته بود! وقتی نزدیک میز اسلیترین ها شدم، اسلیترینی ها دست زدند و بهم خوش آمد گفتن،رفتم و پیش دو دختر همسنو سالهای خودم نشستم. بعد از تموم شدن صحبت های پروفسور دامبلدور(دامبلی😉😄) پشت سر سرگروه به سمت سالن اسلیترین ها رفتیم همه رفته بودند من هم داشتم میرفتم که دستم توسط کسی کشیده شد! برگشتم دیدم همون پسر موبلونده داخل قطاره……
گفت«بابت رفتار تو قطار عذر میخوام!»دستشو جلو آوردو گفت«من دراکوام.دراکو مالفوی»به چشماش خیره شدم معذرت خواهیش صادقانه بود! دستمو جلو بردم و گفتم«منم آلیسم.آلیس جونز.از آشناییت خوشبختم.» دستمو گرفت و گفت«همچنین.ولی اسمت تیلور نیست؟!چون کلاه بهت گفت تیلور!راستی تو باید یه اصیل زاده باشی چون که کلاه بهت گفت پرنسس!»گفتم«اول اینکه نه اسمم آلیسه نمیدونم واسه چی بهم گفت تیلور!دوم اینکه و بله پدر و مادرم از نوادگان سالازار اسلیترین هستن پس به نوعی اصیل زاده ایم!» برگشت و بهم گفت«چه خوب!من دیگه میرم فعلا.»و بدون نگاه کردن بهم رفت! به اتاقم رفتم و دیدم با همان دختری که سرمیز باهم بودیم،هم اتاقی هستم.اسمش سارا بود. به سمت تختم راه افتادم وچمدونمو باز کردم و وسایلمو مرتب کردم. به سارا شب بخیر گفتم رفتم بخوابم😴فردا اولین روزم در هاگوارتز بود و باید سرحال میبودم.(و من وقتی میرم مدرسه هر دو دقیقه دو دقیقه👈🏻🥱🥱🥱(😅😂)
فردا صبح از خوب پاشدم ساعت ۶ صبح بود. یک دوش سریع گرفتمو اومدم بیرون موهامو خشک کردم و باز گذاشتمش.موهای من حالت دار بود جوری که صاف میومد و پائینش کمی فر شده بود(عکسش تو اسلاید هست)کمی برق لب زدم،تا لباسامو بپوشم سارا هم حاضر شد و باهم رفتیم به سالن صبحانه. دراکو برایمان دست تکان داد.با سارا روبروی دراکو نشستیم و صبحونمونو خوردیم. من صبحونمو زودتر خورده بودم بخاطر همین زودتر از بقیه به بیرون رفتم.اول کلاس معجون سازی با پروفسور اسنیپ داشتیم. داشتم میرفتم که یکهو……
ممنون که تستمو خوندید🙏🏻💫 لایک و کامنت یادتون نره❤️🐍
اسلاید اضافی💚🐍
ویولتمیدونستیجزوبهترینداستانایتستچیهه))
واییی🥺🖤مرسی میرم زودتر ادامشو بنویسم🥺🤍🐍🖤
عالی بود 💚😍
حواست به سارا باشه 😂 اگه همون سارای داستان من باشه دریکو رو میگیره برای خودش 😂💕
نه اتفاقا سارا بهترین دوستشه😅💫
عالی بود ادامه بده