
سیلام 😐لایک و کام نشه فراموش😐💓
رئیس:فک کنم تاحالا فهمیده باشی من کیم!دست به سینه وایسادم و با تمسخر گفتم:بله!خوبم فهمیدم!روی میز خم شد و سیگارشو توی جا سیگاری خاموش کرد و دوتا آرنجاشو روی میز گذاشت و بهش تکیه کرد:پس قطعا میدونی که کارت سنگین تر میشه.راست میگفت کارش خطرناک بود هر چی هم کار خطرناک تر باشه امنیت بیشتری میخواد.اخم غلیظی کردم و گفتم:ولی من نمیخوام برای یه خلافکار کار کنم جئون:فکر نمیکردم انقدر کوته فکر باشی!تعجب کردم!منظورش چی بود؟ گفت:من اون اول که تو هنوز نمیدونستی من کیم اجازه ندادم بری،حالا که فهمیدی چیکارم میخوای بزارم بری؟نه!جا خوردم راست میگفت!اخمم غلیظ تر شد.بلند شد و تا یه قدمیم اومد و گفت:گفتم بیای چون بهت بگم،کاره من جدیه!بخوای باز از این لوس بازیا دراری که من نمیخوام برات کار کنم....(قهقهه ی ترسناکی زد)فک کنم اون وسایل توی انباری یادت باشه!چقدر یه آدم میتونست زورگو باشه؟این ادم بود!انقدر زورگو و ترسناک بود که توی شوک بودم!جئون:میتونی بری!و رفت سرجاش نشست.با همون اخم غلیظ و البته پاهای سست اتاقشو ترک کردم.مجبور بودم ازش اطاعت کنم.چون دیگه واقعا نمیزاشت برم.وقتی فکر میکنم میبینم همچین بدم نیست.همیشه دوست داشتم یجا از استعدادم استفاده کنم!...
امروز قرار بود محموله رو از انباری که پشت خونه بود ومن تازه دیده بودمش به خونه ی اون مرد ببریم.جئون نمیومد.سوار ماشین مشکی رنگ شدم.توی راه به کامیونایی که جلوم بودن خیره شده بودم.کو.کا.ئین!به خونش رسیدیم در رو برامون باز کردن و باز مثل قبل جلوی در منتظر بود.پیاده شدم و با غرور و البته،سردی سلام دادم.مرد:اااا سلام خانوم بادیگارد شخصی!رئیست کو؟گفتم:ایشون تمایل نداشتن، بیان منو فرستادن.سرشو تکون داد.با دست به بقیه دستور دادم که بسته ای از محموله رو برام بیارن.بسته رو گرفتم دستم و به سمتش گرفتم.مرد:اووو این کارا چیه من به جئون اعتماد دارم.اره جون خودت!سر تکون دادم و دستور دادم بار رو خالی کنن....وقتی کارا تموم شد مرد بستم اومد پاکتی رو بهم داد:کارت دعوته.پدرم یه مهمونی گرفته چون معامله های بزرگی داشتیم.خوشحال میشم رئیستم بیاد.سر تکون دادم.نوبت پولا بود.یکی از افرادش با دوتا ساک بزرگ به طرفم اومد.زیپ ساک رو کشیدم.دلار ها رو چک کردم و به سانگ جو(یکی از بادیگاردا)اشاره کردم که برشون داره.و بعد سوار شدم و راه افتادیم.کارمو بلد بودم.چون پدرم یه مدت بادیگارد بود.البته نه بادیگارد یه خلافکار!از ماشین پیاد شدم.جئون از پله ها اومد پایین:فک نمیکردم انقدر کارتو بلد باشی!از کجا میدونست ؟؟؟الان مثلا داشت تعریف میکرد؟مهم نیست!پاکت رو از جیبم بیرون اوردم :مهمونی دعوتین!کارت گرفت و با یه پوزخند گفت:دعوتیم!....
سوار ماشین شدیم.جئون خوشگل کرده بود بد!یه شلوار جین مشکی با تک کت مشکی پوشیده بود موهای لختشو بالا داده بود.راننده بوق زد و در رو برامون باز کردن وارد شدیم.تهیونگ پیاده شد.این چند وقت دیده بودم میره پیشه جئون از بونا پرسیدم گفت اسمش تهیونگه.و بعد هم جئون پیاده شد.اول اونا وارد شدن.کسی که جلوی در بود جلوی ما رو گرفت:اسلحه ها لطفا.با تعجب بهش نگاه کردم.چرا باید اسلحه اهامونو میدادیم؟با تردید کلتمو در اوردم و بهش دادم و پشت سر من بقیه بادیگارد ها هم وارد شدن که فقط سه تا شونو راه دادن.اسلحه ی اونا هم گرفتن.این کارشون برام عجیب بود.خب کسی تا احساس خطر نکنه که اسلحه نمیکشه!ول کن ماجرا شدم و رفتم سمت جئون و تهیونگ.صدای اهنگ زیاد بود.کنار مبلی که جئون و تهیونگ روش نشسته بودن.به دور اطراف نگاه کردم.با اینکه تاریک بود ولی باز هم میشد بادیگارد ها رو دید.چرا انقدر زیاد بودن مگه یه مهمونیه ساده نیست؟؟ به جئون اون هم به بادیگاردا نگاه میکرد.و سرشو چرخوند و بهم نگاه کرد.توی اون تاریکی بازم برق چشماش مشخص بود.یکم خونسرد نبود؟چند دیقه گذشت که مرد مسنی با همون کسی که باهاش معامله کردیم اومدن.با جئون دست دادن و سلام دادن.همش میخندیدن ولی جئون همونطور خونسرد نشسته بود و نگاشون میکرد.بعد از چند دقیقه رفتن.بعد از رفتن اونا تعداد بادیگارها بیشتر شد و ترس منم بیشتر.دیدم که چند بادیگارد نزدیک هم شدن....
انگار داشتن برای شلیک اماده میشدن.به جئون نگاه کردم حواسش به اونا نبود.پس میخواستن کار جئون رو تموم کنن!کم کم داشتن به طرفش نشونه میگرفتن....نه اسلحه داشتم نه چیزی.دیگه داشتن شلیک میکردن....با پام به میز که کنارم بود ضربه زدم برعکس شد و تمام چیزایی که روش بود شکست. سریع یقه ی جئون وتهیونگ رو از پشت گرفتم و پشت میز پناه گرفتیم.انقدر این کارم سریع بود که دوتاشون ترسیدن با تعجب بهم نگاه کردن.که اونا شروع کردن به تیربارون کردن.جئون نگاه عصبی بهم انداخت:اسلحتو در بیار شروع کن زدن.سرمو کج کردم و گفتم:آی کیو خودم میدونم.اسلحه هامونو گرفتن!همه با ترس داشتن ویلا رو ترک میکردن و اون وسط اشوبی بود.اروم سرمو از میز دادم بیرون داشتن به طرفمون میومدن.جئون انگار این لحظه رو دیده بود با حالت عصبی گفت:لعنتی!صبر کردم تا به سمتمون بیان...شیشه ی نوشیدنی ای که روی میز جئون بود رو برداشتم.توی اون تاریکی بسمت مبل رفتم و کنارش پنهان شدم.انقدر تاریک بود که من رو ندیدن.مرد که به جئون رسید سریع بلند شدم و شیشه رو زدم پشت سرش که بیهوش شد و افتاد.بغلی تا خواست عکس العمل نشون بده پایین شیشه که تیز بود رو کردم توی کمرش. جئون با تعجب بهم نگاه میکرد.انگار انتظار نداشت دیگه این کارا ازم بر بیاد.راستش خودمم نفهمیدم یهویی این کارا رو کردم.فکرشو نمیکردم ازم بر بیاد.رو به جئون که هنوز با تعجب بهم نگاه میکرد گفتم:راستی ما راجب حقوق من صحبت نکردیما....بقیه ی افراد پارک(اون مرد مسن)داشتن به سمتمونمیومدن.....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
وی درحال عر زدن و چیپس خوردن ..*
برای بار صدم رو جونگ کوک کراش زدم😔📿
عالییییی
مرسی قشنگممم💕
سو گود:)
تنک💖💖
عالی بود تند تند بزار
چشم💓من خیلی وقت بود گذاشته بودم ولی چشم زود زود میزارم😉
🫂🥺✨
تو رو خدا پارت بعد و زود بزارررررر🥺منم دلم حقوق خواست یهو😂😑
چشم💖
💜🌹
عالیییییییییییییییییییییییییییییییی
میصییییییییییییی💕
تو اون جنگ دعوا
فکر حقوق بوده😂
سوآست دگر😂
وای خدا منتظر پارت بعدشم!
چش حتما💓