
اینم پارت ۳🫂
شیشه های ماشین رو بالا داد تا از شر بوق های ممتد و رو مخ در امان باشه؛ دستش رو به سمت ولوم ضبط برد و صدای آهنگ رو زیاد کرد و محو نوای دلنشین پیانو شد. درحالی که سرش رو به صندلی تکیه داده بود، به ساعت مچیش نگاهی انداخت، ۱۱:۲۱ رو نشون میداد؛ کلافه پوفی کشید و چشم هاش رو کمی فشار داد، مثل همیشه دیرش شده بود و حالا هم پشت یه ترافیک سنگین گیر کرده بود. چند ثانیه ای نگذشته بود که زنگ ملایم گوشیش به صدا در اومد، اونو برداشت و دکمه سبز رنگ رو به سمت چپ کشید: _بله؟ # فکر نمیکنین وقتشه که بیاین سرکار و کارتون رو انجام بدین؟؟ صدای رو مخ و کلفت رئیس فروشگاه کلافه تر و عصبیش کرد. سعی کرد خودش رو آروم کنه و با لحن خاصی جواب داد: _شرمنده آقای چان، اینجا ترافیک خیلی سنگینه و من نمیتونم خودم رو به موقع برسونم، عذر میخوام. # باز هم بهانه های تکراری، متوجه نمیشم آقای مین، یعنی هر روز توی این شهر و توی راه این فروشگاه ترافیکه؟؟ _من سعی میکنم خودم رو هر چه زودتر برسونم. آقای چان با حالت تندی گفت: # میتونین صبحا زودتر بلند شین که اگر به ترافیک خوردین باز هم به موقع برسین سرکار!
شوگا آروم نفس عمیقی کشید و سعی کرد جلوی عصبانی شدنش رو بگیره، خواست جواب رئیسش رو بده که نگاهش با نگاه کسی گره خورد. دخترکی خوش اندام که اون پالتوی سیاه پشمی بلند با شلوار چسبون مشکی زیبا ترش کرده بود، با دست کش های چرم پر کلاغی که برازنده دستای استخوونی و ظریفش بود. «مو... موهاش... اون موها!...» همون موهای طلایی رنگ و بلند و درخشان که خوراک کابوس های هر شبش شده بود. چقدر شباهت! چرا این دختر اینقدر با معشوقه گم شده شوگا تفاهم داشت؟؟ خشکش زده بود، نمیتونست چشم از دخترک برداره، هضم کردنش براش سخت شده بود. دخترک با تعجب ابروهاش رو بالا داد و بدون توجه به اون پسر بهت زده، از جلوی ماشین آبی رنگ و براقش رَد و وارد پاساژ شد؛ غافل از اینکه تمام مدت چشم های لرزون پسرک روی صورت سبزه و صافش بود. تق تق تق! با صدای کوبیده شدن چیزی به شیشه پنجره به خودش اومد؛ سرش رو چرخوند و مرد هیکلی و عصبی ای رو دید که با اخم های در هم رفته پشت پنجره ایستاده و بهش نگاه میکنه. شیشه ماشین رو پایین داد و با صدای لرزونی گفت: _چیزی شده؟ & ظاهرا بیناییت ضعیف شده و نمیبینی که ماشینای جلوییت
حرکت کردن؛ چرا حرکت نمیکنی؟؟ یه عده آدم معطل تواَن! با گیجی چند بار سرش رو تکون داد و گفت: _م...متاسفم، الان حرکت میکنم. و خیلی سریع ماشین رو به حرکت درآورد. به گوشیش نگاهی انداخت، تماس قطع شده بود؛ اونو آروم داخل جیب شلوار جینِش گذاشت و نفسش رو صدا دار بیرون داد. تمام مدت فکر و ذکرش شده بود دختری که چند دقیقه پیش ملاقاتش کرده بود؛ دختری که بی نهایت شبیه به ا/ت بود، انگار خودش بود! چشم های خمار و مجذوب کنندش، لب های قلوه ای و بینی کوچیک و عروسکیش، گونه های برآمدش، همه یاد آور دختری بود که دلیل خنده های از ته دلش بود، همون دختری که با گریه هاش قلبش رو به درد میاورد و با لبخنداش هزار بار بیشتر عاشقش میکرد. از فکر بیرون اومد و به اطراف نگاهی کرد، دقیقا رو به روی فروشگاه پارک کرده بود. چند بار سرش رو تکون داد و سعی کرد دیگه بهش فکر نکنه، بعد از اینکه گوشی و سوییچ ماشین رو برداشت، از ماشین خارج شد و به سمت فروشگاه رفت. قدم هایی بلند با پاهای کشیدش برداشت و مسیر کوتاهی رو طی کرد تا به تنها پسر صندوق دار اونجا رسید. بعد از چند سرفه بلند و پشت سر هم گفت: _مینها، نمیخوای بیدار شی؟
مینها که تا اون لحظه غرق در خواب بود، با صدای رسا و گرفته شوگا از خواب پرید و گیج و سردرگم بهش خیره شد. سریع از جاش بلند شد و تعظیم کرد، بعد با صدایی که به خاطر خواب کمی خش دار شده بود گفت: ٪ببخشید آقای مین، دیگه تکرار نمیشه. _چرا با من رسمی هستی، من که رئیست نیستم. ٪خب شما از من بزرگتر هستید و احترامتون واجب... شوگا حرفش رو قطع کرد و گفت: _نیازی نیست، باهام راحت تر باش. ٪بله، چشم. و دوباره روی صندلی چرخ دار کهنه و زوار در رفتش نشست. شوگا بعد از کمی مکث پرسید: _رئیس داخل دفترشه؟ ٪آره، اتفاقا گفت هر وقت اومدین..یعنی اومدی بهت، بگم. شوگا حرف مینها رو تاکید کرد و بعد، قدم هاش رو تند کرد و به سمت دفتر رئیس رفت. درست رو به روی در قهوه ای رنگ و براق دفتر آقای چان ایستاد. اصلا دوست نداشت باهاش رو در رو بشه و حرفای تکراری و مض*رفش رو تحمل کنه، اما مجبور بود. تقه ای به در زد که بلافاصله صدای رئیس به گوشش رسید. نفس عمیقی کشید و دستش رو روی دستگیره در گذاشت، کمی فشارش داد و بعد از اینکه صدای تقی رو شنید، آروم در رو باز کرد و وارد اتاق شد.
آقای چان سرش رو بالا آورد و با اخم های آزار دهندش به شوگا خیره شد. با تمسخر گفت: # به، آقای مین، چه عجب از این طرفا. شوگا خواست سلامی بکنه، اما آقای چان بهش اجازه نداد و دوباره گفت: # این دفعه واقعا دیر کردین آقای مین، تقریبا سه ساعت دیر تر اومدین سرکار. شوگا لب باز کرد و با شرمندگی گفت: _واقعا متاسفم آقای چان، خیلی متاسفم، بهتون قول میدم... # تو به من خیلی قول دادی اما به هیچ کدوم عمل نکردی، هر دفعه بخشیدمت و چشم پوشی کردم، حتی از حقوقت هم کم نکردم، ولی انگار نه انگار. از روی صندلی چرمیش بلند شد و آهسته به سمت شوگا رفت، رو به روش قرار گرفت و با عصبانیت به چشم های سیاه و خستش نگاه کرد، با عصبانی ترین حالت ممکن گفت: # اگر فقط یکبار دیگه تکرارش کنی، از حقوقت کم میکنم، و دفعه بعد، اخراج. روی پاشنه پای راستش چرخید و به شوگا پشت کرد، نیم نگاهی بهش انداخت و زیر لب گفت: #برو بیرون. شوگا تنها یک کلمه در جواب گفت،«چشم»، و بعد بدون هیچ حرف دیگه ای، در رو باز کرد و از دفتر خارج شد...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فالوم کنید سریع بک میدم🍩🧋
عرررر چقدر خفنههههه بمبایمکبتیمسمسم🪦🪦🪦
لطف داری عسلک!
آزی جون به تست اخرم سر میزنی لطفا؟
حتما😊
میسی
گودددد بعدییییی
مرسییی
چشممم
عالیییییییی(هنوز نخوندم ولی می دونم
واییی قلبم🥲💜
وایییی بی نظییییررررررر
لطفا لطفا
حتما ادامه بده
مرسی عسلم
حتما