قدرم رو بدونید . تعطیلات رفتم لهستان هنوز دارم براتون داستان می نویسم .فقط یک نکته دوستان :من تو مهر تو تستچی نیستم یعنی من تا فروردین دیگه داخل تستچی فعالیت ندارم که به معنا واقعی کلمه یعنی من نمیخواهم پرنسس باشم ادامه اش میمونه برای فروردین ولی خب تا پایان شهریور کنارتون هستم ، و البته دلیلش: من تو زندگیم اولین اولیتم درس خوندن هست و اولیت دومم داستان نوشتم ولی حتما تو سال تحصیلی یک عالمه موضوع جدید برای سال بعد براتون آماده میکنم
ملودی : یک ثانیه دنیا برام وایستاد ! تام م.ر.د؟ مگه من همین رو نمی خواستم ولی چرا قلبم یه چیزی میگفت مغزم یک چیز دیگه ؟ آروم زمزمه کردم : این امکان نداره ! چشمام از ترس گشاد شده بود ! کار میراندا بود ؟افتادم روی مبل . اریک من رو گرفت و روی مبل دراز کرد . رفت تو یک اتاق تا با طرف حرف بزنه . چشمام میخواست خیس بشه . مگه من این رو نمیخواستم ؟ اون حتی پدرم نبود ! بالاخره اریک اومد بیرون . با صدای آرومی گفت : دیشب تو دستشویی خفه اش کردن ! برای تحویل ج.ن.ا.ز.ه اش فردا صبح باید بریم . گفتم : من الان باید خوشحال باشم یا ناراحت ؟ ♤ چطور مگه ؟ ♡ تام پدر واقعی من نبود ! ♤ جان ؟ چی؟ ♡ بذار بگم : مادرم من ع.ا.ش.ق برادر تام بود و هم من و هم مارک از برادر تام هستیم ولی تام به زور مامانم رو گرفت . ♤ اسم بابای واقعیت چی بود ؟ ♡ جیکوب میرکیز ♤ جیکوب میرکیز ؟! ♡ آره چطور مگه ؟ ♤ تو یکی از قرارداد های میدراک ها اسم جیکوب میرکیز رو دیده بودم. ♡ کدوم قرار داد ؟ ♤ یک قرار داد درمورد نامزدی بود ! ♡ اریک همین الان اون قرارداد رو برام پیدا کن ! ♤ چطور مگه ؟ ♡ اسن درمورد خانواده ام هست !
اریک رفت با جان که دنبال قرارداد بگرده. منم رفتم حاضر بشم و برم دنبال مری ! باید از جک آدرس بگیرم. یک لباس سیاه مثل همیشه پوشیدم. من عاشق رنگ مشکی هستم چون درد هام توش مخفی شده! رفتم طبقه پایین و رو به سارا گفتم : من میرم بیرون زود برمیگردم ! سارا از آشپزخونه اومد بیرون و بهم نگاه کرد. گفت : ملودی حواست به خودت باشه ! از خونه خارج شدم و سوار یکی از ماشین های اریک تو پارکینگ شدم ، اون خودش بهم گفته بود : حق نداری از ماشین هام استفاده کنی ! ولی برام مهم نبود ، حوصله میاده روی نداشتم.سرعت ماشین رو تند کردم تا زودتر برسم . مری تازگی ها سکوت گرفته بود ! من واقعا مری رو دوست داشتم . از ماشین پیاده شدم و گفتم 100 باز زنگ جک رو زدم . بالاخره در رو باز کرد. بدون لحظه ای صبر وارد شدم و گفتم :مری کو ؟ با تعجب بهم نگاه کرد و گفت : حالت خوبه ؟ ♢ملو؟ مری روی مبل نشسته بود ، با یک لباس خواب و یک عالمه پاپکورن . ♡ مری ؟! ♢ قبل از هرگونه قضاوت باید بهت بگم. ♡ اشتباه نکن ! من از تو توضیح نمیخوام، از این آقای محترم میخوام ! ♧ ببین ملودی جان .... ♡ ملودی و زهرمار ! با مری چیکار کردی ؟ ♧ ملودی از خط قرمز رد نشو ♡ من نشم پسره د.خ.ت.ر باز ♧ خ.ف.ه شو ! ♡ میزنم دنده هات رو خرد میکنم ♢ ملودی و جک بس کنید ! ملودی جک بابای بچه تو شکمم هست !
با تعجب بهش چشم دوختم ♢ نباید این رو می گفتم ! ♡ مری تو ب.ا.ر.د.ا.ر.ی ؟ میشه توضیح بدی دقیقا چه غ.ل.ط.ی داری میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مری: ملودی واقعا عصبانی بود ، جک هم همینطور . ♢ ارامشت رو حفظ کن ! .... من و جک برنامه گذاشتیم که یک دعوا سوری راه بندازیم تا من بتونم به کارلوس نزدیک بشم . تا بتونم کامل کمکت کنم ! و من ریسک کردم تا یک عالمه اطلاعات برات به دست آوردم و از همه مهمتر جک یک بچه بهم داد ! من بخاطر اون بچه نتونستم ، ادامه بدم ....هق هق....من....هق هق....متاسفم ....هق هق ملودی : با تعجب بهش نگاه کردم. بغلش کردم ! اشکاش رو پاک کردم و بعد با جدی بودن گفتم : دیگه کسی رو جز تو ندارم پس نکن ! من دوست دارم مری بخاطر جک و اون بچه نکن ! و تو جک اگه خطی روی مری بیفته نمی بخشمت! ....خب مری چیا فهمیدی ؟ مری نشست رو مبل و گفت : خب خیلی چیز خاصی نفهمیدم اما مهمترین چیز این بود که خط خون میراندا و لورا مشترکه!
اریک : توی دفتر اسناد مهم دنبال اون مدرک میگشتم. چرا باید برای ملودی اون کار رو میکردم ؟ در گاو صندوق رو باز کردم . شاید اونا تو پوشه آبی بودند ولی تو پوشه آبی جز چند تا سند چیز خاصی نبود ولی تو پوشه یک فلش بود . لبتاپ داخل اتاق رو روشن کردم و فلش رو زدم بهش . تا حالا اون فلش ندیده بودم. فایل رو باز کردم و با دیدن عکس های داخل فلش تعجب کردم ! سریع فلش رو درآوردم و از شرکت خارج شدم ، سوار ماشین شدم و با خشم به جان گفتم : سریع راه بیفت. سرم در مرحله انفجار بود و بعد از یک عالمه جیغ داد دنیا برام سیاه شد . مارک : حالا که الین رفته بود ، بچه ها منو متهم می کردند . رز هم زیاد با من صحبت نمی کرد . نمی دونم چش شده بود ! بالاخره موقع رفتن به خونه سر حرف اومد :☆ مارک ؟ ■چیه ؟ ☆ من بالاخره تونستم دختر ها رو متقاعد کنم کار استیو بوده ولی پسرا برای خودت ■ باشه ☆ چرا اینقدر سردی ؟ ■ بهت ربطی نداره ! ☆ مارک اگه بخاطر فاصله گرفتن ها بود فقط میخواستم به خودم فرصت فکر کردن بدم ■ خب نتیجه؟ ☆ من د.و.س.ت دارم! ■ چیییی؟
ملودی : تو خیابان راه می رفتم . اگه میراندا و لورا خواهر باشند خیلی چیزا مشکوک میشد ! تلفنم رو برداشتم و شماره اریک رو گرفتم . خاموش بود ! گوشیم زیاد شارژ نداشت . به دردام فکر کردم . ع.ش.ق فقط تو قصه هاست ! این چیزی بود که همیشه تو ذهنم مرور می شد . یاد آخرین حرف اریک افتادم تو آخرین دیدارمون قبل از همه این اتفاق ها:{ احساسات من تو این 4 سال مهم نیست؟ }(به پارت 9 مراجعه کنید )اریک تو در این 4 سال هیچ احساسی نداشتی ! مهم بود . من فکر کردم وقتی برگردم تمام قلبم معتلق به تو هست . فکر کردم یک زندگی آروم دارم ، اگه برگردم اول آرزو میکنم هیچ وقت بورسیه نمی شدم یا هیچ وقت با تو هم صحبت نمی شدم ! سرم رو محکم گرفتم . روی یک پله نشستم . برای اینکه راحت تر باسم تصمیم گرفتم از یک کوچه خلوت وارد خیابان اصلی بشم تا کوچه 500 متر فاصله داشت . ای کاش ماشین اریک رو جلوی در خونه جک ول نمی کردم! پا هام داشت از هم می پاشید بالاخره رسیدم . وارد کوچه شدم یکم که صدای مردم و ماشین ها خوابید .یک ماشین سیاه بغلم ایستادم درش باز شد و یک مرد کلفت دستمال گذاشت جلوی دهنم .منو کشید تو ماشین و بعدش چیزی دیگری نه شنیدم و نه دیدم .
آنچه خواهید دید : مادر و دختر شبیه هم هستید ......چطور تونستی ؟......لطفا تمومش کنید ......تو جون همشون رو گرفتی ........ خ.ف.ه شو ......برنده این بازی فقط منم......گریه هام کی تموم میشه ؟!