
بچه ها این داستان طنز هست که توسط خودم نوشته شده. اگه دوست داشتید تو کامنتا بگید ادامه اش رو هم بنویسم.
سلام بر فرزندان خوب تستچی زمین! امروز اینجاییم با یک درس تاریخی دیگر. امروز می خواهیم درباره ی کشوری به نام تستچی سخن بگوییم که سه هزار سال پیش شکل گرفت و سلسله ی تستچی تبار را بنیان گذاری کرد.
داستان درباره دو جنگجوی دلاور به نام های ممد و حناست. شهر این دو جنگجو به نام دوغ آباد ، در یکی از جنگ های داخلی با قبایل دوستداران کیپاک ، ویران شد و این دو دلاور مجبور به ترک شهر خود و آغاز سفری خطرناک به آن سوی جنگل اوتاکو شدند!
شروع قصه ما از سه هزار سه سال پیش آغاز شد. ممد و حنا ، دو دوست قدیمی مشغول دوشیدن گاو های دوغ آباد بودند. روزی کاملا عادی ای به نظر می رسید و خبری از جنگ نبود. مدت ها بود در کشور تستچی به دلیل کمبود منابع و کشور گشایی ، جنگ های داخلی صورت گرفته بود.
ممد نگاهی به حنا انداخت و گفت : "_عجب روز دلپذیریه! ولی من دیگه حال دوشیدن شیر ندارم. بریم یه دوری بزنیم?" حنا نیم نگاهی به ممد کرد و پاسخ داد: "_ایده ی خوبیه." سپس سطل شیر را به آن سوی کشور پرتاب و همراه با ممد به دوغ آباد گردی پیوست.
در شهر ، همه چی آرام بود. خروس ها حجره ی خود را ج.ر می دادند و بز ها صدای بز می داند! حنا که زیاد از این چیز های عادی خوشش نمی آمد ، پیشنهادی به ممد داد: "_چطوره به جنگل خرمگس کش بریم. قطعا اونجا چیز های جالب تری پیدا میشه." ممد تا خواست جواب حنا را بدهد ، حنا مانند فشنگ از کنار او جیم شد.
تقریبا سی دقیقا طول کشید تا ممد خودش را به حنا برساند. ممد که دیگو نایی نداشت روی زمین ولو شد و حنا را نگاه کرد. حنا طبق معمول جذب یک پروانه رنگارنگ شده بود و داشت تصویرش را توی دفتر خود می کشید.
ناگهان روباهی از داخل بوته ها جستی زد و دفتر حنا را قاپید. حنا لنگان لنگان به دنبال روباه دوید از پشت سر داد می زد: "_ای روباه ناقلا! دفتر منو پس بده!" ممد که تازه روی دو پایش ایستاده بود ، آهی کشید و دوباره به دنبال حنا دوید.
هنگام دویدن ، حنا صدای عجیبی شنید و از حرکت ایستاد. ممد که داشت با سرعت شاهین به سمت او می دوید ، محکم به حنا خورد و هر دو با کله روی زمین افتادند.
حنا از روی ممد بلند شد و به سمت صدا رفت. ممد وقتی به او رسید ، متوجه پریدن رنگ حنا شد و به رو برو نگاه کرد. جلوی آنها ، لشگری از دوستداران کیپاپ رژه می رفتند که در دست خود لایت استیک داشتند و با صدای بلند "آرمی فور اور" را عربده می کشیدند. همه آنها لباس جنگی بر تن داشتند که روی آن کلمه "Army" حک شده بود.
ممد و حنا نزدیک تر رفتند و پشت درختی مخفی شدند. صدایی از پشت دختان می آمد که می گفت: "_ما امروز به دوغ آباد حمله می کنیم و اون شهر رو به تصرف خودمون در میاریم. هر کس که به بی تی اس ایمان بیاره رو زنده نگه می داریم و بقیه رو می ک.شیم." یکی از میان جمع عری زد و گفت: "_آقا ، اجازه برم دستشویی?"
ممد و حنا منتظر جواب سرلشکر نماندند و لرزان به سمت شهر دویدند تا خبر حمله کیپاپر ها را به شهردار بدهند و او هر چه زود تر شهر را تخلیه کند...

می گم اگه از این داستان خوشتون اومد ادامه شو می ذارم. تازه قراره کاربر های تستچی هم داخلش باشن. اگه خواستید جزو داستان باشید تو کامنتا بنویسید. راستی اینم نقشه کشور تستچیه که یه ساعت طول کشید طراحی کنم. 😂 لایک یادتون نره 💝
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام 😁✨ داستان طنز و باحالی بود😂 ب نظرم ادامه بده واقعا جالبه:]!!
مثلا اتفاقی که میتونه داخل داستان بیفته اینه که بعد کلی ماجرا ممد و حنا میشن امپراتور تستچی و بعد تیپاپ رو تبعید میکنن بعد شورش میشه و اینا.....
اگه این ایده رو ادامه دادی امیدوارم اکانتت نپره 😂💔 موفق باشی 🌝✨🚬
مرسی از نظرت. 😁
فکر نکنم اکانتم بپره ، چون خود ممد پارت ۱۰ یا ۱۱ همین داستانم رو لایک کرده 😂😁
حتما ادامه میدم 😊
اوه میدونم ! منظورم اون شورش و اینا بود که شوخی کردم😂✨
میدونم ، ولی ایده جالبیه 😁👌
عالی بوودد😂
منو میزاریییییی؟ من هم اوتاکو ام هم کیپاپر دیگه خودت تو یکیشون بزار
باشه 👌
منم میزاری؟! من هری پاتر خوشم میاد و آرمی و اوتاکو و ... اینا نیستم کلا
باشه 👌
منم میزاری بعنوان ی دورگه؟فن بیلی و گیمر
باشه 👌
منمنون
انیشتین منم بزار لطفا اگه گذاشتی ممنون میشم❤️
باشه 👌
منم بوزار اسم اکانت اصلیم (چیپس🗿😐) هست بوزارر
👍
جعفری جعفرییی 😔🌾
واردم میکنی؟ 😔🌾
جا باشه ، آره 😊
منم بزار تازه با داستانت آشنا شدم
اسمم ارغوان
باشه ، اگه جا بود می ذارم 😊
کرمیت تویی؟
منم بزار اسمم آتیمرا هست
باشه