قسمت اخر داستان 🙃🖐
قسمت ۱۳ ماجرا تموم شد #و خب اینطوری شد که تو منو نخواستی بعد از نامزدی منو فروختی به پلیسا و وقتی ایهون (مون جو ) اینو فهمید برگشت ولی من تهدیدش کردم وقتی فهمیدم پیدات کرده -پس همه اینا ... فقط برای این بود منو و اونو از هم جدا کنی ؟ همه نقشت این بود ؟ خیلی عصبانی بودم وقتی رفت سمت مون جو اون عقب عقب رفت انگار میخواست از ساختمون پرتش کنه پایین منم یه بطری شیشه ای برداشتم و زدم به سرش و افتاد زمین .. نمیدونستم چیکار کنم نفهمیدم چیشد یهو مون جو اومد سمتم و دستمو گرفت و رفتیم بیرون +متاسفم واقعا سه یون نمیخواستم اینطوری بشه من باید میگفتم بهت . -مهم نیست فقط میخوام این ماجراها تموم بشن .:)
سریع فرار کردیم و خب در همون اوضاع یهو یونا و سوک یون اومدن خب تونسته بودن فرار کنن و به پلیس خبر بدن هر چند حس میکردم همه چی قرار ه بد تموم بشه ..... سه ماه بعد ... خب از اون ماجرا ها تموم شد همه اون ادما به جرم های مختلف رفتن ز*ن*د*ا*ن و همه ما حالمون خوب بود من و مون جو میرفتیم سر قرار و رابطمون خوب بود و البته که همه چی رو توضیح داد و رازی دیگه بینمون نیست :) یونا و سوک یون هم رفتن به بوسان تا دنبال خواهر کوچک یونا بگردن ولی گاهی بهمون سر میزنن
خب اینم پایان داستان شاید بگید چقدر مسخره تموم شد درسته چون از زمان این داستان خیلی گذشته و دلیلی برای ادامه اش نداشتم پس لطفا همین طوری قبول کنید 🙃🖐
دوستتون دارم 💕 اگه سوالی بود پاسخگو هستم در کامنت ها 💕😙
💕💕💕💕💕💕💕
سلاممم ^^💕
تولدت مبارک باشهه ^^💕
امیدوارم همه ی ارزو های قشنگت براورده شنن ^^💕
مرسی عزیزمم 🫂🥺💜
❤❤❤
سلاممممم خوبی؟💖💖💖
آماده باش شمع و فوت کنی 3..2..1 تولدت مبارککککک 💖💖💖
کادویی که برات فرستادم و دوست داشتی؟💖
سلام قشنگم مرسی عزیزم
بله معلومه 🫂🥺💜
💖💖💖💖💖
🎹🖤 Happy Birthday sevgin angel
Thanks darling 🫂🫀