
لطفااا منتشر شه🙌🏻🖤
ادرین: گوشیمو برداشتم و شماره رو نگاه کردم..پدر بود؛ اهی کشیدم حتما قضیه تصادف رو شنیده که زنگ زده. اروم تلفن رو گذاشتم پشت گوشم و جواب دادم: بلـ..بله پدر؟. صدای پر استرس و همینطور عصبانیش پشت خط اومد: ادرین!؟ تو حالت خوبه!؟ اینی که شنیدم واقعیه؟. ادرین: چی واقعیه؟ گابریل: تصادفت رو میگم باهوش! اسیب که ندیدی؟ میخوای بیام اونجا تا باهم بریم بیمارستان؟. هوفی کشیدم: نه هیچیم نشد فقط..امم..ماشین..خب بدنه ی ماشین یه کم داغون شد. گابریل: پسره ی دست و پا چلفتی!! نمیتونستی یکم اون چشم وا موندت رو وا کنی و ببینی جلو چشمت چ خبره!؟؟. ادرین: پدر مقصر تصادف که من نبودم!! همش تقصیر اون دختره ی دیوونه بود که زد به ماشینم!! گابریل: ازش شکایت کردی دیگه!؟. ادرین: میخواستم بکنم ولی اونم همزمان ازم شکایت کرد واسه همین بیخیال شدم چون نخواستم کارمون به دادگاه و پاسگاه بکشه. پشت تلفن اهی کشید و گفت: امان از دست این جوون های امروزی! راستی ادرین.. تلویزیون رو خاموش کردم: بله؟ گابریل:میدونی دیگه امروز حدود یکم دیگه یه دختر از طرف شرکت..چی بود؟ اهان دوپن! میاد اینجا تا قرارداد ببندیم میخوام وقتی اومد توهم اینجا باشی. متعجب گفتم: شرکت دوپن؟ مگه قبلا نگفتین اون شرکت در حد ما نیست و نمیخواین باهاش قرارداد ببندین؟ موذیانه گفت: کی گفته من قراره با اون شرکت فسقلی قرارداد ببندم؟. وا! اینم یه چی میگفت واسه خودش، با کنجکاوی گفتم: پس..واسه چی اون دختر رو تا اینجا میکشونین؟. عصبی گفت: این به تو ربط نداره پسر تو فقط امروز بیا و اونو راهنمایی کن فهمیدی!؟. همیشه از این که بهم دستور میداد و منم هیچی بهش نمیگفتم متنفر بودم؛اروم گفتم: چشم پدر. انگار که اسوده خاطر شده باشه گفت: خوبه..پس همین الان هرکاری که داری میکنی رو ول کن و بیا شرکت. بدون هر حرف دیگه ای گوشی رو روم قطع کرد، نه به اون نگرانی های زیادش نه به اون داد و بیداد هایی که سرم میکنه. اروم از جام پا شدم و کتم رو از روی مبل برداشتم، دنبال سوییچم بودم که تازه یادم افتاد ماشین ندارم! زیر لب ناسزایی به اون دختره ی روانی گفتم و از خونه بیرون رفتم. وقتی از پله ها پایین میومدم نگاهی به در خونه ی همسایه انداختم..دیگه صدایی از توش نمیومد و مطمئنن شدم که کسی اون تو دیگه نیست. از پله ها سریع پایین رفتم و به خیابون رفتم سریع برای اولین تاکسی که دیدم دست تکون دادم و سوار شدم، بعد از دادن ادرس گوشیمو در اوردم که تا وقتی که میرسیم خودمو سرگرم کنم...
مرینت: با دیدن شرکت دهنم باز موند! یعنی انتظار داشتم که شرکتشون انقدر بزرگ و خفن باشه ولی نه دیگه در این حد، ۵برابر شرکت ما بود با لوستر های بزرگ و موزائیک های براق. همینجور که خیره عظمت شرکت بودم بعد چند دقیقه به خودم اومدم..نفس عمیقی کشیدم و به سمت یکی از منشی ها رفتم، زن جوونی بود موهای ابی همرنگ موهای خودم داشت که گوجه ای پشت خودش بسته بود و کت و شلوار شیک همرنگ موهاش پوشیده بود.سرش توی کامپیوتر بود و اصلا هم متوجه حضورم نشد، سرفه ای کردم تا بهم نگاه کنه سرشو بالا اورد و نگاهی بهم انداخت. بعد همینطور که دوباره سرشو توی کامپیوتر میکرد گفت: چجوری میتونم کمکتون کنم؟. دستی به موهام کشیدم: امم..میخواستم اقای اگرست رو ملاقات کنم. سریع گفت: کدوم اقای اگرست؟. مرینت: گابریل اگرست. نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت: اگه وقت ملاقات ندارین خواهشا.. سریع پریدم وسط حرفش: نه نه! وقت ملاقات دارم به اسم مرینت دوپن. چند تا از کاغذ از کشوی میزش در اورد و نگاه سریعی بهشون انداخت: اوه..بله خانم دوپن دیگه درسته؟. انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش بهش گفتم به اسم مرینت دوپن. اروم گفتم: بله. از جاش بلند شد و به سمت اسانسور رفت و گفت: دنبالم بیاین. باهم دیگه به سمت اسانسور رفتیم و سوار شدیم اینطور که از دکمه های اسانسور معلوم بود این ساختمون کلا ۱۰ طبقه بود. به طبقه ۱۰ یعنی اخرین رفتیم و با شنیدن صدای ربات پیاده شدیم. این طبقه بسیار ساکت و بی صدا بود و تعداد کمی از افراد توش بودن..منشی همینطور که به سمت یکی از در ها میرفت گفت: اقای اگرست اصلا از شلوغی و سر و صدا خوشش نمیاد واسه همین این طبقه خیلی خلوت و بی سر و صداست. به سمت یکی از در ها رفت که سفید و طلایی بود، تقه ای به در زد و با شنیدن صدای اگرست در رو کمی باز کرد و گفت: اقای اگرست؟ خانم مرینت دوپن اومدن،همون که راجبش بهتون گفته بودم. با شنیدن صدای اگرست که میگفت بگو وارد شه تو اتاق رفتم.اتاق بزرگی بود با تم خاکستری..انگار وارد روزنامه شده بودم! اگرست وسط اتاق روی صندلیش نشسته بود و سرشو توی کاغذ هاش فرو کرده بود. منشی زیر لب گفت: موفق باشی خانم دوپن. و از اتاق بیرون رفت، اروم به سمت میز اگرست رفتم و رو به روش ایستادم.. به نظر میومد ادم قد بلندی باشه موهای یخی کوتاه داشت که بهشون حالت داده بود و کت و شلواری تنش بود. منتظر شدم که کارهاشو تموم کنه و سرشو بالا بگیره. بعد چند لحظه بدون اینکه سرشو از کاغذ هاش بالا بگیره گفت: میتونید بشینید خانم دوپن. خیلی شیک اروم روی صندلی جلو میز نشستم و گفتم: از اشنایی باهاتون خوشحالم!
مرینت:از پشت شیشه های عینکش نگاهی بهم کرد و گفت: منم همینطور خانم دوپن..راستی.. اشاره ای به سرم کرد و گفت: حالتون خوبه؟ مرینت: اوم..بله خوبم یه تصادف کوچیک داشتم. سری تکون داد و گفت: خدا بد نده. مرینت : ممنونم..راستی میشه شروع کنیم؟. گابریل: حتما خانم دوپن..ولی اگه اجازه بدین منتظر پسرم هستم تا شروع کنیم. وای! ادرین اگرست اونم میاد یعنی؟ مطمئنم هنوز به خاطر اتفاق امروز از دستم عصبانیه..البته منم ازش عصبانیم! اگه یه وقت به خاطر تصادف امروز کاری کنه تا اگرست قبول نکنه چی؟ خودم و از این فکر های منفی دور کردم و سعی کردم به کائنات لبخند بزنم!! سرمو پایین اوردم و مشغول بازی کردن با انگشت هام شدم..بعد چند دقیقه طولانی اگرست سرشو از کاغذ هاش بالا اورد و نگاهی به ساعت مچی مارک دارش انداخت و گفت:معلوم نیست این پسره ی بی عرضه کجاست!. وقتی این حرف رو زد یکدفعه در محکم و سریع باز شد جوری که نزدیک بود هم من هم اگرست از صندلی بپریم!. ادرین اگرست تو چهارچوب در وایستاده بود و نفس نفس میزد،دستی به گردنش کشید و گفت: من..ببخشید که دیر کردم تو ترافیک گیر کردم. سرشو بالا اورد و وقتی چشمش بهم افتاد اخم اشکاری کرد! گردنش رو راست کرد و اروم وارد شد و در رو پشتش بست. گابریل: اه..خب اشکالی نداره ولی سعی کن دیگه تکرارش نکنی حالا بگیر بشین. لحن اگرست جوری بود که انگار میخواست بهش بگه وایستاااا بزار بریم خونه تا حسابتو برسم!!! بعد تصور کردم که توی خونه اگرست با کمربند به جون پسرش افتاده و ادرین هم گریه میکنه! از تصور خودم خندم گرفت و پوزخندی زدم. ادرین اگرست که انگار فکر میکرد من دارم به اون میخندم صورتش رو در هم کشید و گفت: ماشالا چه خوش خنده هم هستین. نگاه پوکر فیسی بهش کردم: البته اگه بقیه بزارن بخندم. چشم غره ای رفت و روی مبلی که کنار دیوار بود نشست. اگرست دوباره توجهش رو ب من داد و گفت: خب میتونید شروع کنید خانم دوپن. سریع در کیفم رو باز کردم و چندتا از طرح هایی که با خودم اورده بودم رو در اوردم.کاغذ هارو جلوی اگرست گرفتم و رو میزش گذاشتم. همینطور که اگرست درحال وارسی طرح ها بود از گوشه ی چشم نگاهی به ادرین اگرست انداختم..دست به سینه نشسته بود و با اخم بهم خیره شده بود..وا! این ادم چقدر کینه ایه خدا به داد زنش برسه!!. سریع زبونی براش در اوردم و درحالی که سعی میکردم جلوی خندم رو بگیرم نگاهمو به اگرست دادم، ولی معلوم بود با همین حرکتم بیشتر عصبانی شده. اگرست بعد وارسی طرح ها بهم نگاهی انداخت و گفت: این طرح ها کار خودتونه خانم دوپن؟. سریع گفتم: امم..خب بله بیشترش کار خودمه. سری تکون داد و همینطور که کاغذ هارو توی هوا تکون میداد گفت: اینا واقعا عالیه! طرح هاتون..انقدر معرکه هستن که نمیدونم چی بگم. درحالی که سعی میکردم جلوی لبخندم رو بگیرم گفتم: پس..یعنی قرارداد..جور میشه؟. گابریل: اه..خانم دوپن عزیز! درسته که طرح هاتون فوق العاده هستن ولی..خب هنوز راجب این قرار داد دودل هستم. خیلی جدی تو چشماش زل زدم و گفتم: به چه دلیل؟.
گابریل: متاسفم خانم عزیز ولی من نمیتونم این قرارداد رو قبول کنم! هرچی باشه منم باید به فکر شرکتم باشم ولی.. روی صندلیش صاف تر نشست و گفت: من پیشنهاد خیلی بهتری براتون دارم. مرینت: چی؟. به سمت جلو خم شد و گفت: نظرتون چیه از این به بعد شما توی این شرکت کار کنید؟. با چشم های گشاد بهش زل زدم..اروم گفتم: من؟ گابریل: بله چرا که نه،اینطور که به نظر میاد شما خانم بسیار هنرمندی هستین و منم نمیخوام همچین کارمندی رو از دست بدم. مرینت: شما لطف دارین اقای اگرست..ولی امم..خب من نمیدونم یعنی..این پیشنهاد خیلی یهویی شد. گابریل:خب بله خیلی یهویی شد ولی این دلیل نمیشه که جوابتون نه باشه..میتونین خوب راجب این موضوع فکر کنید و بعد جواب رو بدین..شماره اینجارو دارین دیگه؟. سری تکون دادم به معنای نه! از توی کشوی میزش کارتی در اورد و جلوم گرفت و گفت: این شماره ی منه میتونید خبرشو رسما به خودم اعلام کنید. سری تکون دادم و کارت رو گرفتم، حدس زدم که صحبت هامون تموم شده واسه ی همین از جام بلند شدم و پشت بند من اگرست هم بلند شد. باهم دست دادیم و گفتم: از صحبت کردن باهاتون خیلی خوشحال شدم. گابریل: منم همینطور خانم دوپن. به سمت در رفتم و بازش کردم..توی چهارچوب در ایستادم و فکر کردم..یعنی قبول کنم؟ این فرصت خیلی خوبی برای منه! اینجوری میتونم با طراح های زیادی از سرتا سر جهان اشنا بشم!!.. ولی بابا شون راجب این قضیه چه فکری میکنن؟. اخر تصمیمم رو گرفتم به طرف اونا برگشتم و نفس عمیقی کشیدم: قبول میکنم. لبخند رضایت مندانه روی صورت اگرست نشست و گفت: بسیار هم عالی! میتونید کارهاشو با منشیم هماهنگ کنید.مرینت: راستی اقای اگرست..خب من به یه خونه احتیاج دارم..فکر میکنید که بتونین واسه من به خونه تو همین امشب پیدا کنید؟.گابریل: بله بله البته این برای ما خیلی مهمه که تموم کارکنای شرکتمون توی ارامش و رفاه زیادی باشن..فکر میکنم منشیم یعنی خانم سانکوور میتونه براتون زود یه خونه جور کنه..با خوشحالی گفتم: ممنونم!!***** ادرین: من نمیفهمم چرا به اون دختر گفتید که بیاد اینجا کار کنه!؟. گابریل: ادرین اروم باش! من فقط کاری رو کردم که به نفع این شرکت باشه!. با کج خلقی گفتم: من نمیدونم وجود اون دختره ی بی ادب توی شرکت چه سودی برای ما داره!؟؟. به سمت پنجره رفت و به بیرون خیره شد و گفت:من هیچوقت کارهایی برای این شرکت نمیکنم که به ضررش باشه..این فرصت خیلی خوبیه اون دختر دختر بلند پرواز و پر استعدادیه ولی خودش هنوز نمیدونه استعدادش درچه حده..اگه بتونم اونو توی مشت خودم بگیرم خیلی برامون عالی میشه. ادرین: ولی..چرا؟. لبخند خبیثانه ای زد و اروم به سمتم اومد: ادرین! تو خودت بیشتر از همه ی افراد این شرکت میدونی که چه خبره،طلبکار ها از تموم جاهای کشور میان که پولشون رو بگیرن ولی متاسفانه بودجه ما همچین اجازه بهمون نمیده که از شرکت پول برداریم..فکر کن اگه تموم پول و ثروتی که به مرینت دوپن یعنی تک دختره سابین چنگ و تام دوپن برسه مال ما بشه به چه شهرت دست نیوفتنی میرسیم.. ادرین:ولی..بازم متوجه نمیشم خود مرینت دوپن که نمیاد مستقیم تموم ثروتش رو به اسم ما بزنه که!. سری با تاسف تکون داد و گفت: نه ادرین تو هنوز متوجه نمیشی فکر میکردم زرنگ تر از این حرفا باشی!! ما خیلی راحت میتونیم با یه وصلت کوچولو سر و ته ماجرا رو به هم بیاریم. با تعجب گفتم: وصلت!؟؟.
گابریل: بله وصلت! و اینجاست که تو وارد عمل میشی، میخوام به مرینت دوپن نزدیک بشی میخوام جوری اونو تو مشت خودت بگیری و عاشق خودت کنی که نتونه واسه ی ازدواج هیچ عذر و بهونه ای جور کنه..و اخر سر وقتی تونستی قانع اش کنی که مال و اموالش رو به نامت بزنه ازش طلاق میگیری.. از جام پریدم و با بهت و حیرت گفتم: چیییی!؟ شما میخواین من با احساسات اون دختر بازی کنم!؟ گابریل: مشکلیه مگه؟ ادرین: پدر این خود بی شرفیه! من نمیتونم با احساسات اون دختر بازی کنم..من نمیتونم من ادم اینکار نیستم!!! گابریل: پس اگه در برابر اون دختر چیزی رو بهت بدم که همیشه دنبالش بودی چی؟ ادرین: منظورتون چیه؟. به سمت میزش رفت و عکسی از توی کشوش در اورد و جلوم گذاشت..اون عکس زن موطلایی و زیبایی بود..عکس مادرم..مادری که ۱۹ سال پیش منو ترک کرده.. اروم گفتم: این چه ربطی به اون داره؟ گابریل: من بیشتر از هرکسی میدونم که چقدر دنبال مادرت هستی و میخوای چیزی رو ازش بپرسی که همیشه میخواستی بپرسی..چرا اون مارو ترک کرده!؟. ادرین: شما..میدونین اون الان کجاست؟. گابریل: معلومه که میدونم اگه همین ۱۹ سال پیش لب تر میکردم سریع برام میاوردنش ولی خب اولویت هام چیز دیگه ای بودن..پوزخندی زد و به قاب عکس مادر خوندم یعنی سوفی اگرست نگاهی انداخت.. سرمو پایین بردم: اگه کاری که گفتین رو انجام بدم قول میدین که بهم بگین مادرم کجاست؟؟.گابریل: البته که میگم من سر قولم هستم. ادرین:پس قبول میکنم. لبخندی زد و گفت: میدونستم. اروم به سمت در رفتم و بازش کردم..داشتم بیرون میرفتم که یکدفعه گفت: ادرین! امشب بیا خونه میخوایم خانوادگی دور هم جمع شیم. نگاهی بهش انداختم: من تو خونه ای که اون زن توش باشه نمیام. گابریل: این چه طرز حرف زدنه ادرین!! اون زنی که میگی همسر منه و مادر دوم توئه!ادرین: من نمیخوام اون زن مادر من باشه!! سری تکون داد و گفت: امشب منتظرت هستیم و به نفعت هست که بیای..میدونی دیگه میخوایم برای قبول شدن خواهرت،الارا تو بهترین دانشگاه پاریس...قبل از اینکه حرفشو تموم کنه و از اتاق بیرون رفتم و در رو محکم پشت سرم بستم!! همیشه از این متنفر بودم که زن و بچه ی خودشو به من میچسبونه اونا خواهر و مادر من نیستن! برای ثابت کردن این قضیه باید کی رو ببینم!؟؟.***** مرینت: بعد از صحبت کردن و هماهنگ کردنم با خانم سانکوور از شرکت بیرون رفتم و سوار ماشین شدم.قرار بود همین فردا ساعت ۹ دوباره به شرکت برم تا ببینم باید چیکار کنم. به ادرس تو دستم نگاه کردم خانم سانکوور تونست خیلی زود یه خونه همین امشب برای اجاره برام پیدا کنه به گفته خودش پیرزنی تو اون خونه زندگی میکرده که قراره به ی جای دیگه اسباب کشی کنه. امیدارم خونش نو ساخت و تمیز باشه!. همینجور که به سمت ادرس رانندگی میکردم گوشیم زنگ خورد : الیا بود.
ماشینو کناری پارک کردم تا جواب بدم از تصادف امروزم درس عبرت گرفته بودم که هیچوقت موقع رانندگی با گوشی ور نرم. تلفن رو جواب دادم و دم گوشم گرفتم و صدای پر استرس الیا پشت خط اومد: مرینت؟؟ دختر کجایی؟ وای! امروز روز خیلی پر مشغله ای بود جوری بود که نمیتونستم از صبح بهت زنگ بزنم!. مرینت: علیک سلام الیا خانم. الیا: اوه ببخشید..تو کجایی؟ امروز صبح کی رفتی؟. مرینت:امروز صبح زود رفتم خونه خیلی کار داشتم ولی دلم نیومد بیدارت کنم. الیا: شنیدم که امروز با گابریل اگرست ملاقات داشتی..خب کارها چطور پیش رفت؟. تموم ماجرا رو براش تعریف کردم از رفتنم به اونجا و صحبت هامون و راجب اینکه بابام بهم گفت از خونه برم و منم واسه خودم ی خونه پیدا کردم.. الیا: یا خدا من فقط یه روز بهت زنگ نزدم بعد این همه اتفاق افتاده!؟ الان کجایی؟ مرینت: تو جادم،دارم به سمت خونه ی جدیدم میرم. الیا: اها..راسنی مرینت الان میتونی بیای شرکت؟. مرینت: واسه چی؟. الیا: بابا و عموت و اریسته میخوان راجب قضیه شرکت و اینکه چیکار کردی ازت بپرسن. هوفی کشیدم و گفتم: وای من خیلی خستم! حوصله ندارم دوباره بیام شرکت امروز همش سرپا بودم. الیا:نمیدونم مرینت اونا خیلی اصرار کردن که همین امروز تورو ببینن. مرینت: باشه زودی میام شرکت. تلفن رو قطع کردم و ماشین رو روشن کردم و به سمت شرکت روندم.**** از ماشین پیاده شدم و وارد شرکت شدم.از اونجایی که تقریبا افتاب غروب کرده بود شرکت زیاد شلوغ نبود. به سمت اتاقم رفتم که وسط راه الیا رو دیدم که به سمتم میومد: وای..مرینت خوب شد زود اومدی،اونا تو اتاقت منتظرتن. سری تکون دادم و وارد اتاق شدم..اریسته،بابا و عمو برایان روی صندلی و مبل نشسته بودن و انگار منتظر من بودن. با شنیدن صدای در نگاهشونو بالا بردن و بهم نگاه کردن. سریع روی صندلیم نشستم و سرمو به میز تکیه دادم،بعد چند لحظه عمو برایان سکوت رو شکست و گفت: خب نمیخوای تعریف کنی مرینت جان؟. اروم گفتم: چیو؟. تام: اینکه با گابریل اگرست چی گفتین؟.اهی از خستگی کشیدم و تموم قضیه رو مو به مو براشون تعریف کردم بعد تموم شدن توضیحاتم اریسته از روی مبل پرید و گفت: واسه چی پیشنهادش رو قبول کردی؟؟. مرینت:مسئله اینه که چرا نباید قبول میکردم؟. برایان: مردک موذی! خود منم میدونستم اون نمیخواست قرارداد رو قبول کنه! هیچی که ازش کم نشد که هیچ بلکه یکی از بهترین طراح های اینجا هم به کارکناش اضافه شد!!!. مرینت:ولی من اصلا پشیمون نیستم که درخواستش رو قبول کردم! اون شرکت گابریل اگرسته! گابریل اگرست!! یکی از میلیاردر های پاریس،کار کردن تو شرکت اون مثل کار کردن تو معدن پر از الماس میمونه!. عمو برایان صداش رو پایین اورد و گفت: مرینت دخترم درسته که کاری که گابریل اگرست کرد به نظر ما خیلی..خب خیلی بی ادبی بود ولی باز ما برات خیلی خوشحالیم که اونجا استخدام شدی. اریسته: ولی اون به شرکت ما خیانت کرد!!!.
مرینت: خیانت چیه اریسته! مگه فیلم ترکیه که خیانت کنم!!. پوزخندی زد و گفت: ماشالله زندگی ما با فیلم ترکی فرقی نمیکنه. از جام پا شدم و گفتم: من اینجا نیومدم که ازتون بپرسم تو اون شرکت کار کنم یا نه بلکه براتون ارزش قائل شدم و اومدم تا قضیه رو بهتون بگم!. برایان:امم..ما هم بهت نگفتیم که از کار کردن تو اونجا صرف نظر کن..راستی اریسته قرار بود که امشب مستخدم جدید بیاد خونه نه؟. اریسته:کدوم مستخدم؟. عمو برایان با چشم و ابرو بهش فهموند که سریع پاشه که برن. اریسته بعد چند لحظه دوزاریش افتاد و گفت: باشه بریم..از جاشون بلند شدن و بعد خداحافظی از در بیرون رفتن. منم میخواستم از اتاق بیرون برم که بابا گفت: میخوام باهات حرف بزنم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود.داستانت خیلی قشنگه واقعا تو این کار استعداد داری❤️
مچکرم🤍:))
خیلی زیبا نوشتی ✨💕ولی عکس تست مال کتاب مدرسه افسانه ای هست ✨💕
مرسی:) واقعا؟😂 اشکالی نداره همینکه موهاشون ب طلایی و سرمه ای میزنه خودش خیلیه:/😂🌹
اره قودرت فن ارت ✨ 😂💪
عاهلی بود💜
:)))♥
اجی می شی
حتما ثمین 12 و؟💕
وای داستان داره جالب میشه
💕
پارت بعدی را امروز بده
بعدییییی
حوصله ندارم بنویسم:/
عالیه گلم میگم چرا مامان آدرین ولشون کرده
مرسی
پارت های بعد تر میفهمین:)
آها باشه
عالييييييييي بود اجو ❤️❤️❤️❤️ ميدوني تو فوق العاده مينويسي 🙂 اجي ميشه عكس خالي اين پارت رو بزاري واقعا عاليه اينقدر خوشم اومد كه مي خوام بزارم پروفايلم 🙂❤️
مرسییییی💕
باشهه توی پارت بعد عکس رو میزارم برات🙂
گفت و گو چک شه